زردگ میراثی برای تفاخر یا سندی برای آینده

 

 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

چند وقت پیش سری به محوطه تاریخی زردگ اردکان زدم.محوطه ای راز آلود که حرف های زیادی در خصوص برهه ای از تاریخ اردکان در میان آوارها و بنا های باقی مانده آن در دل دارد.

بر غربت این مجموعه غبطه خوردم و با خود اندیشیدم اگر این مجموعه بی نظیر در هرجای دیگری بود اینگونه نامهربانانه با آن برخورد می شد؟مسجد این مجموعه که تقریبا تنها بنای سالم آن است که طبق معمول بسته بود و بقیه ساختارهای معماری آن نیز کم و بیش در حال تلاشی و نابودی هستند.

تصرف و تعدی به حریم این محوطه ٬ از درختچه های پسته گرفته تا ساخت و سازهای غیر مجاز در پیرامون آن ٬ عاملی به شدت تاثیر گذار در روند تخریب و نابودی این مجموعه هستند که تاکنون هیچ فکر و اندیشه بنیادی برای آراد سازی و پاکسازی آن به انجام نرسیده است.

البته از این دست ابنیه و محوطه های تاریخی و باستانی در منطقه وجود دارد که در خاموشی و سکوت مسئولان و تاراج زمانه یک به یک فرو می ریزند بدون اینکه کوچکترین تحقیق و مطالعه درباره آنها به انجام برسد و حتی چند قطعه عکس ناقابل برای ثبت در تاریخی که شاید مورد غبطه آیندگان قرار گیرد.

به راستی ما امروز در همان مسیر و تفکری گام بر می داریم که طراحان و بانیان تخریب بازار تاریخی اردکان بر می دارند و چه سالوس وار و ریاکارانه سخن در مذمت آنها می گوییم و لعن و نفرین نثارشان می کنیم در حالیکه خود نیز جا در پای آنها گذاشته ایم و همین دور ها و تسلسل ها تا ابد ادامه خواهد داشت تا اینکه تنها و تنها میراثی که به جای خواهد ماند یک سری عکس ها و تصاویر خوش آب و رنگی است که در آرشیوها خاک خواهند خورد.

به راستی ما را چه شده است. در هر محفل و مجلسی که در خصوص پیشینه و تاریخ اردکان برپا می شود و یا نطقی که از سوی صاحب منصبی اردکانی ایراد می شود ٬ محال است که نامی از محوطه و به خصوص مسجد نخستین زردک از روی تفاخر و اشاره به گذشته درخشان منطقه  آورده نشود ٬ ولی آنگاه که پای عمل و حرکت پیش می اید به یکباره آقایان و متولیان امر خود را در نهانخانه ای  مخفی می کنند و ......

آیا واقعا تعیین حریم این محوطه و پاکسازی آن از تصرف های عدوانی و تخریب های محیطی کار شاقی است ٬ مگر ما چند مجموعه شامل کاروانسرا ٬ محوطه مسکونی و مسجد مانند این اثر داریم که اینگونه و با بی مسئولیتی محض از کنار آن عبور می کنیم. آیا این محوطه تا چند سال دیگر می تواند این تاراج ها و حرمان ها را تحمل کند و دم بر نیاورد.حتی کار را به جایی رسانده ایم که بخشی از بنا را تخریب کرده و محلی برای عبور مرور تراکتور و سایر وسائط نقلیه باز کرده ایم.

در همه دوره های گذشته حتی یک خط و یک پاراگراف علمی در خصوص کارکرد و قدمت احتمالی این محوطه نداریم و هرچه بوده تنها بر مبنای حدسیات و توضیحات شفاهی بوده است و ما هیچ نمی دانیم که این محوطه و منطقه استقراری ان چه موضوعیت و ارتباطی با بافت تاریخی و سیر تحول شهر نشینی و توسعه شهری اردکان دارد.

با گردشی در مزارع پسته اطراف این محوطه که چون خوره ای به جان آن افتاده است به قطعات متنابهی از سفال های دوره ایلخانی و تیموری برخورد می کنیم که تیغ بی رحم لودر ها و الات شخم زمین ٬ انها را از بافت تاریخی و هسته ای خود جدا کرده و آنها را از حیز انتفاع علمی انداخته است.

مطمئن نیستم ولی احتمال می دهم که حتی یک رلوه دستی و ساده هم از ساختارهای معماری آن به انجام نرسیده است و فاجعه بار تر اینکه تابلوی ثبت این بنا از شدت زنگار و فرسودگی در حال نابودی است.

ما باید تا کی شاهد این هتک حرمت ها به آثار تاریخی خود باشیم و تا کی انگشت حیرت و ندامت به دهان بگزیم.آیا تاریخ ٬ این قاضی بی رحم و شاید کمی منصف در باره ما نیز چون گذشتگان بی تدبیر ما قضاوت نخواهد کرد ٬ ایا فرقی بین زیاده خواهی ها و تفکرات مسموم توسعه ای گذشتگان با این بی تدبیری ها و این وقت کشی ها ما وجود دارد.

چرا ما همیشه در حال خودنمایی هستیم ؟ من نمی خواهم ارزش تاریخی برخی ابنیه را زیر سوال ببرم ولی آیا فقط باید ابنیه و آثار کم اهمیت تری چون تعدادی آب انبار مورد مرمت و حفاظت قرار گیرد و آثار گرانبهایی از این دست مغفول بماند. نمی خواهم با قطعیت این را بگویم ولی فکر کنم ما بیشتر دنبال تفاخر و شو بازی هستیم تا کارهای اصولی.

آیا واقعا کار شاقی است که یک محدوده و حریم مشخصی برای این محوطه تعریف شود و حداقل با یک روکش ساده کاه گل وضع موجود مجموعه را حفظ کرد تا شاید آیندگان ما که خدا کند فهیم تر و مسئولانه تر با قضایا برخورد کنند ٬ بیایند و به داد این بنا برسند.

کلنگ یک باستان شناس و یا کمچه یک مرمت گر ارزشش کمتر از تیغه های لودر ها و تراکتورهایی است که با خشونت تمام رگ و پی های این مجموعه را زده اند و حالا دارند به قلب شریان اصلی آن رسوخ می کنند. 

تجربه یک چیز را به من ثابت کرده است و اینکه نرود میخ آهنین در سنگ. من نوعی در این چند سال با وجود تمام بی مهری ها و ناملایماتی که دیده ام ٬ دیگر دارم کم کم ناامید می شوم از موضوع ساماندهی بادگیر ها و ساباط گرفته که مقاله و مطالب متعددی برایش نوشتم و حتی خدمت مقامات هم رسیدم تا موضوعات دیگر و در نهایت این موضوع . ولی مطمئنم حتی مسئولین زحمت خواندن این چند سطر کج و معوج را هم به خود نمی دهند و تنها و تنها تلاش خود را مصروف به کارهای روتین و چشم نوازی نموده اند که بتوانند در منظر عمومی خود را موجه جلوه دهند.

در خبری که وبلاگ چارسوق چند روز پیش گذاشته بود ٬ دیدم که به چه راحتی و برای انجام طرح های توسعه ای در محله صدراباد ٬ شاید بسیاری از بادگیرهای یک طرفه این محله نابود شوند و این نماد سنتی برای همیشه در آرایش شهری از میان برود و این در حالی است که در همه طرح های توسعه ای در کشورهای اروپایی بویژه ایتالیا که دارای میراث غنی رومی است ٬ تمامی ملاحظات زیست محیطی و تاریخی رعایت می شود و گاه شده حتی کلیت یک طرح بواسطه در خطر بودن میراث فرهنگی و تاریخی بلوکه شده و راه ها و طرح های جدیدی پیشنهاد کرده اند.

کوتاه سخن اینکه میراث فرهنگی و تاریخی ارزشمندی چون محوطه تاریخی زردک ملک شخصی هیچ مسئول و نهادی نیست ٬ یک میراث و ناموس جمعی و خاطره قومی مردمی است که صدها سال در این دیار ریشه دوانیده اند و نزج گرفته اند.چه کاروانیان و مسافرانی که در سایه سار این بنا آرمیده و چه طیور و چارپایانی که با نوشیدن اب قنات آن جان گرفته اند. بی انصافی است که از این گونه مسائل به راحتی عبور کنیم و ککمان هم نگزد.بی تردید ما در دادگاه تاریخ و در اینده ای نزدیک به محاکمه کشیده خواهیم شد و و این درحالیست که هیچ دفاعیه مستدل و منطقی برای کرده هایمان در دست نداریم.

زردگ ای زرد گشته در خزان بی عاطفگی ها

ای فراموش شده در حافظه نسیان زده ما

ای یادگار سترگ نیاکان و اجداد ما

تو سالیان سال سایبان بودی بر هرم آفتابی که بی رحمانه می تابید

و اینک همان آرمیدگان در سایه ات چه شوخ چشم و بی اعتنا

خرابی و ویرانی تو را به نظاره نشسته اند.

ایا روزی خواهد رسید تا جمعی پرهمت و ارزومند مرهمی بر زخمهایت بنهند

و یا چند انسان نمک شناس و سپاسگزار ٬ نفس های به شماره افتاده تو را

به حیاتی دیگر مبدل کنند

ای دریغ و افسوس ٬ کنگره های حصار تو در حال فروپاشی اند. کنگره هایی که روزی

پاسبان نیاکان ما بود و اینک تاریک خانه ای برای نواهای خوف ناک جغدهای خلوت نشین

ما به راستی بی انصافیم و یا چشم دلمان کور شده

که دیگر ناله های شبگیر و سوزناک تو را درک نمی کنیم.

و شاید تو هم تا چند صباحی دیگر خاطره ای کوچک می شوی در کویر باور ما

 و خدا کند این کابوس هیچ گاه به تحقق نپیوندد.

شايان اشاره است چون من خودم هم در مجموعه ميراثم و كمبود ها و نارسايي هاي بودجه اي و نيروي انساني را به شدت و با گوشت و پوستم لمس مي كنم، بيشتر پيكان انتقادم مسئولان ارشد شهري هستند كه بايستي پاي كار بيايند وگرنه مجموعه ميراث اردكان انصاقفا با بضاعتي اندك تا كنون گام هاي مثبت فراواني برداشته است ، هرچند كه نقد هايي به عملكرد اين نهاد هم واقع است.

با سپاس و امتنان.محسن میرجانی ارجنان. عضو انجمن حامیان میراث کهن اردکان

 

فوتبال و جامعه کوتاه مدت ایرانی

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

ديروز و براي آخرين بار يكي از بازي هاي ليگ برتر فوتبال ايران را ديدم. بازي پرسپوليس و داماش گيلان. واقعا دل به هم زن بود و اصلا هيچ گونه تنوع تاكتيكي و جذابيت هاي فوتبالي در آن مشاهده نمي شد. چند تا آدم علاف و بي كار بي هدف به زير توپ مي زدند و در اين بكش بكش ها يك توپي هم وارد دروازه شد و تمام.آنقدر از تماشاي اين بازي چندشم گرفت و از اينكه وقت گرانبهايم را صرف اين بازي كردم از خودم بدم آمد كه بازي تمام نشده تلويزيون را خاموش كردم. دست بر قضا در حال مطالعه كتاب ارزشمند دكتر همايون كاتوزيان هستم با عنوان ايران ، جامعه كوتاه مدت و باورتان نمي شود كه بسياري از مباحث اين كتاب را در راستاي اين وضعيت اسفناك ورزش فوتبال مملكت خود ديدم و بر آن شدم تا مطلبي در اين خصوص تقديم خوانندگان عزيز كنم.

ورزش و صنایع وابسته به آن امروزه یکی از مهمترین منابع گردش مالی در جهان به حساب می آیند.البته این صنعت چندان هم نوظهور نیست ولی در این چند دهه اخیر خیلی بدان توجه و التفات شده است.صدور بازیکنان و ورزشکاران مطرح کشورهای مختلف برای بازی در لیگ های معتبر کشور های اروپایی و امریکایی و همچنین مبالغ کلانی که برای دستمزد ورزشکاران و ایجاد زیرساخت های اصولی و بنیانی صرف و هزینه می شود شاید به چند میلیارد دلار در سال برسد.البته این موضوع به خودی خود امری نیکو و پسندیده است و می بینیم کشورهایی چون برزیل و آرژانتین در منطقه امریکای لاتین سالیانه درامدهای مناسبی از این راه به دست می آورند که در اقتصاد رو به رشد آنها از جایگاه خوبی برخوردار است.یکی از مهمترین علل شکوفایی این صنعت در این کشورها تداوم و کوشش مستمر برای هرچه حرفه ای تر کردن این صنعت است به طوری که هم بازیکن و هم کارگزاران تیم های ورزشی و مدیران ورزشی هریک به وظایف خود آشنا هستند و با استفاده از منابع مالی خصوصی و نه بودجه های دولتی به این صنعت ورود کرده اند و در نتیجه از منظر حساب و کتاب و شرایط سود و زیان ما با یک وضعیت تخصصی و ساختاری خوبی مواجه هستیم. هر باشگاه در کشورهای اروپایی و امریکایی موظف به ایجاد زیرساخت های مورد نیاز بر مبنای منابع درامدی خود است و این باشگاه ها و موسسات ورزشی هیچ گونه کمکی را از دولت دریافت نمی کنند.

و اما در ایران. درست و دقیق نمی دانم شاید این دوره دهم و یا یازدهم برگزاری لیگ حرفه ای در کشورمان باشد.لیگی که شاید تنها نام حرفه ای بودن را بر خود یدک می کشد وگرنه کلیه قواعد و اصول آن به شدت آماتور است.باشگاه ها در ایران همه دولتی هستند و از بودجه بیت المال ارتزاق می کنند.هیچ یک از باشگاه های موجود در ایران از نظر قالب و شکل و امکانات مورد نیاز نه تنها حرفه ای نیستند بلکه شاید از درجه اماتوری نیز پایین ترند.نبود اسپانسرهای توانمند و همچنین پرداخت نشدن حق پخش تلویزیونی مسابقات یکی دیگر از معایب اصلی در راه حرفه ای شدن فوتبال ايران است.پس واضح و مسلم است كه اين فوتبال و نحوه نتيجه گيري و پيشرفت آن به هيچ گونه اصولي و منطقي نيست. نه كار زيرساختي مي شود و نه استعدادهاي ورزشي جذب مي شوند. هرباشگاه به فراخور پولي كه از منابع دولتي مي گيرد دست به خريد و ريخت و پاش ژولي مي زند كه براي جمع آوري و سازماندهي آن هيچ گونه زحمتي به خود نمي دهد.هيچ كس در اين زمينه پاسخگو نيست و در اين بازار مكاره است كه هر حسن و حسيني مي ايد و قباي مديريت باشگاه ها را به تن مي كند و يك چندي ادعاي هاي مريخي مي كند كه من چنين مي كنم و من چنان مي كنم و در نهايت با به جا گذاشتن چندين ميليارد بدهي اين دور و تسلسل را به فرد آوازه جو  وشهرت طلب بعدي منتقل مي كند.

از لحاظ جامعه شناختي و فرهنگي كليه شئون يك مملكت و نحوه اداره امور معمولا از يك مدلي واحد پيگيري مي كند. هنگامي كه دولت ها و مسئولان در هر دوره اي خيلي خود را پاسخگوي اعمال و كردارهاي خود نمي دانند و هنگامي كه با يك جامعه مصرفي مواجه هستيم كه تنها نفت بادآورده را از دل زمين استخراج كرده و به ثمن بخس مي فروشند و درامد حاصل از آن را صرف وارد كردن انگور شيليلايي ، پرتغال مصري و موز فيليپيني مي كنند ٬ ديگر چه انتظاري مي توان از فوتبال اين مملكت داشت فوتبالي كه فقط و فقط نتيجه گرا و كوتاه مدت مي انديشد و در سايه اين سياست گذاري و تغيير و تحولات سريع و بدون برنامه مديران و دست اندركاران بعضا بي تجربه و سياسي هماني مي شود كه در حال حاضر با آن مواجهيم.هنگامي كه ما حتي در قوانين موضوعه اي كه خود بنيان گذاشته ايم دست مي بريم و بدان پايبند نيستيم . نمونه واضح آن قانون سقف قراردادها در ايران است كه در چند سال اخير محل مناقشه بسياري از كارشناسان فعال در حوزه ورزش بوده و ما شاهد هستيم كه بسياري از مديران پولكي و يك شبه مدير شده با افتخار مي گويند كه سقف قراردادها را دور زده اند و يا اينكه با اين وضعيت فعلي سقف قراردادها اصلا نمي شود بازيكن گل كوچك هم استخدام كرد. به راستي در اين ورزش كشورمان كه شايد آيينه تمام نماي شئون اجتماعي و فرهنگي ماست چه در حال وقوع پيوستن است. مادر اين چند سال گذشته چه تعداد بازيكن نخبه و درجه اول رو كرده ايم. كار ما به جايي كشيده شده كه دوره مي افتيم در اروپا و دنبال بازكناني كه از نظر ژنتيكي رگه اي ايراني دارند ٬ مي گرديم.و اين بازيكنان هم كه تا ۲۰۰ سال ديگر در كشورهاي مبداء خود اميد ملي پوش شدن ندارند يك شبه و با ناز و ادا و سلام و صلوات مي آيند و چند صباحي شهرت كسب مي كنند و مي روند.

سازوكارهاي ناسالم ي چون دلالي و تجارت هاي كثيف كه خود موضوعي ديگر است كه خوشبختانه ديگر مسلم شده به شكل وسيع و مافيايي دارد هستي و كيان اين فوتبال را به تاراج مي برد و چه بسيار جوانان شهرستاني مستعد كه با گرفتار شدن در دام اين فرصت طلبان اصلا مسير زندگي و آينده اشان به تباهي رفته و به راه هاي ناراست كشيده شده اند.

شايد بتوان گفت ايران در همه زمينه ها يك جامعه كوتاه مدت است و همين ويژگي آن باعث شده كه هيچ گاه به كارهاي اصولي و پايه اي پرداخته نشود و تنها نتيجه گيري و نگرش به حال بدل به استراتژي اصلي ميديران و دست اندركاران كشوري شودو حال آنكه شما در غرب باشگاه هايي با بيش از يك قرن قدمت را شاهديد كه از بدو تاسيس به صورت خود اتكاء و با برنامه ريزي اصولي و دقيق پي ريزي شده و به كار خود ادامه مي دهند و البته گاها اين باشگاه ها نيز دچار بحران هاي مالي و مديريتي مي شوند كه بواسطه زيرساخت هاي قوي و وجود قوانين موضوعه قدرتمند و با ضمانت اجرايي بالا بعد از مدتي از بحران خارج شده و به شكوفايي مي رسند. 

در فوتبال معتبر اروپايي تيمي چون يوونتوس با اين همه اعتبار و افتخار ناگهان بواسطه برخي عدم شفافيت هاي مالي به دسته پايين تر سقوط مي كند و آب هم از آب تكان نمي خورد ولي در كشور ما هنگامي كه بواسطه اوباش گري تماشاگران يك تيم ، براي آنها محروميت صادر مي شود بعد از يكي دو جلسه تخفيف هاي متعدد فرا رسيده و به خودي خود آن قانون و دستور نقش بر اب مي شود. در فوتبالي كه يك بازيكن در مقابل چشم ميليون ها بيننده تلويزيوني دست به كارهاي غير اخلاقي مي زند و بعد از مدتي بخشيده مي شود ، شما خودتان قضاوت كنيد آيا سنگ روي سنگ بند مي شود.آيا ديگر انتظار نهادينه شدن قانون و سياست گذاري هاي منطقي از اين ويرانه را داشتن منطقي و اصولي است.

همانطور كه گفتم فوتبال ما تنها در پرداخت هاي كلان حرفه اي شده است و در ساير زمينه ها نه تنها رشد نداشته كه پس رفت هم داشته است. تيمي مانند شاهين در دوره قبل از انقلاب يكي از اصولش داشتن تحصيلات عاليه و دارا بودن شرايط اخلاقي و خانوادگي مشخصي بود ولي حالا چه. سطح عمومي سواد اكثر بازيكناني كه ۵۰۰ تا ۶۰۰ ميليون حداقل مي گيرند يا در حد سيكل است و يا در حد كلاس پنج و شش و خودتان قضاوت كنيد اين پول هاي بي حساب و كتاب با اين وضعيت فرهنگي و آموزشي هم خواني دارد و ايا مي توان انتظار داشت كه اين فوتبال در ابعاد گوناگون رشد كند و عاملي باشد براي نجات و سلامت جامعه.

خودتان قضاوت كنيد..................

به مناسبت سالروز كودتاي ننگين 28 مرداد 1332

به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر

به مناسبت سالروز كودتاي ننگين 28 مرداد 1332

علم تاريخ و شناسايي جريان هاي جاري و ساري در آن يك علم پيچيده و در بيشتر موارد نسبي است. عللي چون تاثير و تاثرات حكومت هاي وقت ، سليقه هاي متفاوت تاريخ نگاران و سهو ها و اشتباهات احتمالي در نقل و توضيح رويداد ها از جمله مهمترين علل اين پيچيدگي و نسبي بودن علم تاريخ است.اين ويژگي را شما مي توانيد از ادوار اختراع خط تا همين دوران معاصر در تاريخ سراغ بگيري كه در هر برهه اي با تظاهر هاي متفاوتي بروز كرده اند.شايد يكي از مهمترين وقايع دوران معاصر ما كودتاي امريكايي – انگليسي 28 مرداد ماه 1332 بر عليه دولت دكتر محمد مصدق باشد.كودتايي ننگين كه حتي مادلين آلبرايت وزير خارجه وقت آمريكا با سرافكندگي و اعتراف به اشتباه و غلط بودن از آن ياد مي كند. كودتايي كه به واقع حيات سياسي و رشد دموكراسي خواهي در ايارن را شايد به كيلومترها عقب تر بود و شاهد دوران اختناقي شديدي تر از قبل شد و البته بسياري از روشنفكران و رجال ترقي خواه را از انجام اصلاحات و تغييرات بنيادين مايوس و نااميد ساخت.در اين نوشتار كوتاه سعي شده است تا به بررسي علل و عواملي كه باعث سقوط دولت مصدق شد پرداخته شود. بي شك مستندات ارائه شده نمي تواند قطعي و ثابت باشد و شايد در آنها عيب و ايراداتي هم وجود داشته باشد ولي به هر روي ما با عمل و اتفاقي مواجه هستيم كه در زمان مشخصي روي داده و نتايج و بازخوردهاي مشخصي را هم در بر داشته است.البته شايد كمي بي انصافي باشد كه ما در توضيح اين علل و عوامل موضوعاتي چون توسعه نيافتگي ايران و ضعف مفرط كشورمان را در تمام زمينه ها در اين برهه حساس از تاريخ را ناديده بگيريم. بي شك در هر نظام و حكومتي اين مردم هستند كه با داشتن شاخصه هايي چون سواد و معلومات و پيشرفت فكري و اقتصادي مي توانند چونان موتور محركي چرخ هاي مملكت را به حركت درآورند و چه بسا عقب ماندگي يك جامعه مي تواند به هيات حاكمه آن نيز تسري يابد و بسياري از فعاليت ها و اقدامات رو به پيشرفت آن را عقيم و الكن سازد.

مصدق از چهره هاي شاخص تاريخ مبارزات اصلاح طلبي در ايران معاصر است و .همگان به احترام او تمام قد مي ايستندچهره او براي نسل ما ياداور پيرمردي جنتلمن و دوست داشتني است كه مدام در حالي كه يك سامسونتي در دستش است از اين جلسه به آن جلسه مي رود و البته شايد نجيبانه ترين تصاوير ذهني از او مربوط به دوران تبعيد او در احمد اباد مستوفي است كه تا پايان عمرش در اين منطقه به حالت تبعيد زيست و مرد..نسل امروز ما ملي شدن صنعت نفت را مرهون تلاش ها و پيگيري هاي او مي دانند.مردي كه با شناخت دقيق و علمي از حقوق و مالكيت كشورها پاي در وادي سخت دادگاه بين المللي لاهه گذاشت و به قريب 100 سال استعمار و استثمار انگليسي ها در دست اندازي به منابع كشورمان پايان داد. اما اين ارادت و علاقه ما نافي اين نيست كه تامل نكنيم در مسيرهايي كه او نرفت و اقداماتي كه مي توانست انجام دهد و نداد ، تا دريابيم كه چگونه مي شد كاروان اصلاح طلبي در ايران را به مقصدي رساندبي آنكه چكمه و چماق كودتا از راه برسد و در ادامه آن يك مسير مشخص اصلاح طلبي را مي شد در جلوي پايا آيندگان قرار داد تا اين همه با آزمون خطا پيش نروند و گزك به دست مخالفان خود ندهند. بي شك اگر اين مسير هوشمندانه تر طي مي شد شايد ميوه آن به مراتب شيرين تر از ميوه دوم خرداد بود كه كال و ناپخته بر زمين افتاد و طعمه كرم ها و آفات شد. در ادامه به برخي از علل ناكامي پروسه اصلاح طلبي دولت دكتر مصدق پرداخته مي شود. شايان اشاره است كه رئوس و سرخط هاي اين مطالب از سرمقاله آقاي خجسته رحيمي سردبير وقت مجله شهروند امروز مورخ 29 مزداد ماه 1390 گرفته شده است و با اجازه نويسنده مطالب و حواشي آن از اين حقير است..

مصدق تا پايان دوران نخست وزيري اش نتوانست در از ميان برداشتن شكاف قدرت و مسئوليت توفيقي يابد.او در دوران حكومتش هميشه سايه دربار و اقدامات فراقانوني آن را بر پيكره دولت خود مي ديد و بدين خاطر هم بود كه دست به تلاشي نافرجام براي رفع اين نابرابري زد و حتي زماني كه درخواست خود براي تصدي گري وزارت جنگ و نخست وزيري را به صورت همزمان مطرح ساخت به دنبال اين موضوع بود ولي متاسفانه او از قدرت و نفوذ دربار در ارتش و نيروهاي مسلح يا كم اطلاع بود و يا اينكه زياده از حد به سرسپردگي و وفاداري نظاميان به خود اميدوار بود و به طوري كه مي دانيم همين ارتش شد پاشنه آشيل دولت مستعجل او.

مصدق مي خواست ابرويي را اصلاح كند اما چشمي را كور كرد. مصدق در انديشه انحلال مجلس افتاد تا يك چندي به دور از سنگ اندازي هاي مخالفان خود بتواند نويسنده ، مجري و مفسر قانون باشد.اين دورترين انتخاب با دموكراسي براي تثبيت دموكراسي بود.او حتي بعد از دوره 15 مجلس ديگر هيچ گاه به مجلس نرفت و هيچ گونه اعتقادي هم بدان نداشت چرا كه معتقد بود اگر مجلسي قوي باشد سرسپرده بيگانگان است و اگر مجلسي ضعيف باشد كه كاري از آن ساخته نيست.شايد اين يكياز مهمترين اشكالاتي باشد كه منتقدان مصدق به او وارد مي دانند و آن را نشان از نوعي اقتدارگرايي و فعاليت هاي فراقانوني او مي دانند.

مصدق دچار تشويش نظري در پيشبرد كاروان اصلاح طلبي شده بود. او مي گفت مردم از دولتي كه زياد سركار بماند خسته مي شوند و حمايت نمي كنند.ماجرا اما چيز ديگري بود.او نه راهي به اصلاحات گشود و نه اهل انقلاب و دگرگوني.مي گويند تا آخر عمر به خاطر خوني كه در حادثه 30 تير بر زمين ريخته شده بود ، خود را ندامت مي كرد.طبعش لطيف تر از آن بود كه كه به پيشواز خشونت برود.ترجيح مي داد تسليم سرنوشت شود تا آنكه براي تغيير سرنوشت مبارزه كند.اين انفعال مصدق باعث تيرگي روابط ميان او و بسياري از همفكران و متحدان ديروزش شد. كساني چون ايت الله كاشاني و تا حدودي شهيد دكتر فاطمي از اين دسته از افراد بودند.

مصدق بيش از آنكه به دنبال پايگاه حزبي و نهادي از حاميان براي خود باشد ، ترجيح مي داد با توده هاي بدون شكل سخن بگويد. اين سياست شبه پوپوليستي نمي توانست به يك دموكراسي پايدار بيانجامد.او حتي در نطق راديوييش نيز با اشاره به قدرت عامه مردم ، آن را كافي و پيش برنده جريان امور مي دانست كه البته اين موضوع شايد يكي از خطاهاي استراتژيكش بود چرا كه مردمي كه او از آنها دم مي زد شايد با تغيير شرايط بر عليه او قرار مي گرفتند كه گرفتند .

مصدق در برابر مخالفانش بيش از حد دموكرات و اهل اعتدال بود و گاه به نظر مي رسيد اين اعتدال سوي ديگر ترس باشد.شايد او مي خواست با اين كار به مخالفانش درس دموكراسي بدهد.نمي دانيم اما به هر حال هركدام از اينها بود او عملا با گذشت و اعتدال خود پياده نظام كودتاي 28 مرداد را فربه تر كرده بود.

در مجموع و با جميع جهات دوره نخست وزيري دكتر محمد مصدق يكي ازدوران هاي درخشان تاريخ معاصر ماست كه البته نياز به واكاوي هاي غني تر و ريزبينانه تري دارد.بي انصافي است كه يك طرفه به قاضي برويم و در مقابل مردي موضع بگيريم كه لااقل به سلطه صد ساله انگليسي ها بر منابع كشورمان پايان داد. شايد پر بيراه نباشد اگر بگوييم هركس ديگري هم كه در آن جامعه فقز زده و مفلوك و بيسواد صدرات و حكومت را در دست داشت همين رفتارهايي را انجام مي داد كه مصدق انجام داد.

بسياري از رفتارهاي سياسي مصدق نشان از تيز هوشي سياسي او داشت.همچنانكه احمد زيرك زاده نيز نقل كرده است.كه در تغيير قيافه دادن مهارت خاصي داشت . به موقع خود را به كري مي زد ، عصباني مي شد يا قاه قاه مي خنديد.حتي اگر مي خواست حالش به هم مي خورد ، مريض مي شد و غش مي كرد.روزي به من( زيرك زاده) مي گفت:نخست وزير مملكتي حقير و بيچاره بايد نحيف و رنجور به نظر بيايد.

تاكتيك هايي از اين دست هنر مصدق در پيش بردن مقاصد سياسي اش بود.اما او در نهايت ترجيح داد به جاي آنكه مقاصد اصلاح طلبانه خود را به نتيجه برساند ، ارام آرام نام خود را در تاريخ ماندگار كند و بيش از حد دامن خود را به ناپاكي هاي سياست لكه دار نكند.گواه اين انتخاب بي عملي بيش از اندازه اي بود كه او از خود در روزهاي 25 تا 28 مرداد نشان داد.اصلاح طلبي مصدق بدين ترتيب به كودتايي عليه اصلاح طلبان بدل شد و برخي مي گويند ، او اصلاح طلبي ممتنع بود اما شايد اصلاح طلبي محتاج سياست بيشتر و آمادگي افزون تر بود.

و در پايان باز هم بر مي گردم به اعتقاد هميشگي و ثابت خودم كه اصولا مردم ايران و زمامدارانش هيچ گاه از روندها و اتفاقات تاريخي عبرت نمي گيرند و شكست ها ، تلخي ها و پيروزي هاي گذشته را مانند اسنادي گرانبها در مقابل ديدگان خود قرار نمي دهند كه اگر اين گونه بود بايستي الان در وضعيتي به مراتب بهتر مي بوديم .

دکتر مصدق در ایام نوجوانی

مصدق در هنگام تبعید در احمدآباد مستوفی

مصدق در کنار دکتر حسین فاطمی یار دیرینش

مصدق در هنگام انتقال به دادگاه

مصدق در سفرش به ایالات متحده امریکا

پس از ملی‌ شدن صنعت نفت ایران توسط نخست‌وزیر «محمد مصدق» / دو کارگر انگلیسی، تابلوی شرکت نفتی «انگلیسی-ایرانی» را از محل دفتر آن در لندن، پایین می‌آورند.

دکتر مصدق پس از موفقیت جهانی در مقابل بریتانیا پیرامون ملی شدن صنعت نفت
مصدق در زمان حصر خانگی
عکس های در تبعید

با سپاس. محسن ميرجاني ارجنان

گزارشی تصویری از حس انسان دوستی ما ایرانیان نسبت به زلزله زدگان آذربایجان

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

چند روزی است که از زلزله وحشتناک آذربایجان گذشته است و بواسطه اشتغالات کاریم نتوانستم بدان بپردازم و مطلبی بنویسم.ضمن همدردی با سانجه دیدگان و جانباختگان این زلزله چند نکته ای را باید متذکر شوم.از منظر ریشتر و درجه تخریب این زلزله اخیر شاید یکی از پس لرزه های عادی در کشورهای جنوب شرقی اسیا و بویژه ژاپن باشد و این کشورها با توجه به واقع شدن در کمربند زلزله ای جهان بر خلاف ایارن خود را از سال ها قبل محیا نموده و حتی آزماش ها و مانورهای متعددی را در طول سال برای آمادگی مردم انجام می دهند.اما ایران نه تنها از زلزله های گذشته که به مراتب شدید تر از زلزله این چند روز گذشته بود عبرت نگرفت بلکه شواهد موجود و مناطق جغرافیایی وقوع زلزله نشان می دهد که کوچکترین مقاوم سازی در این مناطق به  انجام نرسیده است.

موضوع دوم ارزان بودن جان انسان ها در ایران است. شما از تلافات رانندگی بگیرید تا حتی تلفات کارگران ساختمانی و این نشان از کم اهمیت شمردن موارد و مسائل ایمنی در ایران است. موضوعی که در بسیاری از کشورهای جهان برای سال های متمادی است که برای آن راه حل های خوبی پیش بینی شده است.

مورد سوم عدم پاسخگو بودن یک نهاد مرجع در این قبیل حوادث است. این چند پارگی تقسیم وظائف و مسئولیت ها تنها یک آسیب دیده جدی دارد و آن هم مردمی که تحت مصیبت قرار گرفته اند در حالیکه در کشورهای دیگر جهان متولی این امور تنها و تنها سازمان های امداد رسان و صلیب سرخ یا هلال احمر های موجود در این کشورها هستند.البته این موضوع جدیدی نیست و بسیاری از این آشفتگی ها در سایر شئونات و امور نیز دیده می شوند.

مورد چهارم اما از نظر موضوعی و محتوایی با سایر موارد متفاوت است و آنهم حس نوعدوستی ایارنیان است. مردم نوع دوست ایران ثابت کرده اند که هرگاه مصیبتی کیان ایران و ایرانی را تهدید کنند رنگ ها و جناح ها را وانهاده و پای کار بوده اند.حضور گسترده اقشار مختلف مردم از گروه ها و دستجات سیاسی ٬ فرهنگی و ورزشی یکی از نمود های این حرکت زیبا ست و آدمی را ناخوداگاه به یاد فعالیت های نوع دوستانه مرحوم جهان پهلوان تختی می اندازد. او که با پای پیاده در بازار تهران به راه افتاد و با توجه به محبوبیت و مردمی بودنش در اندک زمانی مبلغ هنگفتی برای زلزله زدگان بوئین زهرای قزوین جمع آوری نمود. 

شاید یکی از نکات مثبت این بلیه عظیم همین بروز و ظهور این حرکت های زیبا و مردمی است که خود نشانگر این است که هنوز هستند نوع دوستان و انسان های فداکاری که حاضرند از تمام هستی خود برای کمک به هموطنان خود بگذرند و این تصاویر شاید در این غبارآلودگی های سیاسی امروز مرهمی برای دل های مومنان در این پایانی روزهای ماه مبارک رمضان باشد.

 در ادامه به تصاویری از کمکهای قشرهای مختلف مردم به زلزله زدگان آذربایجان  نگاه کنید. با سپاس

علی دایی در جمع زلزله زدگان اهر. آذربایجان شرقی

علی دایی در جمع زلزله زدگان اهر. آذربایجان شرقی

کریم باقری در حال جمع آوری کمک های مردمی برای زلزله زدگان آذربایجان در بازار تهران

علی دایی در جمع زلزله زدگان اهر. آذربایجان شرقی

علی دایی در جمع زلزله زدگان اهر. آذربایجان شرقی

علی دایی در جمع زلزله زدگان اهر. آذربایجان شرقی

حمید سوریان و علیرضا دبیر در صنف طلافروشان تهران برای جمع آوری کمک های نقدی شان. گفته می شود در حدود ۵ میلیلارد تومان در این کار خیر پول جمع شده است.

پرویز پرستویی و حامد بهداد در فعالیت خیریه سینما گران برای جمع آوری کمک های مردمی برای زلزله زدگان آذربایجان

رضا کیانیان و حامد بهداد در فعالیت خیریه سینما گران برای جمع آوری کمک های مردمی برای زلزله زدگان آذربایجان

پرویز پرستویی و حامد بهداد در فعالیت خیریه سینما گران برای جمع آوری کمک های مردمی برای زلزله زدگان آذربایجان

حامد بهداد در فعالیت خیریه سینما گران برای جمع آوری کمک های مردمی برای زلزله زدگان آذربایجان

حامد بهداد در فعالیت خیریه سینما گران برای جمع آوری کمک های مردمی برای زلزله زدگان آذربایجان

رضا عطاران در جمع هنرمندان برای کمک به زلزله زدگان آذربایجان

سیل کمک های مردمی و غیردولتی برای آسیب دیدگان زلزله آذربایجان

بدون شرح

 

نمونه هایی از تبلیغات کالاها و اجناس در دوره پهلوی

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

تبلیغات یکی از مهمترین ابزارهای فروش بهتر و کسب درامد بیشتر است و در همه دنیا یک امر مرسوم و پذیرفته شده است. البته این موضوع یکی از ابعاد مسئله است و شاید با دیدن تبلیغات کالاها در برهه های مختلف تاریخی بتوان به نتایج و پیش فرض های سیاسی ٬ اجتماعی و فرهنگی دیگری نیز رسید.

در ادامه این پست به تعدادی از تبلیغات تصویری در دوره پهلوی پرداخته می شود. اگر دقت کنید بسیاری از این کالاها و نوع تبلیغات آن با اینکه در حدود بیش از سه دهه از ایجاد آن می گذرد ٬ مشابهت غریبی با تبلیغات امروزی دارد و شما حالا این موضوع را در کنار تبلیغات غربی بگذارید و ببینید که ما در کجای کار هستیم. به نظر من مهمترین علت این موضوع عدم ایجاد نوآوری در تولید و بسنده کردن به حداقل ها است و این شاید عاملی باشد که ما در خصوص تولید ملی و داخلی خود نیز با آن مواجهیم.خیلی جالب است ما هنوز به پودر شست و شوی لباس همان تاید دوره سابق می گوییم و البته این شاید یکی از موارد جالبی بود که میشد بدان اشاره کرد.

البته شاید از منظر نوستالوژیک و مرور تاریخی بر این تصاویر نیز برای بینندگان آن جالب توجه باشد.

بوداهای بامیان از خاک بر می‌خیزند؟

بوداهای بامیان از خاک بر می‌خیزند؟

در سال ۲۰۰۱، زمانی که طالبان مجسمه‌های بودا را در بامیان ویران کردند، واکنش های تندی علیه این اقدام طالبان در سطح بین المللی مطرح شد. اما این موضوع که یونسکو، سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد، گفته تصمیم ندارد این مجسمه‌ها را بازسازی کند، به بحث‌های مربوط به آینده آنها نقطه پایان نگذاشته است.

ملا عمر، رهبر گروه طالبان، در اوج حاکمیت این گروه بر افغانستان، مبارزه ای را علیه بت و بت پرستی آغاز کرد. بزرگترین قربانی این مبارزه، هم از نظر بزرگی و هم به صورت نمادین، دو مجسمه بودا بود که در قرن ششم، بر بدنه کوه عظیمی در بامیان، در مرکز افغانستان تراشیده شده بودند. یکی از این مجسمه ها حدود پنجاه و پنج متر ارتفاع داشت و زمانی بزرگترین مجسمه بودا در جهان بود.
زمانی که حاکمیت طالبان در اواخر سال ۲۰۰۱ میلادی فرو پاشید، یونسکو، محل بوداهای بامیان را ثبت میراث فرهنگی جهان کرد و باستانشناسان زیادی به این محل آمدند. آنچه این باستانشناسان در بامیان یافتند، جای خالی دو بدنه عظیم بودا و تپه‌ای از خاکریزه های باقی مانده از این مجسمه ها بود که یکجا با مین‌های منفجر نشده در محل باقی مانده بود.


یکی از بوداها ۵۵ متر ارتفاع داشت

از آن زمان تا حالا، باستانشناسان در حال بررسی جای خالی بوداها هستند تا تصمیم بگیرند که آیا این محل بازسازی شود یا نه.

دره بامیان غربی‌ترین نقطه حوزه نفوذ بودیسم به شمار می‌رفت و یکی از مهمترین مراکز تجارتی برای بخش اعظم هزار سال اخیر بود.

این جا، نقطه تقاطع شرق با غرب بود و آثاری باستانی که در این محل بدست آمده، نشاندهنده ترکیبی از نفوذ فرهنگ یونانی، ترکی، فارسی، چینی و هندی است که در هیچ جای دیگر جهان نمی توان آن را سراغ گرفت.

بوداهای بامیان

در ۱۴۰ کیلومتری شمال غرب کابل واقع است.
در قرن ششم میلادی، زمانیکه بامیان یک منطقه مقدس بوده، اعمار شده است.
ژوان ژنگ، جهانگرد چینی در سال ۶۲۹ میلادی، بامیان را یک مرکز مهمی بودایی توصیف کرده که در آن ده‌ها هزار راهب بودایی زندگی می‌کردند.
دو پیکره اصلی بودا ۵۵ متر و ۳۷ متر ارتفاع داشتند.
این پیکره‌ها از تخته سنگهای ریگی تراشیده شده بودند.
در مارس ۲۰۰۱ طالبان آنها را بت نامیدند و منفجر ساختند
.

اما سال گذشته، یونسکو اعلام کرد که تصمیم ندارد این محل را بازسازی کند. این سازمان گفت که برای بازسازی مجسمه بزرگ بودا، خاک کافی از بقایای این مجسمه به جا نمانده تا بتوان آن را نوسازی کرد و با آنکه بازسازی مجسمه کوچک تر بامیان مقدور است، عملی شدن آن هم محتمل به نظر نمی‌رسد.

به جای آن، یونسکو با گروه های از ژاپن و ایتالیا کار می کند تا بقایای این محل را همراه با نقاشی هایی که در دیوارهای درون غار های بامیان پیدا شده، حفظ کند.

با این حال شورای بین المللی آثار باستانی (ICOMOS) همراه با گروهی از فعالان آلمانی هنوز برای بازسازی‌ بوداهای بامیان در تلاش اند.

برت پراکسنتلر (Bert Praxenthaler) عضو این شورا است و از سال ۲۰۰۴ تا حالا تلاش کرده است بقایای بوداهای بامیان حفظ شود. او قطعات باقیمانده از این مجسمه‌ها را که بعضی شان تا چهل تن وزن دارد زیر پوشش های محافظتی نگهداری کرده تا به آن آسیبی نرسد.

او به یک روش از ترمیم آثار باستانی علاقمند است که مطابق با آن، قطعات اصلی اثر، جمع آوری شده و مقدار کمی مواد جدید در بازسازی اثر استفاده می‌شود

پراکسنتلر می گوید: "این کار شبیه یک جورچین یا پازل است که قطعات وصل کننده آن مفقود شده، اما با استفاده از شیوه های زمین‌شناسی، می توانیم دریابیم قطعاتی که فعلا داریم، از کجا بدست آمده اند."

از این شیوه که به آناستالویز (anastylois) موسوم است، در ترمیم نیایشگاه پارتنون و مجموعه آکروپولیس در آتن پایتخت یونان نیز استفاده شده اما این نخستین بار خواهد بود که از آن برای بازسازی بنای استفاده می‌شود که عمدا تخریب شده و استدلالهایی علیه بازسازی آن وجود دارد.

بدست آوردن پول برای بازسازی این مجسمه‌ها هم مشکلی کوچکی نیست. تنها برای بازسازی مجسمه کوچک بودا به میلیونها دلار هزینه نیاز است و آنهم در منطقه‌ای که هنوز زیربناهای اولیه چون جاده و برق ندارد.

کار بازسازی بوداها نیازمند تولید و یا وارد کردن مقداری زیادی فلز است که باید از طریق راه خطرناک کابل-بامیان، به محل آورده شود.

به نظر داکتر لویلن مورگان، نویسنده کتاب بوداهای بامیان،پول مشکل مهمی نیست: "البته استدلالی که در برابر آن قرار دارد اینست که هر روز مقدار زیادی پول در افغانستان به مصرف می‌رسد. این مثل قطره‌ای در اقیانوس خواهد بود."


بیشتر خانواده‌های که در این دره زندگی می‌کنند، فقیر هستند

غارت آثار، یک مشکل بسیار بزرگ است و آثار باستانی زیادی از سرتاسر افغانستان در بازارهای پاکستان دست بدست می‌شوند.

آقای مورگان در مقاله‌ای که اخیرا برای 'هافینگتن پست' نوشته نگاهی انداخته به وضعیت 'چهل برج'، قلعه‌ای قرون وسطایی در غرب بامیان که به تدریج در حال تخریب شدن است.

آقای مورگان معتقد است که باید منابعی برای ایجاد یک زیربنا برای حفظ گنجینه‌های باستانی افغانستان هزینه شود.

او می‌گوید: " به مرور زمان، اکتشاف غیرقانونی گنجینه‌ها، زلزله‌ها و هوازدگی به حدی آثاری باستانی را تخریب می‌کند که بت شکنان حتی در رویاهایشان هم آن را تصور نمی‌کنند."

یونسکو نیز نگرانی‌های مشابه را مطرح می‌کند و از ساخت 'موزه برای صلح' در بامیان برای افزایش آگاهی در مورد میراث فرهنگی افغانستان حمایت مالی می‌کند.

اما در هر صورت، بودا‌های بامیان در ذهن جهانیان باقی مانده و هنوز سیلی از نظریات از سوی باستانشناسان، معماران، هنرمندان و مورخان در مورد آینده این محل تاریخی جاری است.

یکی از این نظریات که توجه زیادی را جلب کرده، پیشنهاد آندریه برونو (Andrea Bruno) معمار ایتالیایی در مورد ساختن یک اتاق کوچک در زیر پاهای مجسمه‌های عظیم بودا است که به بازدیدکنندگان اجازه می‌دهد تا عظمت آنها را از فضای خالی باقیمانده از آنها قیاس کنند.

برونو معتقد است که مخروبه‌های پیکره‌های بودا باید به عنوان یادبود جنایت تخریب آنها حفظ شود: " این یک نوع پیروزی برای پیکره‌ها است و شکست برای آنهاییکه تلاش کردند یاد آنها را با دینامیت از ذهن ما محو کنند."

او استدلال ‌می‌کند که بازسازی کامل این پیکره‌ها بیانگر یک نوع عدم حساسیت فرهنگی است: " در اینجا مسلمانها به شدت با مجسمه‌سازی مخالف اند. خلق دوباره بوداها حتی برای افغانهای غیر طالب نیز می‌تواند توهین تلقی شود. ما باید در اینجا رفتار درستی از خود نشان دهیم."


اما پراکسنتلر می‌گوید بازسازی این مجسمه‌ها یک نوع اعاده غرور برای مردم محل که هزاره هستند، محسوب می‌شود. هزاره‌ها مسلمانان شیعه اند که از سوی طالبان آزار و اذیت می‌شدند.

او می‌گوید: "این تنها فتوای مذهبی نبود که مجسمه‌ها را تخریب کرد بلکه یک تلاش بود برای تخریب فرهنگ، گذشته و افتخار مردم. هزاره‌ها از کمک ما برای بازسازی بوداهای تخریب شده شان قدردانی می‌کنند."

او همچنین می‌گوید بازسازی این پیکره‌ها اقتصاد محلی را تقویت خواهد کرد. برنامه او در حال حاضر ۵۰ نفر را استخدام کرده و همچنین به دانشجویان دانشگاه بامیان زمینه آموزش شیوه‌های باستانی تراشیدن سنگ را فراهم ساخته.

لویلن مورگان، که سال پیش از ساحه پیکره‌های بودا دیدن کرد، نیز می‌گوید بیشتر باشندگان محل طرفدار بازسازی این مجسمه‌ها هستند. زیرا آنها در گذشته برای مردم درآمدزا بودند.

آقای مورگان می‌گوید: "برداشتی که در بامیان به شما دست می‌دهد این است که مردم در مورد بازسازی این پیکره‌ها مثبت و ساده فکر می‌کنند. من با مردمی صحبت کردم که می‌گفتند آرزو دارند ببینند که این مجسمه‌ها دوباره با سیمان بازسازی شوند که البته یونسکو هیچگاهی این کار را نخواهد کرد."

اما استقبال از بازسازی بوداها در دیگر نقاط افغانستان غیرقابل پیش بینی است. آقای مورگان می‌گوید "افغانستان گلدانی از فرهنگ‌ها است اما چیزی که در میان بیشتر آنها مشابه است، دینداری است."

هرچند بسیاری از رهبران مذهبی و روحانی شاید از تخریب پیکره‌های بودا حمایت نکردند اما بازسازی دوباره آنها "مسئله کاملا متفاوتی است."

داستانک

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

پیرزن حالا دیگر خیلی شکسته و افسرده شده بود. شیار چین های صورتش حالا دیگر قیافه اش را از ریخت انداخته بود.دیگر هر روز حوصله نداشت تا چارقد سفید حریرش را با وسواسی شدید به سر کند.بعد از فوت شوهرش  مجبور شد خانه و زندگی خود را ول کند و ایلان و ویلان خانه دخترها و پسرهایش شود.روزگاری در این خانه خشت و گلی برای خود کبکبه و دبدبه ای داشت . خانم خانه بود و همه کاره . و حالا جفای روزگار کارش را به اینجا رسانده بود که او را و اقامت او را فرزندانش بین خود تقسیم کنند. موجودی سربار شده بود. حالا دیگر آن ننه مقتدر و همه فن حریف نبود ٬ ننه ای که هر نوروز پول های تبرک شده لای کتاب را بین نوه هایش تقسیم می کرد ٬ پیرزنی مچاله شده بود که آخرین خاطران خانه زاد بومی اش را هم از وجودش چلانده بودند.او خودش هم نمی دانست چرا کار به اینجا کشید. آیا تقدیر روگار اینگونه برایش رقم خورده بود و یا اینکه داشت تقاص زورگویی ها و درشت گویی هایش را پس می داد که در حق عروس هایش روا داشته بود. هرچه بود شاید این انتقام خیلی برایش سخت بود و زیاده از ظرفیتش.حالا او می باسیست به جای گذراندن ساعاتی از روز در کنار گوسفندها و مرغ هایش در یک ساختمان خشک و بی روح گذران عمر کند و به جای نوازش نسیمی خنک که از بادگیر کاه گلی منزلش به صورتش می خورد حالا بایستی با خنکایی مصنوعی که کولر ایجاد می کرد خود را از شر گرما خلاص کنم. خوب یادش است که هر روز صبح شوهرش منقل را پر از آتش می کرد و هنوز افتاب بالا نیامده بود چای و بساطش آماده بود و چه بی رحمانه این صفحات زیبا ٬ این خاطرات زیبا از صفحه ذهنش داشت محو می شد.می دانم او به این زودی ها دق خواهد کرد و شاید این بهترین سرنوشت برای او باشد تا بیش از این خوار و خفیف نشود و هرچه زودتر بار خود را ببندد و برود. اگر تا همین چند وقت پیش منزل قدیمی او پاتوقی خانوادگی بود که صدای برخورد قاشق ها به کاسه های سفالی برای خوردن شولی یک سمفونی زیبا و هماهنگ بود حالا کم کم این حیاط خاطره انگیز و این درو دیواری که خاطره های چند نسل را در دل خود جای داده است می رود که فرو ریزد و برای همیشه از صحنه روزگار محو شود.

برای محمد بنا

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

این روزها دیگر در ایران کسی نیست که با نام محمد بنا ٬ سرمربی کشتی فرنگی جمهوری اسلامی ایران آشنایی نداشته باشد. به قول رسانه ای ها ٬ آقای خاص کشتی ایران. مردی که پس از سال ها حسرت به یکباره برای کشتی فرنگی کشورمان سه مدال طلا را به ارمغان آورد.مربی کارکشته ای که با دست خالی و فقط و فقط با پشتکار و همت خودش و تیم همراهش توانست به اسطوره برتری روس ها در کشتی فرنگی پایان دهد.اولین بار در دوره ریاست حاج محمد رضا طالقانی بر کشتی به ایران دعوت شد و با اینکه به او پیشنهاد مربی گری تیم ملی داده بودند ولی او کار با تیم های پایه را قبول کرد و البته مزد زحماتش را در این چند سال گرفت.در خصوص او گفته اند و نوشته اند که هیچ عنوان و نشان جهانی و حتی ملی در عرصه کشتی ندارد و جرقه شروع مربی گری او در کشتی هم کمی جالب توجه است و از راه های نه چندان مرسوم به عرصه کشتی راه پیدا کرده است. به حق ملقب شدن او به اقای خاص کشتی ایران چندان هم بیراه نیست و تقریبا با کمی کم و زیاد روند مربی شدن مورینیو هم تا حدود مشابه محمد بنا بوده است.

محمد بنا در این دوره از رقابت های المپیک کاری کرد کارستان و با هدایت بسیار هوشمندانه خود توانست برای اولین بار و شاید هم برای آخرین بار تیم کشتی فرنگی ایارن را به مقام قهرمانی المپیک برساند.البته اگر کمی داوران با او مهربان بودند شاید عبد ولی هم می توانست چهارمین طلایی ایران باشد.همه این ها را نوشتم تا به این نکته برسم که این مربی و این استاد همه فن حریف که به شدت غرور ملی کشورمان را مرهم بخشیده و توانسته بسیاری از ناکامی ها در عرصه ها ی مختلف اجتماعی را حداقل برای مدت کوتاهی به فراموشی بسپارد تنها و تنها چیزی تو مایه های ۳۰ تا ۴۰ ملیون در سال درامد دارد و در مقابل این مفت خورهای مزخرف که به فوتبالیست موسوم هستند با گرفتن مبالغ کلان واقعا تنها و تنها در حال خرد کردن اعصاب تماشاگران و مردم ورزشدوست هستند. همین محمد بنا در چند سال گذشته به شدت از سوی مسئولان ترکیه و آذربایجان با پیشنهاد های سنگین تحت فشار بود ولی او با شجاعت و شهامت این پیشنهاد های اغوا کننده که شاید اندازه تمام درامد دوران ورزشی اش بود را نپذیرفت و به مام وطن پشت نکرد.

شاید این ذات ورزش کشتی باشد که قهرمانان آن از یک بزرگی و عظمت روحی خاصی برخوردارند . همین چند وقت پیش بود در برنامه ای با حضور عبدالله موحد را از تلویزیون مشاهده می کردم. موحد پرافتخارترین کشتی گیر ایران است با ۵ مدال جهانی و ۱ طلای المپیک . او در این برنامه به زندگی سخت خود در اوائل مهاجرت به امریکا اشره کرد و گفت که زمانی که در یکی از ایالات امریکا صاحب یک پمپ بنزین بوده از سوی مسئولان فدراسیون کشتی امریکا دعوت به همکاری شده و او بواسطه اینکه اگر این پیشنهاد را قبول کند و با آنها همکاری کند شاید این امریکایی ها این فنون و تکنیک ها را علیه مردم کشورش استفاده خواهند کرد و بدین خاطر هیچ گاه این پیشنهاد را نمی پذیرد ولی تو نگاه بکن به این فوتبالیست های تازه به دوران رسیده اصلا براشون مهم نیست که اعراب و شیخ نشین های خلیج فارس چه موضع گیری هایی نسبت به کشورشان دارند و با چه فراخ بالی می روند و در آنجا بازی می کنند و ملیون های تومان پول یامفت را به جیب می زنند.   

البته دیگه نمیشه درباره این موضوعات چندان حرف زد و انتقاد نمود چرا که دیگه شرایط هم خیلی عوض شده .دیگه به اون شکل قدیما موضوعاتی مانند تعصب و مرام و معرفت ارزش و اعتباری نداره و همه فقط و فقط دنبال نفع شخصی و موفقیت های مادی خودشون هستند ولی هیچ وقت از یاد نبریم که این خوبی ها و این نیکی ها هم هیچ گاه رو به خاموشی نخواهند رفت و شاید کم فروغ شوند ولی بی فروغ نخواهند شد.

دلنوشته ای برای شب 21 ماه مبارک رمضان

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

دو روز بود که ولوله ای در عالم اسلام به پا شده بود.شامیان که از این خبر مطلع شدند انگشت تعجب به دندان گزیدند که مگر علی نماز می خواند که در محراب مسجد مورد سوء قصد قرار گرفته بود و از سویی دلدادگان و شیفتگان او بودند که یکی از بزرگترین یادگارهای حیات پیامبر را از دست داده بودند. و اینچنین بود که اول مظلوم عالم  غریبانه و با دلی مملو از درد و رنج برای نادانی و نفهمی مردمی نااهل و طاعون زده دارفانی را وداع گفت و به ملکوت اعلی پیوست.

برای چون منی نوشتن از علی مانند خط خطی کردن یک دفتر توسط کودکی نوپاست ولی چه کنم که شیفته مرام علی هستم و ناسپاسی است اگر با همین قلم شکسته و زهواردرفته ننویسم و دین خود را ادا نکنم.

علی انسانی جامع الاطراف است و در هیچ منبع و نوشته ای منصف نمی توانی کلمه ای در مذمت او بیابی . آنقدر تابناک و مشعشع است که به هیچ روی نمی توان او را خاموش نمود. علی نمونه یک انسان کاملی است که خداوند به آفرینش آن بر خود می بالد. علی لاینتهی است. علی مظهر شجاعت ٬ تقوی ٬ مردانگی ٬ فتوت و هرچه صفت نیکو که تو بتوانی در ذهن خود ردیف کنی است.زندگی علی سرشار از اولین هاست. اول مولود کعبه . اول مسلمان. اول شمشیر زننده در دین . اول امام و اولین کسی که صفت امیر المومنین زیبنده اوست.علی مرد معرکه های نفس گیر است و مصداق سوره والعادیات. علی بنیان گذارنده بسیاری از قوانین و قواعد انسانی و بشری است. وعلی در یک کلام آیینه تمام نمای انسان آرمانی است همان انسانی که حضرت مولانا با چراغ به دنبال پیدا کردن او بود. تنها گشاینده رازهای این جهان و یکی از مشفق ترین و دلسوز ترین کارگزاران در تمام ادوار تاریخ.

علی شاید یکی از معدود مخلوقات خداوندی است که همه چیز دارد هم جاذبه و هم دافعه.سیره علی مملو است اخلاقیات و معنویاتی است که یک انسان کامل بایستی واجد آن باشد.علی نگین انگشتری این جهان و مافیهای آن است.

به راستی تا همیشه تاریخ همگی شرمسار از عدم درک علی هستیم. و این بی معرفتی ماست که مردی چون او با این همه کمالات و صفات نیکو بایستی در دل خود را با چاه های مدینه و کوفه بکند

علی نمونه ای بارز از غربت انسان است. انسانی حرمان زده و سردرگم در این پیچ و خم های دنیای مادی و ناپایدار.بی تردید انسان امروزی اگر اندکی فقط اندکی رو به علی کند بسیاری از مشکلات و موانع او حل خواهد شد.

گیجم و سردرگم و ناراضی از این چند کلمه شکسته بسته برای یادبود علی . ولی خب ناچارم و گریزی ندارم از اینکه بگویم و بنویسم حتی با این شیوه .

شهادت مولی متقیان بر همه دوستدارن انسانیت و آزادگی تسلیت باد.

 

حفاری و پیگردی باستان شناسی بقعه حافظ جمال رکن اباد میبد

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

پس از مدت ها انتظار در نهایت موفق شدیم کار حفاری و پیگردی باستان شناسی بقعه حافظ جمال رکن آباد میبد را آغاز کنیم.این بقعه از آثار شاخص دوره آل مظفر میبد است که متاسفانه در وضعیت بحرانی قرار دارد و باز هم خدا را شاکرم که داریم کم کم به داد این بنای زیبا می رسیم.البته در ابتدای کار بایستی کلیه اقدامات حفاظتی و مرمتی مورد لحاظ قرار می گرفت و بر این مبنا یک سری شمع گذاری مفصل انجام دادیم و در مرحله بعد به ترمیم پی های تخریب شده و فرسوده پرداختیم. اگر خدا بخواهد بعد از استحکام بخشی شالوده بنا به پیگردی منسجم باستان شناسی در این بقعه ادامه خواهیم داد. در پست های بعد سعی خواهم نمود پیشرفت های کار را به مرور به خوانندگان ارائه کنم و این هم تصاویری از شروع کار استحکام بخشی و شمع گذاری بنا

پرونده ای برای لویی فردینان سلین

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

نام سلین ٬ نویسنده فقد فرانسوی درگذشته به سال ۱۹۶۱ همیشه برایم تداعی گر انسانی دردمند و سیلی خورده از اجتماعی است که نتوانستند قابلیت های فراوانش را در دوران زندگیش درک کنند. این پزشک فرانسوی را شاید بتوان بزرگ ترین نویسنده موج نوی فرانسه نامید.مردی که انگ هایی مانند فاشیست بودن و ضد یهود بودن تا آخرین لحظات عمرش بر روی شانه هایش سنگینی می کرد.از معدود نویسندگانی بود که دو جنگ جهانی و تبعات آن را با گوشت و پوست خود لمس کرد. خائن به وطن نامیده شد. به حبس های بلند مدت رفت . از اقامت در سرزمین زاد بومیش محروم شد و مانند بسیاری از نویسندگان شهیر ٬ انگاه که مرد ارزش های ادبی اش برای جامعه هویدا شد.که البته این رسم و تقدیری است که برای بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان رقم خورده است.

شاید یکی از زیبا ترین توصیف هایی که از سلین شده است این عبارت المراس باشد که می گوید:

سلین چه خوب چه بد صدای قرن ماست.به همین دلیل است که از کتاب سفر به انتهای شب تا ریگودون تنها کسی است که تمام حوادث قرن خود را بازگو می کند : میهن ٬ جنگ ٬ قتل عام ٬ تندرستی ٬ نژاد ٬ ژنتیک ٬ اصلاح نژادی ٬ موسیقی ٬ رقص ٬ و مرگ. همه چیز در آن وجود دارد به همان صورتی که او حس کرده است.سلین همان انسان اجتناب ناپذیر قرن ماست هرچند مایه تاسف است اما عین واقعیت است.در پست های بعد اگر خدا بخواهد به تعدادی از اثار او اشاره خواهم نمود. و در اینجا توجه شما را به تعدادی از عکس های این نویسنده جلب می نمایم. برخی از این عکس ها شدت تالم و حرمان او را به وضوح نشان می دهند.

من و دانشکده الهیات میبد5

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

البر کامو در اکثر رمان ها و نوشته هایش بویژه بیگانه ٬ افسانه سزیف و بویژه سقوط و نمایشنامه کالیگولا به خوبی تصویری روشن و غم بار از دوران کودکی و زندگی خود به دست می دهد و البته این معرکه ها و این تصاویر غم بار را یک نطفه و مکانی برای شکل گیری وضعیت های روحی و اجتماعی قهرمانانش در آثار خود قرار می دهد.البته او جبرگرای محض نیست ولی این تلخ کامی ها را بسیار موثر در سایه روشن آینده قهرمانان خود می داند.البته جابجا این وضعیت ها را در اکثر اثار نویسندگان برجسته قرن بیستم از قبیل کافکا و لویی فردینال سلین و دیگران شاهد هستیم.

با این مقدمه می خواهم وارد بحثی جدید و بسیار مبتلا برای بسیاری از دانشجویان ایران شناسی و چه بسا بسیاری از دانشجویانی که در شهر های در حال توسعه علمی و صنعتی و اقتصادی به تحصیل مشغولند بپردازم.

این یک حقیقت مسلم است که ایجاد و احداث گروه ایران شناسی در دانشکده الهیات میبد اگر نگوییم یک روند غلط و غیر کارشناسی ٬ ولی عجولانه و بدون برنامه بوده است.متاسفانه در گذشته هیچ یک از رشته های مرتبط با این رشته در سطح دانشکده ها و مراکز آموزش عالی میبد مطرح نبوده و از این منظر دارای هیچ گونه پیشینه علمی و پژوهشی نمی باشد.البته این موضوع به خودی خود عیب و ایراد محسوب نمی شود و گام ها و قدم های بعدی است که اگر درست برداشته نشود و یا بدان پرداخته نشود این عامل را برجسته و بارز می نماید.اینکه ما بیاییم و یک رشته ای جدید را بیاوریم بدون اینکه سخت افزارها و نرم افزارهای مرتبط با آن را حتی در سطح حداقلی فراهم نکنیم ٬ بواقع این ظلمی است در حق دانشجویی که با هزار امید و ارزو پای در رکاب علم و تحصیل می گذارد. به جرات می توانم بگویم بسیاری از دانشجویانی که الان در مراحل آخر تحصیل خود در این دانشکده به سر می برند ٬ اگر صادقانه بخواهند اعتراف کنند یکی از مهمترین علل انتخاب این رشته ٬ جذابیت و گستردگی مطالعاتی آن بوده است و بدین خاطر حتی برای بسیاری این موضوع مطرح نبوده است که این کد رشته در کدام شهر و استان ارائه خواهد شد و اگر از برخی از دانشجویان بپرسید که با نام میبد کی آشنا شده اند با صداقت خواهند گفت همان بار اولی که پای در دانشکده گذاشته و در آن ثبت نام نموده اند.

همه اینها را گفتم تا به یک موضوع کلیدی برسم. بچه های ایران شناسی دانشکده الهیات میبد ٬ یکی از مظلوم ترین و پایمال شده ترین اعضاء دانشکده الهیات میبدهستند. می دانم شاید این مطالب برای من تبعاتی منفی داشته باشد ولی این را با شهامت عرض می کنم که این دانشکده در این سه دوره ای که تعداد متنابهی دانشجو گرفته ٬ همپایه با آن امکاناتی در شان و شخصیت دانشجویان برایشان فراهم ننموده است . ایا داشتن یک کتابخانه تخصصی و موجود بودن برخی کتاب های مرجع در آن ٬ توقع بالایی است. آیا برخورداری از حداقل هایی چون بازدید های درون استانی و برون استانی که شاید یکی از مهمترین منابع برای آشنایی این عزیزان با گستره فرهنگ غنی ایرانی و اسلامی است ٬ توقع زیادی است.یک انسان منصف باید قبول کند که مجموعه این شرایط میحطی و روانی بار سنگینی بر دوش دانشجو می گذارد و بسیاری از توانایی ها و استعداد های او را به هرز می برد. البته این موضوع تنها مختص به این دانشکده نبوده و کلا علوم انسانی مملکت ما از این افت ها و دردها خسارات جبران ناپذیری را دریافت کرده است. 

از این دست معضلات و کمبودها تا بخوای فراوان و بیشمار است ولی واقعیت این است که ما یعنی دانشجویان ایران شناسی در قبال این محرومیت ها چه کرده ایم و چه برون رفت هایی برای آن پیدا کرده ایم.به نظر من تقریبا هیچ.شاید به تریش قبای دوستان بر بخورد ولی عین واقعیت است.من دلائل متعددی بر این مدعایم دارم که به بخش هایی از آن به صورت تیتر وار اشاره می کنم:

الف: عدم اتحاد و انسجام علمی و آموزشی میان دانشجویان ایران شناسی.

به ضرس قاطع می گویم من این دو سه سالی که با این عزیزان بودم و وضعیت دوران دانشجویی خودم را مقایسه می کنم می بینم که واقعا دانشجویان همگی در جزایری تک نفره یا نهایتا دو سه نفره سیر می کردند و این انشقاق و چند پارگی عامل مهمی در جهت ناکام ماندن و بر زمین گذاشته شدن بسیاری از برنامه هایی بود که اگر یک همدلی و رفاقت نیم بند هم وجود داشت بسیاری از این شرایط را تغییر می داد.

ب: نداشتن جسارت و شهامت اعتراض در بین اکثر قریب به اتفاق دانشجویان

یک عبارت انگلیسی برای بیان این حالت خیلی زیبا و به جاست و آن هم کلمه است که معادل فارسی ان باری به هر جهت است.خوب به یاد دارم در دوران دانشجویی برای کرسی نشاندن برخی از خواسته های بحقمان چندین بار اعتراض کردیم البته اعتراضی منطقی و با رعایت تمامی جنبه های اجتماعی و اخلاقی آن.در بسیاری از گفتگوهای خصوصی این حقیر با دانشجویان ٬ آنها ار تعدادی از اساتید که حتما من هم یکی از آنها بودم ٬ انتقاد داشتند ولی آن جسارت و قدرت نبود که مثلا آن را علنی ابراز کنند چون می ترسیدند که فی المثل چون منی کینه آنها را به دل بگیرم .

ج: نداشتن یک راهبرد منطقی و دور اندیشانه

اگر با بسیاری از دانشجویان ایران شناسی در خصوص آینده شغلی و علمی شان صحبت کنید چیز خاصی در چنته ندارند و اصولا خود را به خواب خرگوشی زده و فقط در حال گذران زندگی هستند و این اصلا صحیح نیست.به سهم خود بارها و بارها تجربیات تلخی از این وضعیت را برای بچه ها تعریف کردم و امیدوارم که راه گشا باشد.

این سه مورد تنها قطره ای از دریا بودند که به نظرم رسید و در نتیجه گیری این مبحث تنها و تنها می توانم بگویم که شرایط موجود فقط شامل این عزیزان نیست و شاید برای بیشتر مراکز علمی ایران هم کم و بیش و جود داشته باشد ولی شاید نقطه جدایی بسیاری از موفقیت های فردی و گروهی در بسیاری از مراکز برطرف نمودن ضعف هایی است که به بخشی از آنها شاره کردم. اصولا به اراده و پشتکار انسان اعتقاد ویژه ای دارم و معتقدم که آدمی بایستی مبارزه کند تا سرحد توان و با این مبارزه بی امان است که بسیاری از مشکلات رفع و مرتفع می گردد.شاید خواندن کتاب شور عشق ترجمه دکتر اسلامی ندوشن بازسازی و ترسیم یکی از واقعیت های وجودی ما انسان ها باشد و کلام آخر اینکه نمی توان با کمبودها خو گرفت و خود را به روزمرگی و مرگ خاموش زد و بایستی قد علم کرد و شورشی شد.

در ابتدای مبحثم از البر کاموی کبیر یاد کردم و در آخر مطلب هم به این نکته اشاره کنم که کامو با تجربه ای تلخ از دوران کودکی و انعکاس آن در روند های اجتماعی و علمی اش به جایزه نوبل ادبی دست یافت و از این مشکلات و محرومیت ها برای خود پله ای برای ترقی ساخت و یک مثل ژاپنی می گه اگه یه کاری رو کسی تونست انجام بده . چون او هم مثل من انسان است من هم قطعا در انجام آن توانا هستم.

پایان بخش پنجم

ادامه دارد............

در حاشیه باخت ناداورانه مظاهری در المپیک

حذف ناجوانمردانه علی مظاهری از رقابت‌های بوکس المپیک با واکنش کاربران سایت یاهو مواجه شد.به گزارش ایسنا، علی مظاهری در نخستین پیکار خود در رقابت‌های وزن 91 کیلوگرم بوکس المپیک، مقابل خوزه لاردوئت گومز، دارنده‌ی نشان برنز رقابت‌های جهانی 2009 میلان و قهرمان سال 2008 جوانان جهان از کوبا به روی رینگ رفت و با رای داوران تن به شکست داد. 
مظاهری در راند دوم این مسابقه از حریف خود پیش بود ولی در کمتر از یک دقیقه سه اخطار را دریافت و در نهایت مسابقه را واگذار کرد. کارشناسان داوری بوکس معتقدند اخطارهای مظاهری بی‌دلیل بوده و داوران با ناجوانمردی او را بازنده اعلام کردند. این رای داور با واکنش تماشاگران حاضر در ورزشگاه نیز مواجه شد و آنها به حذف بوکسور ایرانی اعتراض داشتند. 
در وب سایت "یاهو" نیز کاربران زیادی با ارسال نظرات خود درباره نحوه قضاوت داوران در مسابقه بوکس مظاهری مقابل حریف کوبایی به بحث پرداخته‌اند که اکثریت قریب به اتفاق این نظرات در حمایت از علی مظاهری و مخالفت با رای داور آلمانی است. 
کاربری نوشته است: "بسیار ناجوانمردانه بود. حتی مجری تلویزیون انگلیس هم شوکه شده بود. این پسر پیچاره حتما 4 سال خواب المپیک را می‌دیده ولی حالا یک داور مغرض و نادان او را بازنده کرده است. از این‌که او کنار داور نایستاد، خوشحالم. اگر جای او بودم، همین کار را می کردم. او با دست دادن با مربیان کوبایی نشان داد که یک جنتلمن است. داور شرمنده باش!" 
کاربر دیگری این گونه گفته است: "دست‌کم باید این داور را از ادامه بازی‌ها محروم کرد. مقام‌های المپیک هم باید از بوکسور ایرانی عذرخواهی کنند. واقعا منزجرکننده است." 
کاربر دیگری نوشته است: "کاملا ناعادلانه بود. حتی برای ورزشکار ایرانی گریه کردم. همه چیز از پیش تعیین شده بود. اگر غیر از این باشد، مطئنم داور یک احمق به تمام معناست. تصور کنید او چهار سال تلاش کرده و حالا با ناجوانمردی حذف می‌شود. کاری که در پایان مسابقه انجام و با مربیان کوبایی دست داد، بسیار زیبا بود. هیچ کس این داور را نمی بخشد. شرم بر او!" 
کاربر دیگر "یاهو" معتقد است: "احتمالا این سناریو در روزهای آینده برای سایر ورزشکاران ایرانی هم رخ می‌دهد. برگزارکنندگان المپیک سیاست را با ورزش مخلوط کرده‌اند. حداقل کاری که برگزارکنندگان المپیک می‌توانند، انجام دهند این است که رسما از ایرانی‌ها عذرخواهی کنند. ننگ بر کسانی که پول را به عدالت ترجیح می‌دهند." 
در کامنت دیگری آمده است: "فکر می‌کنم سران کمیته بین‌المللی المپیک و فدراسیون جهانی بوکس باید دور میز بنشینند و مدال‌ها را بین خودشان تقسیم کنند. برنده واقعی علی مظاهری است."

 

آذری غریب

يک داستان خواندنی از صادق زیباکلام: آذری غریب...!

هنوز هر بار که وارد کریدورهای دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی می‌شوم و از پله‌های قدیمی که از زمان رضاشاه تا به حال خم به ابرو نیاورده‌اند بالا می‌روم، بی‌اختیار احساس می‌کنم که افضل را دومرتبه می‌بینم. احساس می‌کنم عنقریب افضل با پاهای نیمه‌فلجش در حالی که دو دستی طارمی‌ها را گرفته و دارد به سختی پایین می‌آید با من سینه‌به‌سینه خواهد شد.  نمی‌دانم در چشمان نافذ این جوان ترک که از روستای کوچکی بین بناب و مراغه می‌آمد چه بود که هنوز هر وقت به او و نحوه‌ی مرگش می‌اندیشم ترسی جانکاه با آمیزه‌ای از ناامیدی و خشمی فروخورده از نظام آموزشی دانشگاهی‌مان سراپای وجودم را می‌گیرد.جزء ورودی‌های سال 72 بود. انصافاً که چه ورودی‌هایی بودند. هر کدام آیتی از هوش و ذکاوت و شاهکاری از استعداد. درخشان‌ترین استعدادهای اطراف و اکناف کشور، از کرمان، تبریز، شاهرود، نیشابور، بابل، بندرانزلی، اصفهان... و بالاتر از همه از روستایی بین مراغه و بناب، همانجا که افضل در سال 52 متولد شده بود و همانجا هم در یک روز گرفته‌ی تابستان 79، خون گرمش بر روی آسفالت داغ کنار روستایشان ریخته شد.همیشه‌ی خدا در دانشکده با کت‌وشلوار بود. یک کت‌وشلوار سرمه‌ای که از بس آنها را پوشیده بود، شسته و اطو زده بود، مثل ورق استیل شده بودند. سال 71 دیپلمش را می‌گیرد و همان سال در رشته‌ی پزشکی قبول می‌شود. اما دلش همواره پیشِ علوم انسانی بود. در همان نیمه‌های راه ترم اول، عطای پزشکی را به لقایش بخشید و سال بعد مجدداً در آزمون شرکت نمود و وارد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد.با زجر و مشقتی جانکاه راه می‌رفت. بعدها فهمیدم که در بچگی فلج اطفال می‌گیرد و به همین خاطر بود که راه رفتن برایش عذاب الیم بود. همیشه در نخستین جلسه‌ی کلاس با یکی، یکی دانشجویانم آشنا می‌شوم. از محل تولد و زندگی‌شان می پرسم. نوبت به افضل که رسید گفت از نزدیکی‌های مراغه می‌آید. گفتم چه جالب. می‌دونی مراغه یک جایگاه مهم در تاریخ معاصر ایران داشته، گفت نه. گفتم پس تو چی می‌دونی؟ مراغه محل تولد اصلاحات ارضی بود. نام مراغه، یکی دو سال شب و روز در رادیو و تلویزیون و مطبوعات بود. نام مراغه یادآور سال‌های 41 و 40، یادآور حسن ارسنجانی، دکتر علی امینی و اصلاحات ارضی است. پرسید استاد چرا مراغه؟ گفتم این را تو به عنوان تحقیق پاسخ بده. چون سر کلاس نشسته بود متوجه مشکل پاهایش نشدم. آنچه که توجه‌ام را جلب نمود، گیرایی و برقی از هوش و استعداد بود که در چشمان درشت و زیبایش به چشم می‌خورد. چشمانی جذاب و نافذ که به‌ندرت روی بیننده تأ‌ثیر نمی‌گذارد.عادت دارم که همه‌ی دانشجویانم را به اسم کوچک بشناسم. افضل تنها نامی بود که همان بار نخست به یادم ماند. کمتر به یاد دارم که قبلاً دانشجویی می‌داشتم که نامش افضل بوده باشد.
جلسه‌ی سوم چهارم بود که بعد از کلاس در دفتر نشسته بودم و پیپم را چاق کرده بودم که سروکله‌ی افضل پیدا شد. آنجا بود که برای نخستین بار متوجه فلج بودن و ناراحتی پاهایش شدم. روبرویم نشست و گفت اجازه دارم سؤال کنم؟ با سر جواب مثبت دادم و سؤالش را مطرح کرد. ناراحت شدم از سؤالش. زیرا سؤال خوبی بود و طرح آن به درد کلاس می‌خورد. بهش گفتم خوب بود این سؤال را سر کلاس مطرح می‌کردی. سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.
آن داستان یک مرتبه‌ی دیگر هم تکرار شد و افضل بعد از اختتام کلاس آمد به دفترم و سؤال کرد. اتفاقاً آن سؤالش هم پرسش خوبی بود. این‌بار دیگر با لحنی حاکی از خطاب‌وعتاب بهش گفتم که افضل تو چرا سر کلاس صحبت نمی‌کنی و پرسش‌هایت را آنجا مطرح نمی‌کنی؟ مثل لبو سرخ شد. چشمان جذاب و مردانه‌اش را به پایین انداخت. از بخت بد افضل، آن روز، روز زیاد جالبی نبود و خلق و خوی من تعریفی نداشت. دلم گرفته بود، خسته بودم و بعد از کلاس دو تا قرص آسپرین قورت داده بودم. افضل را رهایش نکردم. با تحکم و مثل یک آموزگار بداخلاق کلاس اول ابتدایی سرش هوار کشیدم که چرا جواب نمیدی؛ چرا سر کلاس حرف نمی‌زنی، نمی‌پرسی و ازت که سؤال می‌کنم به جای پاسخ دادن، موزاییک‌های کف کلاس را می‌شمری؟ حرف بزن. نمی‌دانم چقدر طول کشید؛ اما افضل بالاخره حرف زد. با صدایی حزن‌انگیز و لرزان و شکسته گفت: «بچه‌ها به لهجه‌ام می‌خندند؛ حتی یکی از اساتید به مسخره بهم گفت صد رحمت به فارسی حرف زدن پیشه‌وری.»برخلاف تصور خیلی از آدم‌ها، کلاس‌های حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران خیلی هم یکنواخت، سرد و بی‌روح نیست. اتفاقاً بعضی وقت‌ها چیزهایی توی این کلاس‌های بزرگ، با سقف‌های بلند و مملو از دوده، سیاهی و آشغال اتفاق می‌افتد که اگر نویسنده‌ی توانایی پیدا شود از آنها می‌تواند دست‌مایه‌ی یک نوشته‌ی معرکه را بیرون بکشد. گاهی وقت‌ها اساتید و دانشجویان، سطح این قبله‌ی امید میلیون‌ها جوان پشت کنکوری که صعود بر این قله‌ی رفیع برایشان غایت و نهایت است را آنقدر پایین می‌آورند که آدم برای یک لحظه فکر می‌کند این جمع در حقیقت تشکیل شده از کوپن‌فروش‌های میدان انقلاب که برای نهار یا استراحت آنجا جمع شده‌اند.چه کسی می‌تواند باور کند در جایی که سرشیر علوم انسانی مملکت جمع شده به لهجه‌ی یک دانشجوی شهرستانی که فارسی را به زحمت و با لهجه‌ی غلیظ ترکی یا کردی صحبت می‌کند، بخندند؟ ولی افضل راست می‌گفت و این بار اول نبود که من با این مسئله روبرو شده بودم. همیشه به این تیپ دانشجویان می‌گفتم که آنها به خودشان می‌خندند، اتفاقاً لهجه‌ی شما خیلی هم شیرین است، اصلاً فارسی اصیل همین لهجه‌ی شماست و از این قبیل حرف‌های ساده‌لوحانه. اما آن روز، روز بدی بود. اصلاً حال و حوصله‌ی این بچه‌بازی‌ها را نداشتم. خیلی بهِم برخورده بود که به افضل خندیده بودند. منتهی بیشتر از همه از دست خودِ افضل عصبانی بودم. گفتم افضل ببین، همه‌ی شما شهرستانی‌ها یک اصل و نسبی لااقل دارید. مثلاً تبریز، کرمان، شیراز یا رشت، دویست ‌سال پیش، پانصد سال پیش هم برای خودش جایی بوده، فرهنگ و تمدنی داشته، ولی میشه به من بگی تهران دویست سال پیش کجا بوده، چی چی بوده؟ من بهت می‌گم تهران چی بوده، یک ده‌کوره بوده که تا قبل از اینکه آقامحمدخان آن را پایتخت کند، نه در هیچ نقشه‌ای موجود بوده و نه هیچ نامی از آن نزد مورخی، تذکره‌نویسی و یا در سفرنامه‌ای بوده. یک اصفهانی، یک تبریزی و یک شیرازی می‌تواند بگوید من کی هستم، تاریخم چیست، از کجا آمده‌ام و کی بوده‌ام. اما تهرانی‌ها چی؟ اجداد ما تهرانی‌ها احتمالاً یک مشت ماجراجوی فرصت‌طلب بی‌ریشه و بی‌اصل و نسب بودند که وقتی آقامحمدخان، فرمانده‌ی نظامی و پادشاه‌شان تصمیم گرفت در روستای کوچکی در دامنه‌ی البرز به نام تهران رحل اقامت بیافکند، آنها هم با او ماندند. آنان که اصل و نسب و جای درست و حسابی داشتند در پایتخت بی‌نام و نشانِ جدید نمانده و به مناطق خود بازگشتند. این را یک نفر که پدر و مادرش از جایی به تهران مهاجرت کرده‌اند و خودش در تهران متولد شده به تو نمی‌گوید. این‌ها را کسی دارد به تو می‌گوید که مادرش مال بازارچه‌ی نایب‌السلطنه، پدرش مال محله‌ی «خانی‌آباد» و خودش وسط «بازارچه‌ی آب منگل» متولد شده. یعنی قدیمی‌ترین محلات تهران. ولی واقعیت آن است که ما نه ستارخان داشتیم، نه باقرخان، نه حیدرخان عمواوغلی، نه شیخ محمد خیابانی، نه ثقةالاسلام و نه شهریار. شماها صد سال پیش یونجه خوردید اما مقاومت کردید و تسلیم استبداد محمدعلیشاه نشده و مشروطه را مجدداً به همه‌ی ایران بازگرداندید. و باز شماها در بهمن 1356 زمانی که آدم‌ها توی دلشان هم هراس داشتند که از گل بالاتر به رژیم شاه بگویند، قیام کردید و تبریز را عملاً چندساعتی گرفتید. کی به کی بایستی بخندد؟شماها بازار تهران یعنی مرکز ثقل اقتصاد کشور را قبضه کرده‌اید. هر بازاری که سرش به تنش می‌ارزد ترک است. یک سوپرمارکت، یک خواروبارفروشی، در هیچ کجای تهران پیدا نمی‌شه که مال ترک‌ها نباشه. رستوران‌ها، کافه‌ها، پیتزاپزی‌ها، چلوکبابی‌ها، ساندویچی‌ها و... همه ترک هستند. مصالح‌فروش‌ها، ابزارفروش‌ها، لوازم یدکی‌فروش‌ها، پیچ و مهره‌فروش‌ها یکی پس از دیگری ترک هستند. آذری‌ها بدون شلیک یک گلوله تهران را نه تنها گرفتند، بلکه خوردند. نوش جانتان، چون عُرضه دارید و پشتکار. اما ما تهرانی‌ها چی؟ هیچ چی، برو دم میدان انقلاب ببین همه‌ی مسافرکش‌ها، کوپن‌فروش‌ها و آسمان‌جل‌ها همه‌ بچه‌های تهرانند. برو راه‌آهن ببین مسافرکش‌ها که برای شوش، بهشت‌زهرا، پل سیمان، میدان خراسان و انقلاب داد می‌زنند همه لهجه‌های دِبش تهرونی دارند. نه یک کرمانی، نه یک اصفهانی، نه یک ترک و نه یک رشتی میان‌شان نمی‌بینی. شما ترک‌ها بازار و اقتصاد تهران را قبضه کرده‌اید، بچه‌های تهران هم خطوط مسافر‌کشی‌های تهران را قبضه کرده‌اند. بلندپروازترین بچه‌های تهران سر از گاوداری و خوک‌دونی در ژاپن درآورده‌اند و آنجا عمله شده‌اند. که تازه مدتی است آنجا هم دیگر راهمان نمی‌دهند. در خلال حرف‌هایم چند تا دیگه از دانشجویان هم آمده بودند و با من کار داشتند. همانجا ایستاده بودند و آنها هم گوش می‌کردند. اتفاقاً یکی دوتا از آنها دختر بودند و بچه تهران. از آن تیپ‌هایی که آدم فکر می‌کند مال ناف واشنگتن، پاریس یا لندن هستند. دیگر به یاد ندارم چه گفتم، فقط می‌دانم ساکت که شدم هیچ‌کدام‌شان نماندند و بدون آنکه حرفی بزنند رفتند. گفتم، آن روز حال و حوصله‌ی درستی نداشتم.آن حرف‌ها حداقل فایده‌ای که داشت افضل را به من نزدیک‌تر کرد. در آن ترم و ترم بعدش که افضل با من درس داشت، اقلاً هفته‌ای یک بار می‌آمد پیشم. پر از سؤال بود. پر از ابهام بود. پر از سرگشتگی بود.یک روز به اتفاق چند نفر دیگر از بچه‌ها در حالی که بحث می‌کردیم از دانشکده آمدیم بیرون. تا سر چهارراه فاطمی با من آمدند. آنجا افضل روی لبه‌ی حوضچه‌ی مقابل پارک لاله دیگه نشست. طبق معمول کتش تنش بود و خیس عرق شده بود. گفت استاد به عمرم این قدر پیاده نرفته بودم. دستاشو محکم بر روی پاهایش می‌فشرد. آشکارا درد می‌کشید. بحث آن روزمان از توی کلاس شروع شد. افضل می‌گفت که استاد شما همه‌ی آنچه را که در دبیرستان به ما‌ آموخته‌ بودند برده‌اید زیر سؤال. عصاره‌ی‌ آنچه که ما در دبیرستان از تاریخ ایران یاد گرفته بودیم آن بود که هر مشکل و بدبختی که در مملکت ما اتفاق افتاده، خارجی‌ها کرده‌اند. شما درست عکس این را می‌گویید و به ما نشان می‌دهید که هر بدبختی که به سر ما‌ آمده نهایتاً ریشه در عملکرد خود ما ایرانی‌ها داشته و اساساً خارجی‌ها کاره‌ای نبوده‌اند و ما دچار یک جور توهّم و مالیخولیا در مورد خارجی‌ها هستیم. مشکل دیگری که شما برای ما ایجاد کرده‌اید آن است که خیلی از شخصیت‌هایی را که به ما آموخته بودند، پست، پلید، خائن، وابسته، مزدور و خراب هستند، شما به نوعی تبرئه می‌کنید و در عوض خیلی از خوب‌ها را با مشکل برایمان مواجه ساخته‌اید. بالاخره این وسط ما بایستی به حرف شما گوش کنیم یا به حرف وزارت آموزش و پرورش، صدا و سیما و به حرف تاریخ رسمی؟ بحث‌مان از آنجا شروع شد که گفتم به حرف هیچ‌کداممان، بلکه می‌بایستی به عقل‌تان رجوع کنید. خودتان فکر کنید، تجزیه و تحلیل کنید، استدلال‌ها و تحلیل‌های مرا بچینید کنار همدیگر و مال دیگران را همین‌طور، ببینید کدام منطقی‌تر است؛ کدام دارای انسجام و منطق درونی هست؛ و کدام بیشتر به دلتان می‌نشیند. حرف دیگرم به افضل آن بود که دانشگاه اساساً یعنی جایی که برای آدم سؤال طرح می‌کند، پرسش بوجود می‌آورد. افضل می‌گفت که اشکال کلاس شما در این است که شما بیش از آنچه که به سؤالات پاسخ دهید، برای دانشجویانتان سؤال مطرح می‌کنید. بیش از آنچه که دانشجو را راهنمایی کنید، دانسته‌های قبلی‌اش را برایش ویران می‌کنید و مشکل این است که در خیلی از موارد چیزی هم جای آنها نمی‌گذارید؛ فقط آنها را برایش بی‌ارزش و بی‌اعتبار می‌کنید. به افضل گفتم اتفاقاً استاد یعنی همین و دانشگاه هم یعنی همین و استاد یعنی کسی که بتواند در شما سؤال ایجاد کند، کسی که بتواند آموزه‌های قبلی را با شک و تردید روبرو سازد. استادی که نتواند در شاگردش سؤال ایجاد کند برای لای جرز خوب است. استادی هم که تصور کند پاسخ همه‌ی سؤالات را می‌داند و بحرالعلوم است، آنقدر بی‌سواد و بی‌مایه است که حتی نتوانسته سؤالات را هم به درستی بفهمد. چون خیلی از سؤالات پاسخی ندارند. کار علم و عالم به دنبال پاسخ رفتن است و نه لزوماً به دست آوردن پاسخ. زیرا برخلاف علوم کاربردی، در علوم انسانی، پاسخی برای سؤالات وجود ندارد. آنان که فکر می‌کنند پاسخ‌ها را می‌دانند، در حقیقت سؤالات را به درستی نفهمیده‌اند. چه اگر پرسش‌ها را به درستی درک می‌کردند و پی به معانی عمیق این پرسش‌ها می بردند، درمی‌یافتند که پاسخ به این پرسش‌ها همواره در طول تاریخ دغدغه‌ی علما، حکما، فیلسوفان و صاحبنظران بوده است و تنها چیزی که درخصوص این پرسش‌ها وجود ندارد، پاسخ‌های شسته و رفته و مشخص است. 
افضل هر روز بیشتر در دلم جای می‌گرفت و هر روز بیش از پیش به او علاقمندتر می‌شدم. مدتی خیلی جدی افتاده بود به دنبال اینکه برود به دنبال فلسفه. می‌گفت می‌خواهم بدانم «هستی» چیست؟ چقدر باهاش بحث کردم که به دنبال فلسفه نرود. بهش گفتم بیا و این یک حرف مارکس را قبول کن که «مهم، شناخت هستی و جهان نیست، بلکه مهم آن است که چگونه آن را تغییر دهیم.» بالاخره راضی‌اش کردم که در همان علوم سیاسی باقی بماند. کم‌کم علاقمندش کرده بودم به سیر تحولات سیاسی در ایران. هر بار که دنبالم لنگ می‌زد و از این طرف دانشکده به آن طرف می‌آمد، احساس می‌کردم یک «شاگرد» بالاخره برای خودم پیدا کرده‌ام. انصافاً که استعداد داشت. بعد از لیسانس در دانشکده‌ی خودمان فوق لیسانس قبول شد. شروع فوق لیسانسش مصادف با تحولات دوم خرداد شد. مثل خیلی از دانشجویان دیگر، برای نخستین بار به مسایل ایران علاقمند شده بود. چند بار پرسید «حالا استاد شما فکر می‌کنید واقعاً خاتمی بتونه کاری بکنه؟» همیشه از زیر پاسخ این سؤالش شانه خالی می‌کردم. یک روز به طعنه بهم گفت، فرض کنید منم تلویزیون و دکتر لاریجانی هستم، بهم جواب دهید. خیلی بهم برخورد. چون یک موی افضل را به صدتا تلویزیون نمی‌دادم. با خنده بهش گفتم «خراب شه این دانشکده که بعد از 5 سال تحصیل علوم سیاسی هنوز نتوانسته به تو یاد دهد که اونی که قرار است تغییر دهد، اونی که می‌تونه کاری بکنه، خاتمی نیست بلکه تو هستی و نه خاتمی. اون‌هایی که نشسته‌اند که خاتمی برایشان کاری بکند، تا آخر هم نشسته خواهند ماند و به قول برشت «در انتظار گودو» خواهند ماند.مدتی رفت تو نخ ترجمه. مُصر بود که آثار غربی را ترجمه کند. یکی، دوتا ترجمه کرد که انصافاً خوب بود. برای آدمی که به عمرش هرگز پای به کلاس انگلیسی کیش، تافل و «قانون زبان» نگذارده بود، خیلی خوب انگلیسی می‌فهمید. بعضی جملات و پاراگراف‌ها را مشکل داشت و از من می‌پرسید. با آن لهجه‌ی غلیظ ترکی‌اش وقتی انگلیسی می‌خواند غوغا می‌شد.بالاخره رأیش را زدم و نگذاشتم برود دنبال ترجمه. بهش می‌گفتم افضل، تو اگر می‌رفتی سوربن، آکسفورد، هاروارد و منچستر، یک کسی می‌شدی. من می‌خواهم که تو فکر کنی، از خودت نظر بدهی؛ از خودت اندیشه، ایده و فرضیه بدهی. نمی‌خواهم فقط هنرت این باشد که صرفاً بگویی دیگران چه گفته‌اند. اینکه بتوانی افکار افلاطون، ارسطو، لاک، هابز، میل، روسو، هابرماس و فوکو را به فارسی ترجمه کنی، خوب است و فی‌الواقع، خیلی هم خوب است. اما این کارها را خیلی کسان دیگر هم می‌توانند انجام بدهند و انجام داده‌اند. اما کار بهتر و بنیادی‌تر، کاری که ما در این 60، 70 سال که دانشگاه داشته‌ایم، کمتر عُرضه و توان انجام آن را داشته‌ایم، تولید فکر و اندیشه و نقد و نظر و تجزیه و تحلیل از جانب خودمان بوده است. این کاری است که تو و امثال تو رسالت انجام آن را دارید.سرانجام آن لحظه‌ای که همه‌ی عمرم انتظارش را کشیده بودم، بعدازظهر روز 24 دی 77، نزدیک ساعت 2 اتفاق افتاد. این فقط من نبودم که شیفته‌ی افضل و آن همه استعداد، هوش، قدرت تحلیل و درکش شده بودم. اساتید دیگر هم به تعبیری او را کشف کرده و شناخته بودند. خیلی دلم می‌خواست که افضل مرا به عنوان استاد راهنمای پایان‌نامه‌اش انتخاب می‌کرد و آن روز بعدازظهر افضل آمده بود که پیرامون پایان‌نامه‌اش با من صحبت کند.درست مثل دختر یا زنی که مدت‌ها در انتظار پیشنهاد ازدواج و خواستگاری مرد مورد نظرش به سر برده باشد، سعی کردم هیجانم را از پیشنهادش مخفی کنم. مِن‌مِن‌کنان گفتم من و تو به اندازه‌ی کافی با هم کار کرده‌ایم و بهتر است برای رساله‌ات با یک استاد دیگر کار کنی. من هم کمکت می‌کنم. حال یا به عنوان استاد مشاور یا همین‌جوری. در پاسخم گفت استاد اجازه هست بنشینم و قبل از آنکه چیزی بگویم نشست. بعد گفت «آقای دکتر زیباکلام اجازه دارم یک چیزی را بگویم»؟ هیچ وقت افضل بهم «دکتر زیباکلام» نگفته بود.این اولین بار بود. گفتم چی می‌خواهی بگی؟ گفت می‌خواهم پاسخ حرف‌های سال 72‌تان را بدهم؛ که در مورد ترک‌ها، فارس‌ها و بچه‌های تهران صحبت کردید. منتظر پاسخی نماند و با تُن صدا و  حالتی که توی اون پنج سال ندیده بودم گفت که شما آن روز خیلی چیزها در مورد بچه‌های تهرون گفتید، اما یک چیز را از قلم انداختید؛ یا نخواستید بگویید. شما آن روز آنقدر تند رفتید که به من اجازه ندادید بگویم اون‌ها که به لهجه‌ی من خندیدند اصلاً کجایی بودند. آقای دکتر زیباکلام، برخلاف تصور شما اون‌ها تهرانی نبودند. نه اینکه تهرانی‌ها همه «فرشته» باشند، نه. اما یک چیزی را امروز بعد از پنج سال زندگی در تهران فهمیده‌ام که شما در فهرست ویژگی‌های تهرانی‌ها آن روز از قلم انداخته بودید. شما به معرفت و لوطی‌گری بچه‌های تهرون اصلاً اشاره‌ای نکردید. ضمناً دسته‌گل‌هایتان برای غیر تهرانی‌ها خیلی هم دیگه بزرگ و بی‌قاعده بود. من در این پنج سال چه در دانشکده، چه در کوی دانشگاه و خوابگاه و چه خیلی جاهای دیگه، با بچه‌های شهرستان‌های مختلف آشنا شدم و سر کردم؛ آقای دکتر زیباکلام، اتفاقاً بچه‌های تهرون زیاد هم بد نیستند. این هم پاسخ پنج سال پیش شما.بعد رفت سراغ پایان‌نامه‌اش. گفت می‌خواهد راجع به ایران کار کند و می‌خواهد که سوژه‌اش را من انتخاب کنم. البته با شناختی که از او دارم. گفتم راجع به «آزادی» کار کن. گفت این‌که ایران نیست، این می‌شود حوزه‌ی اندیشه‌ی سیاسی و فلسفه. به طعنه بهش گفتم، نه واقعاً مثل اینکه دیگه جدی، جدی خیلی چیزها یاد گرفته‌ای. از ته دل خندید و گفت استاد چرا وقتی شما مرا مسخره می‌کنید، من هیچ‌وقت ناراحت نمی‌شوم؟ گفتم برای اینکه استادت هستم و بهت علم آموخته‌ام. گفت اساتید دیگر هم بهم خیلی مطلب یاد داده‌اند، اما اگر احساس کنم دارند مسخره‌ام می‌کنند قطعاً تحمل نمی‌کنم؛ همچنان که یکی، دو بار نکردم. گفتم شرح شاخ و شانه کشیدن‌هایت را سر کلاس... و... شنیده‌ام؛ از هنرهایت دیگر نمی‌خواهد برایم تعریف کنی. بعد در حالی که دو مرتبه حالت همان پسربچه‌ای را که سال 72 از روستاهای اطراف مراغه آمده بود و خجالت می‌کشید حرف بزند که به لهجه‌اش بخندند را به خود گرفته بود، گفت نه استاد دلیل اینکه از تمسخرها، طعنه‌ها و حرف‌های شما هرگز آزرده نشدم چیزی دیگری است. آدم طبیعتاً وقتی استادی را می‌بیند که منظماً و همیشه به مستخدم‌های دانشکده سلام می‌کند، آن‌وقت باید خیلی احمق باشد که از تمسخرهای چنین استادی برنجد اتفاقاً من قبل از اینکه متوجه درس شما بشوم، متوجه سلام‌کردن‌تان به مستخدم‌های دانشکده شدم. عاشق این کارتان شدم. از آن تقلید می‌کنم، در دانشکده، در کوی و در هر کجا که مستخدمی را می‌بینم به او سلام می‌کنم. گفتم، ببین باز هم آن‌وقت می‌گویند که دانشگاه دارد جوانان ما را منحرف می‌کند.پرسید روی چه چیز آزادی برای رساله‌ام کار کنم. گفتم روی اینکه ما ایرانیان از آزادی چه درک و استنباطی داریم؟ فکر می‌کنیم آزادی یعنی چی؟ و با آن چه کار بایستی کرد؟ گفت ما یعنی دقیقاً کی؟ گفتم نخبگان سیاسی، علما، صاحبنظران و رهبران سیاسی، نویسندگان و روشنفکران. درک این‌ها از مقوله‌ی آزادی را در مقاطع مختلف مورد مقایسه قرار بده. ببین مثلاً یک روشنفکر، یک عالم دین، یک آزادیخواه در عصر مشروطه چه درک و تصوری از آزادی داشته و امروز چه تصوری دارد. اولاً آیا ادراکات بخش‌های مختلف نخبگان فکری و سیاسی جامعه از آزادی یکسان است یا نه؟ بعد این‌ها را در مقاطع مختلف مقایسه بکن. اگر تفاوت‌ها زیاد باشد، کار بعدی آن می‌شود که چه علل و عواملی باعث می‌شوند تا برداشت یک روشنفکر یا رهبر دینی از برداشت و درک یک روشنفکر یا رهبر دینی دیگر متفاوت باشد. ثانیاً اگر معلوم شود که درک ما نسبت به مقوله‌ی آزادی نسبی و به‌مرور زمان در حال تغییر است، اسباب و علل بوجود آمدن این تغییر کدام هستند. گفت استاد کار جالبی است اما فرضیه نداریم؛ چه کار کنیم؟ این را که به‌همین صورت اساتید گروه نمی‌پذیرند چون می‌گویند فرضیه ندارد. گفتم تو برو کار را شروع کن، گروه با من، یک جوری مثل همیشه یک فرضیه‌ی الکی دست‌وپا می‌کنم و به خوردشان می‌دهم. بعد که افضل رفت، احساس مطبوعی بهم دست داده بود. احساس می‌کردم اینکه دانشجویی مثل افضل مرا به عنوان استاد راهنمایش انتخاب کرده باعث می‌شود خستگی از تنم به در رود. احساس می‌کردم واقعاً کسی هستم برای خودم. احساس می‌کردم بهم یک مدال بزرگ افتخار علمی داده‌اند.کم‌کم دوره‌ی فوق‌لیسانس افضل داشت تمام می‌شد و من بایستی برایش فکر کار و استخدام می‌کردم. افضل نظر مرا در مورد دکترا در ایران می‌دانست. بارها گفته بودم، دکترا در ایران یک دروغ بزرگ است. هرکس برای ادامه‌ی دکترا در داخل یا خارج ازم می‌پرسید، بدون درنگ می‌گفتم که اگر می‌خواهی واقعاً درس بخوانی و چیزی یاد بگیری حتماً برو خارج. اما اگر هدفت بیشتر، گرفتن مدرک است تا یاد گرفتن و علم و آگاهی، خوب همین جا بمان و دکترایت را بگیر. مطمئن بودم برایش یک کار تحقیقاتی توی یک بنیادی، نهادی و دستگاهی می‌توانستم جور کنم و همین‌که افضل چند هفته‌ای آنجا کار می‌کرد، خودش را نشان می‌داد، جا می‌افتاد. این اطمینان زیاد از حد من باعث شد که مثل خرگوش در مسابقه‌اش با لاک‌پشت به خواب غفلت فرو روم. باورم نمی‌شد که عُرضه ندارم برای افضل یک کاری پیدا کنم. خیلی گشتم، خیلی زیاد. اما افضل نه وابستگی داشت و نه عضو نهاد یا تشکیلاتی بود. وضعیت فلج بودن پاهایش هم مزید بر علت می‌شد. اگر کسی بهم می‌گفت تو نخواهی توانست برای افضل یک کاری با حقوق ماهی 50، 60 تومان که مخارجش را تأمین کند پیدا کنی، باور نمی‌کردم و حاضر بودم هر قدر که می‌خواهد با او شرط‌بندی کنم که موفق می‌شوم.اما هر روز که می‌گذشت، بیشتر با این واقعیت تلخ روبرو می‌شدم که شوخی‌شوخی مثل اینکه نمی‌توانم برای افضل یک کاری پیدا کنم. افضل با هوش و ذکاوتی که داشت متوجه شده بود و خودش به تکاپوی یافتن کار افتاد. چند هفته و بعداً سه، چهار ماه شد که افضل را ندیدم. برایم تعجب‌آور بود. هرگز سابقه نداشت که این مدت همدیگر را نبینیم. حتی افضل به مراغه هم که می‌رفت با من تلفنی تماس می‌گرفت. تا اینکه یک روز یکی از همدوره‌ها و دوستان افضل بهم اطلاع داد که افضل در تبریز مشغول به کار شده. او در امتحان ممیزی وزارت دارایی قبول شده و حالا هم به عنوان کمک‌ممیز در دارایی تبریز مشغول به کار شده است.وقتی این را شنیدم بی‌اختیار به یاد «آری چنین بود برادر» شریعتی افتادم. روایت انسان‌ها، موجودات، جوامع، فرهنگ‌ها، تمدن‌هایی که نفرین شده هستند و همواره بایستی بدبخت و درمانده باقی بمانند. من کاری به مسایل سیاسی ندارم، اما جامعه‌ای که «افضل» آن برود و کمک‌ممیز دارایی تبریز شود، به نحو حزن‌انگیز و احمقانه‌ای اولویت‌هایش را گم کرده است. جامعه‌ای که بهترین، بهترین‌هایش را و نخبه‌ترین استعدادهایش را بعد از آنکه از میان یک میلیون و چند صد هزار نفر انتخاب می‌کند و او را پنج شش سال تربیت کرده و سپس رهایش می‌کند که برود کمک‌ممیز دارایی شود، چه جوری می‌خواهد ژاپن، فرانسه، آلمان و ایتالیا شود؟


 آیا هیچ شانسی دارد که حتی ترکیه، مکزیک یا پاکستان شود؟ من مرده شما زنده، با این اولویت‌ها به پای بنگلادش هم نخواهیم رسید. فقط دعا کنیم این نفته باشه، که بفروشیم و بخوریم؛ چون خدائیش خیلی بی‌مایه هستیم، خیلی. فقط ادعا داریم و خالی‌بندیم. توی همه جای دنیا یک روالی هست، یک نظم و نسقی هست که افراد خوش‌فکر، بااستعداد و ممتازشان را جذب و جلب می‌کنند. نمی‌گذارند هر روز بروند و پرپر شوند. حتی توی حبشه و کشور دوست و برادرمان بورکینافاسو هم فکر کنم دانشجویان و فارغ‌التحصیلان ممتازشان را یک خاکی بر سرشان می‌کنند و همین‌جوری رهایشان نمی‌کنند. احساس کردم اگر یک دفعه یک سمینار، سخنرانی و مصاحبه مسئولین درخصوص جذب و جلب استعدادهای درخشان، فرار مغزها، توطئه‌های استکبار جهانی برای جذب متخصصین ایرانی بشنوم، یا الفاظ رکیک می‌دهم یا هرچه را که همه‌ی عمرم خورده‌ام، بر روی پرمدعای خالی‌بندشان شکوفه می‌زنم.فقط یکبار دیگر افضل را دیدم. اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت 79 بود. یک روز صبح که از کلاس می‌آمدم بیرون جلوی در منتظرم بود. دلم می‌خواست بدن لاغر و نحیفش با آن پاهای فلجش را در آغوش می‌گرفتم و او را محکم به خودم می‌فشردم. واقعاً دلم برایش تنگ شده بود. به جای همه‌ی این‌ها دستش را محکم فشار دادم و برای چند لحظه‌ای دستش را رها نکردم. هیچ نگفت. بعد که آمدیم به اطاقم گفت استاد معذرت می‌خواهم، چاره‌ای نداشتم، باید می‌رفتم. حقیقتش پدرم پیرتر و زارتر از آن هست که باز ازش پول بگیرم. حالا یک مدتی هستم؛ شاید جور بشه برم دانشگاه آزاد مراغه یا بناب یا یکی دیگه از شهرستان‌های اطراف تبریز و به صورت حق‌التدریس درس بدهم. بعد دیگر هیچ چی نگفت. قیافه‌ی من نشان می‌داد که تو دلم چه می‌گذشت. بهش گفتم می‌دونی چیه؛ یک چیز دیگه راجع به بچه‌های تهران است که باز از قلم انداختیم. خیلی بی‌عرضه هستند؛ یا حداقل من هستم. فکر نمی‌کردی نتوانم دست و بالت را در یک جایی بند کنم؛ حقیقتش خودم هم فکر نمی‌کردم آنقدر بی‌عُرضه و بی‌دست‌وپا باشم. بعد یک مرتبه افضل غرید گفت استاد جلوی من راجع‌به خودتان این‌جوری حرف نزنید. من برمی‌گردم. من شاگرد شما هستم، شاگرد شما می‌مانم و روزی که شما نیستید، من دنبال کارهایتان را می‌گیرم، اینکه آخر دنیا نیست. گفتم نه اتفاقاً آخر دنیا است. آخرهای دنیا همیشه همین‌جوری شروع میشن؛ یک نفر را بزرگ می‌کنی، بعد فارغ‌التحصیل می‌شود؛ بعد می‌رود دارایی تبریز؛ بعد ازدواج می‌کند؛ بعد با آن حقوق که نمی‌تواند در تهران زندگی کند؛ بعد بچه‌دار می‌شود؛ بعد دیگر حتی آنجا هم نمی‌تواند برایت کار کند چون بایستی شبانه‌روز بدود که زن و بچه‌اش را تأمین کند و بعد هم علی می‌ماند و حوضش. نه افضل، همیشه همین‌جوری بوده. حالا می‌توانی بفهمی «ما چگونه ما شدیم» و ژاپن چگونه شد ژاپن.بعد دیگه افضل را ندیدم.چند بار تلفنی تماس گرفت. گفت رساله‌ام آماده است برای دفاع، اما دانشکده مجوز دفاع نمی‌دهد چون در مهلت مقرر نتوانسته‌ام آن را آماده کنم. گفت بایستی بیایم تهران و فرم تمدید مهلت پایان‌نامه را بگیرم و علت تأخیر را بنویسم و شما موافقت کنید و برود در شورای گروه. گفتم نیازی به آمدنت نیست، من خودم انجام می‌دهم. فرم را گرفتم و در قسمتی که پیرامون علت تأخیر در انجام رساله خواسته شده بود نوشتم: چون برای استاد راهنمای رساله مشکلات و گرفتاری‌های زیادی بوجود آمده بود، لذا دانشجو نمی‌توانسته از نظرات وی استفاده نموده و نتیجتاً کار عقب می‌افتاد. روزی که تقاضای تمدید افضل در گروه مطرح شد، دکتر احمدی مدیر گروه‌مان با لهجه‌ی شیرین مشهدیش گفت «دکتر زیباکلام این خط شماست که؛ این را دانشجو خودش بایستی پر کند و او بایستی توضیح دهد که چرا تأخیر کرده، دانشجو بایستی بنویسد که برایش مشکلات پیش آمده و شما آن را تصدیق کنید و گروه هم می‌پذیرد. اینجا به جای اینکه دانشجو بنویسد برایش مشکل پیش آمده، شما نوشته‌اید برای خودتان مشکل پیش آمده، یعنی چه؟» رئیس ما، دکتر احمدی، مدیر دقیقی است، اما نمی‌دانم آن روز توی چشم‌های من چی دید که کوتاه آمد و زیر لب گفت خیلی خوب تصویب شد. چند روز بعد افضل تماس گرفت. پرسید استاد چی شد، گروه قبول کرد مهلت انجام رساله تمدید شود؟ گفتم آره؛ با خوشحالی پرسید، استاد ببخشید، حتماً کلیشه‌ی همیشگی دانشجویان را نوشتید که چون منابع این تحقیق کم بود دانشجو نیاز به فرصت بیشتری برای انجام تحقیق داشته است؟ گفتم نه. با تعجب پرسید که استاد سرکار رفتنم را که ننوشتید؟ گفتم نه. با نگرانی پرسید، استاد چی نوشتید؟ گفتم افضل چه فرقی می‌کنه؟ نظام دانشگاهی که آنقدر ورشکسته و بدبخت است که نمی‌پرسد خود این آدم چه شده و چه بلایی سرش آمده، اما متّه به خشخاش می‌گذارد که چرا دوماه یا چهارماه دیرتر می‌خواهد دفاع کند، آیا اهمیتی دارد که آدم در پاسخش چه بگوید و چه بنویسد؟ اما چون خیلی علاقمندی بهت می‌گویم چه نوشتم. نوشتم برای استاد راهنما مشکل و بدبختی پیش آمده بود.گفت استاد، جانِ من راست می‌گویید؟ گفتم آره. گفت نوشتید چه مشکلی برایتان پیش آمده بود؟ گفتم تو باید حالا همه چیز را بدانی؟ گفت استاد تو را خدا بگویید دلم یک ذره شد. گفتم آخه خصوصی هست؛ گفت نه استاد، بگویید. گفتم نوشتم رفته بودم برای زایمان.افضل قرار بود تیرماه 79 بیاید برای دفاع. مجوز دفاعش از معاونت آموزشی دانشگاه آمده بود و از اساتید مشاور و مدعوین هم من برای دفاع وقت گرفته بودم؛ اما جلسه‌ی دفاع هرگز برگزار نشد. یک روز قبل از حرکت به سمت تهران، افضل می‌آید به روستای رُش بزرگ که محل زندگی‌اش بود؛ روستایی میان مراغه و بناب. فکر کنم می‌آید که از پدرومادرش خداحافظی کند برای حرکت به تهران. حدود ساعت 30/1 بعدازظهر سر جاده‌ی روستایشان از اتوبوس پیاده می‌شود. درحالی‌که عرض جاده را با پاهای فلجش، مثل همیشه آهسته عبور می‌کرده، اتومبیلی با سرعت به او نزدیک می‌شود. افضل که نمی‌توانسته بدود یا حتی تند برود، درست وسط جاده قرار داشته که اتومبیل به او برخورد می‌کند. به احتمال زیاد، افضل مرگش را جلوی چشمانش برای چند ثانیه می‌بیند. اما نمی‌توانسته بدود. اتوبوس رفته بوده و کسی هم به جز افضل از اتوبوس پیاده نمی‌شود. بنابراین، صحنه‌ی تصادف را هیچ‌کس نمی‌بیند. پیکر ضعیف و لاغر افضل به هوا پرتاب می‌شود و سپس کف اسفالت داغ جاده میان مراغه و بناب ولو می‌شود. صاحب اتومبیل که آدم باوجدانی بود! با همان سرعت به حرکت خودش ادامه می‌دهد. نخستین کسانی که افضل را می‌بینند، بعدها می‌گویند که حرف می‌زده، اما به‌شدت دچار خونریزی بوده. هیچ‌کس جرأت نمی‌کند به وی دست بزند. حدود یکی دو ساعتی همان‌طور بوده تا سرانجام او را به بیمارستان می‌رسانند اما ظاهراً همان‌جا فوت می‌کند.دانشکده در تیرماه تعطیل بود و من هم به ندرت می‌آمدم. ظاهراً یکی دوتا از دوستان افضل پارچه‌ی سیاهی را جلوی در دانشکده نصب می‌کنند و من بی‌خبر می‌مانم. حدود سه، چهار هفته بعد من به دانشکده آمدم و هیچ خبری و علامتی از مرگ افضل نبود. سر پله‌های اصلی دانشکده خانم برزنده، مسئول بخش تحصیلات تکمیلی دانشکده را دیدم و از وی پرسیدم خانم برزنده پس دفاع افضل یزدان‌پناه چی شد؟ گفتید که مجوز دفاعش هم که آمده. گفت: آقای دکتر اون که بنده‌ی خدا مُردِش، می‌گن تو راه آمدن به تهران رفته زیر ماشین.بعضی وقت‌ها من از بی‌غیرتی و پوست‌کلفتی خودم خجالت می‌کشم. آن لحظه که خانم برزنده این‌ها را گفت، یکی از آن لحظات است. هیچی نگفتم، آنقدر خونسرد بودم که خانم برزنده فکر کرد من کل ماجرا را می‌دانم. بچه که بودیم توی کوچه فوتبال بازی می‌کردیم. بعضی وقت‌ها لگد می‌خورد به ساق پاهایمان و از فرط شور بازی، آن‌موقع اصلاً درد حالی‌مان نمی‌شد. اما شب که می‌خواستیم  بخوابیم تازه زق‌زق و درد شروع می‌شد.مرگ افضل هم برایم این‌جور شد. حتی از خانم برزنده حال فرزند و مادرش را هم پرسیدم. فقط احساس کردم که بایستی برم آنجا. بایستی برم سر خاکش. به تدریج بیشتر فهمیدم چه شده. به یکی دو تا از دانشجویانم که همدوره‌ی افضل بودند سفارش کردم که مراسم چهلم افضل را چند روز قبلش به من بگویند و آدرس رُش بزرگ را هم گرفتم.روز چهلمش به اتفاق دو تا از دخترانم از تهران حرکت کردیم و درست ساعت 30/1 بود که رسیدیم به حسینیه‌ی بزرگی که وسط روستای افضل بود. پدرش وقتی مرا دید با اشک و ناله به ترکی گفت افضل جان برای ما بلند نمی‌شوی لااقل برای استادت بلند شو،‌ آن استادت که همیشه از او حرف می‌زدی. از تهران آمده، پسرم پاشو نگاهش کن.بعد از مراسم به اتفاق بستگان افضل به منزلش رفتیم، به اتاقش و جایی که افضل شب‌ها و روزهای زیادی را در آنجا سپری کرده بود. بستگانش به‌زحمت فارسی حرف می‌زدند و پدرش آشکارا تاب برداشته بود. کم‌کم نزدیک عصر می‌شد. قبل از بازگشت بر سر مزارش رفتم. قبرستان رُش بزرگ بر روی یک تپه‌ی بلندی قرار گرفته که چشم‌انداز جالبی به اطراف دارد. قبر افضل بالای تپه است، جایی که رُش بزرگ را می‌شود قشنگ دید. حتی آدم بیشتر که دقت کند در آن دوردست‌ها می‌تواند، حسن ارسنجانی، علی امینی، مراغه و اصلاحات ارضی را هم ببیند. سنگ قبرش بزرگ است و بر روی آن اشعاری را که خود افضل سروده بود نوشته‌اند. اشعاری نغز و دلنشین. برادرانش گفتند: که خیلی شعر می‌گفته و نوشتنی هم زیاد داشته. دلم می‌خواست من هم یک جمله روی سنگ مزارش اضافه می‌کردم: این‌جا محل به زیر خاک رفتن امید و آرزوهای یک استاد است که چند صباحی فکر می‌کرد گمشده‌اش و شاگردش را پیدا کرده است.از افضل فقط برایم مشتی خاطرات تلخ و شیرین و کوله‌بار دردناکی از حسرت و ناامیدی برجای مانده است. روی قفسه‌ی کتابخانه‌‌ی دفترم در دانشکده یک رساله‌ی جلد قرمز قرار گرفته که بر روی آن نوشته شده «پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد افضل یزدان پناه»، عنوان: «اندیشه‌ی آزادی در گفتمان نخبگان سیاسی و رهبران دینی ایران معاصر» به راهنمایی دکتر صادق زیباکلام، دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، تیرماه 1379.

من و دانشکده الهیات میبد4

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

مارکز در مقدمه رمان عشق سال های وبایش می نویسد: هر بار و در آغاز بهار و با شکفته شدن شکوفه های درختان بادام٬ عطر جادویی این شکوفه ها ٬ خاطره آن عشق نافرجام را در وجودم زنده می کند.و حالا که به گذشته بر می گردم واقعا این عبارت تداعی گر دوران و زمانه ما بود.و حالا هریک از این شکوفه های بادام در انتظار باردادن و یا پژمردن هستند. و البته باید برای باردادن و بالیدن شکوفه ها خوشحال و شادان بود و برای پژمردن تعدادی از آنها غصه خورد و تاسف.

در نهایت این دوران نیز سپری شد یا بهتر بگویم در حال سپری شدن است چرا که معمولا دانشجویان سال آخر در هر رشته ای بیشتر به دنبال دغدغه های خود هستند و دیگر آن فراغ بال و اسودگی گذشته را ندارند. یکی در فکر ادامه تحصیل است دیگر در فکر تشکیل زندگی و دیگری در فکر اینکه یه لیسانسی بگیرد و دل بابا و ننه خود را خوش کند.البته این تقسیم بندی ها اجتناب ناپذیرند و بر می گردند به انتخاب طبیعی هر کس.

در این پست هرچه به ذهنم فشار می آوررم که یه مطلب منسجمی را بنویسم اصلا جور نمیشه و واژه و لغت کم میارم . نمی دونم شاید باید کمی توش وقفه بندازم تا بتونم به جمع بندی خوبی از سیر حوادث برسم ولی الا ایحال یه سری فلاش بک های به یادماندنی تو ذهنمه که حیفم میاد ننویسم.

اولین جزوه ای رو که برای درس روش های کاوش در باستان شناسی برا بچه ها تهیه کردم در نوع خودش جالب توجه بود. این جزوه رو من تو خونه تایپ کرده بودم و چون کاغذ آچهار  نو در اختيار نداشتم از تحقيق هاي بچه هاي رشته عمران كه از دوستام براي چرك نويس كردن گرفته بودم ٬ استفاده كردم. و همون شبي كه فرداش قرار بود بيارم دانشكده با استفاده از همين برگه ها كه يك رويه اش سفيد بود و رويه ديگرش داراي نقشه هاي آبرساني بود استفاده كردم و فردا اين جزوه رو دادم به فريدون يا خانم نظري دقيق يادم نيست و يادم رفت بهشون بگم كه فقط متن را كپي بگيرن و هفته بعد كه سر كلاس حاضر شدم خيلي بچه ها استرس گرفته بودشون كه اين نقشه ها هم جزء درسه كه خب كوتاهي از من بود و بايستي به بچه ها قبلا اين موضوع را اطلاع مي دادم. اين مطلب رو نوشتم كه اينو بگم . متاسفانه يكي از مشكلات جامعه دانشجويي ما اينه كه بچه ها مي خوان سريع و السير و با كمترين هزينه بهترين نمره رو بگيرن.و بواسطه همين امر همه اش در حال چانه زني براي كم كردن حجم جزوات و مواد امتحاني هستند.ضمن احترام براي همه دوستان من اين روند رو در كلاس هاي خودم نيز به شدت احساس مي كردم . كلاس هايي مونولوگ و بدون چالش ٬ دوستاني كه اكثرا از سر اجبار و بي حوصلگي در كلاس حاضر مي شدن و صبرشون نبود كه كلاس تموم بشه و برن به خوابگاه يا خونه هاشون و دريغ از اينكه ديگه اين فرصت هاي با هم بودن پيش نمي آد.با اينحال من براي اينكه كلاسهام خشك و خالي نباشه سعي مي كردم هر جلسه يه پاورپوينت تخصصي براي همان درس تهيه كنم و برخي مواقع هم يه سري كتاب هاي جالب معرفي مي كردم كه در مجموع بچه ها زياد ازش استقبال نكردن.و حتي گاه پا را از اين فراتر مي گذاشتم و در سر كلاس و آن هم در دانشكده الهيات با آن جو خاص خودش به مباحث سياسي روز مي پرداختم كه البته يكي دو بار تاوانش را هم پس دادم و تذكر ضمني و محترمانه هم در يافت كردم. مي دونين مشكل اساسي همه ما دانشجويان در اين سيستم دانشگاهي مريض و عيوب اينه كه كمترين توجه و التفات را به تجربه ديگران مي ديم و فقط مي خوايم خودمون همه چيز رو تجربه كنيم و اين ميشه كه همه نسل هاي ما در حال تجربه و مرور يه سري حوادث مشابه هستيم. شايد بارها به بچه ها متذكر مي شدم كه دوستان ٬ ما زندگي دانشجوييمون به فنا رفت در شب نشيني هاي بيهوده و بي حاصل و ديگه شماها اين راه را نرين ولي خب نمي دونم اين چه اپيدمي است كه بايد همه نسل هاي دانشجويي ما اين بدبختي ها را تجربه كنن و بعدش كه به عقب بر مي گردن با حسرت بهش نگاه كنن و هنگامي كه خودشون هم به يك موضع و مقامي رسيدند دوباره روز از نو و روزي از نو.اين محيط طاعوني به نظرم هيچ وقت از بين نمي ره چرا كه تو وجود همه ماها ويروس و باسيل طاعون نهفته است و كاريش هم نميشه كرد.البته اين جمله آخري رو از رمان معروف طاعون اثر البر كامو وام گرفتم.

پايان بخش چهارم

ادامه دارد..............

گور ویدال نویسنده و منتقد آمرکایی درگذشت

گور ویدال، نویسنده مشهور و فعال سیاسی آمریکایی، که مدتی بیمار بود، در نتیجه عوارض ناشی از ابتلای به ذات الریه شامگاه سه شنبه در ۸۶ سالگی در خانه خود در هالیوود، لس آنجلس، درگذشت

او ۲۵ رمان نوشت از جمله رمان های پرفروش "بر و "میرا برکنریج"؛ بیش از ۲۰۰ مقاله و چندین  نمایشنامه از دیگرآثاری است که او در دوران فعالیت خود خلق کرد..

گور ویدال از جمله نویسندگان ادبی بود که سخنان جنجال برانگیزش، دیدگاه های تند و انتقادهای صریحش که طیف گسترده ای را در بر می گرفت، باعث می شد که پای ثابت بسیاری از برنامه های گفت و گوی تلویزیونی و ستون های شایعات مطبوعات باشد.

او زمانی ترومن کاپوتی، نویسنده آمریکایی، را "حیوان کثیفی که به خانه راه پیدا کرده" خوانده و جان اف کندی را "یکی از جذاب‌ترین مردان" و "یکی از بدترین روسای جمهور" توصیف کرده بود.

او می گفت ایالات متحده را "باهوش ترین آدم ها بنا کردند و ما بعد از آن هیچ کدام از آنها را ندیده ایم."

گور ویدال با خاندان کندی نسبت خانوادگی هم داشت. جکی (ژاکلین) کندی ناخواهری او به شمار می رفت و ویدال را محرم خود می شمرد.

شخصیتی جالب و ذهنی خلاق داشت. زمانی درباره "رازداری" گفته بود:"وقتی کسی به من می گوید می تونی یک راز را نگه داری؟ به او می گویم چرا باید نگه دارم، وقتی که تو نمی توانی."

تنسی ویلیامز، اورسن ولز و فرانک سیناترا از دوستان نزدیکش بودند.

می‌گفت می‌خواسته سیاستمدار بشود ولی بعد متوجه شده که نویسنده است. با این حال در سال های ۱۹۶۰ و ۱۹۸۲ برای دست یافتن به کرسی در کنگره آمریکا در رقابت های انتخاباتی شرکت کرد ولی هر دو بار، شاید به دلیل دیدگاه های رادیکالش ناموفق بود.

مسیر ناهموار هنری

گور ویدال نخستین کتابش را در ۱۹ سالگی نوشت و بعدها یکی از برجسته ترین نویسندگان آمریکا شد ولی مسیر هنری اش چندان هموار نبود.

"شهر و ستون"، کتاب دوم او به همجنسگرایی می پرداخت که در زمان انتشارش به شدت جنجال برانگیز شد تا آنجا که کتابفروشی ها حاضر به سفارش و عرضه این کتاب نشدند و آقای ویدال در بیشتر دهه ۱۹۵۰ از جامعه رانده شد و ناگزیر شد با نام مستعار بنویسد.

او در اواخر دهه ۱۹۵۰ دوباره با نام خود به نوشتن پرداخت و روی فیلمنامه "بن هور" و چند فیلمنامه دیگر کار کرد.

سرانجام در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بود که او با رمان های تاریخی اش که بر اساس زندگی شخصیت های آمریکایی از جمله آبراهام لینکلن می نوشت، به شهرت گسترده ای دست یافت.

او در سال ۱۹۲۵ به دنیا آمد. پدربزرگش تی پی گور سناتور بود و پدرش از نزدیکان فرانکلین روزولت، رئیس جمهور آمریکا به شمار می رفت.

گور ویدال با ال گور، معاون سابق رئیس جمهوری آمریکا هم نسبتی دورادور داشت.

گور ویدال در ایران

 

فریدون مجلسی ویژگی گور ویدال را بی طرفی در روایت تاریخ ایران باستان و قلم شیرین او می داند

از گور ویدال به عنوان یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم آمریکا یاد می شود. گور ویدال به یمن ترجمه های فارسی از آثارش در ایران هم شناخته شده است.

فریدون مجلسی، مترجم و پژوهشگر، که ۷ اثر از گور ویدال را ترجمه کرده است، می گوید اگر نخواهیم بگوییم اولین، او دست کم در میان سه نویسنده برتر آمریکا قرار می گیرد. او شهرت گور ویدال را به دلایل مختلفی مرتبط می داند از جمله رمان های سه گانه اش درباب تاریخ آمریکا.

نخستین رمان این مجموعه "آرون بر" نام دارد که نام معاون توماس جفرسن، سومین رئیس جمهور آمریکا، بود که ژنرال الکساندر همیلتون، وزیر خزانه داری آمریکا را کشت.

به گفته فریدون مجلسی، ویدال این کتاب را بهانه ای برای روایت تاریخ آغازین آمریکا کرد. رمان دوم این سه گانه "۱۸۷۶" نام دارد که تا صد سال بعد از استقلال آمریکا را روایت می کند. "واشنگتن دی سی" کتاب سوم این مجموعه است که به روایت وقایع تاریخ آمریکا تا سال ۱۹۶۰ می پردازد.

فریدون مجلسی می گوید که گور ویدال بعدها با نوشتن "امپراتوری"، کتاب چهارمی را هم به این سه‌گانه اضافه کرد که مربوط به دوران آبراهام لینکلن بود.

آقای مجلسی می گوید که این سه گانه را ترجمه کرده هرچند که از میان آنها تنها "آرون بر" شانس چاپ شدن در ایران را داشته و دو جلد دیگر هنوز منتشر نشده‌اند.

تاریخ ایران باستان

گور ویدال در تعدادی از آثارش به تاریخ ایران باستان هم پرداخته است.

آقای مجلسی می گوید: "گور ویدال علاقه خاصی به تاریخ باستان داشت و وقتی پای یونان و روم باستان به میان بیاید، تنها رقیب آنها ایران باستان است و بنابراین خود به خود پای ایران به میان می آید. این کتاب ها نشان می دهد که گور ویدال عمیقا با تاریخ باستان ایران آشنا بوده است."

یکی از این کتاب ها که ترجمه اش برای او لذتبخش بوده "یولیانوس" با عنوان فرعی "میترا و صلیب" است.

فریدون مجلسی می گوید: "یولیانوس کشمکشی را در فرهنگ امپراتوری روم که تازه مسیحی شده، مطرح می کند- کشمکشی بین مذهب جدید و مذهب قدیم هلنی، و خصوصا با میترائیسم (آئین مهر) که از ایران به اروپا رسوخ کرده بود - و نشان می دهد که چگونه امپراتور یولیانوس وقتی که جانشین عمویش کنستانتین بزرگ می شود که بانی قسطنطنیه و امپراتوری بیزانس بود و روم را مسیحی کرده بود، به آیین مهر روی می آورد و به قول خودش برای اینکه به خاستگاه آیین مهر دست یابد، به تیسفون حمله می کند. شاپور دوم ساسانی که در برابر او مقاومت می کند، با ضد حمله یولیانوس را وادار به فرار می کند و در کردستان به دام می‌اندازد و او را می کشد و امپراتوری جدیدی برای رومیان در همان جا تعیین می کند."

کتاب شاخص دیگر ویدال که بی ارتباط با تاریخ ایران باستان نیست "دوخواهر" نام دارد که در ایران با عنوان "هلنا" ترجمه شده است.

آقای مجلسی می گوید: "دو خواهر، ماجرای زندگی هلنا، دختر کاهن بزرگ افس کنونی در ترکیه را روایت می کند که ملکه اردشیر دوم هخامنشی است و بعد از مرگ شوهر به افس نزد پدرش می گریزد؛ مبادا فرزندش کورش قربانی رقابت های درون خانوادگی هخامنشی شود. هلنا در آنجا در صدد ازدواج با یک مرد مصری ثروتمند بر می آید و خواهرش ملکه هالیکارناس که به دیدارش می آید او را از ازدواج منع می کند و خودش با آن مرد ازدواج می کند."

به گفته فریدون مجلسی، ویدال این داستان را به موازات داستان دیگری از زندگی ژاکلین کندی روایت می کند که "در آستانه ازدواج با اوناسیس، ثروتمند بی ریشه یونانی، است."

"ویدال در اینجا یک داستان باستانی ایرانی را با یک داستان امروزی آمریکایی به موازات هم پیش می برد. در این وسط تسویه حساب های خانوادگی هم ممکن است موثر باشد. ویدال نابرادری ژاکلین کندی است."

فریدون مجلسی می گوید: "او در بالاترین سطح اجتماعی آمریکا بود و در عین حال منتقد سیاست جمهوری خواهان؛ می توان او را در جناح چپ لیبرال های آمریکایی قرار داد."

کالکی و هراس از سلاح کشتار جمعی

ویدال در کتاب دیگرش "کالکی"، به انتقاد از جنگ ویتنام می پردازد. کالکی کلمه ای هندی است و نام آخرین تجلی الهی هندو، در صورت انسانی، مثل سایر خدایان هندو. بر اساس باور هندویان، این آخرین تجلی، به عنوان منجی در زمانی ظهور خواهد کرد که ظلم و جور جهان را فرا گرفته باشد.

قهرمان این کتاب که جوانی روان پریش از سربازان جنگ است، با ربودن نوعی میکروب که فقط خودش را در برابر آن مصون می سازد، نسل بشر را در کره زمین منقرض می کند. فریدون مجلسی می گوید: "گور ویدال وحشت از سلاح های کشتار جمعی را در این کتاب می آفریند. کالکی یکی از نقاط اوج انتقاد او از مسیری بود که امروز بشر در آن پیش می رود."

آقای مجلسی در پاسخ به این سوال که چه شد که به آثار گور ویدال علاقه پیدا کرد می گوید: "کتاب "آفرینش" نخستین کتابی بود که از او خواندم و دیدم که با نویسنده متفاوتی طرف هستم. راوی داستان کورش سپیتمه نام دارد و ویدال او را نوه زرتشت قرار می دهد که مادری یونانی دارد و کاهن زاده است. او در شوش در دربار خشایارشا مهمان است و بعد به دلیل آشنایی زبان و فرهنگ هلنی در اوج دوران شکوفایی فلسفی یونان به یونان سفر می کند و با دیمکریتوس و فلاسفه دیگر یونانی دیدار می کند و سپس به ایران برمی گردد."

فریدون مجلسی می گوید: "جالب این است که علت انتخاب این تاریخ به خشایارشا این است که همزمان است با دوران سیذارتا (بودا) در هند و کنفسیوس (معلم بزرگ در چین) و ویدال در قالب ماموریتی از سوی خشایارشا سپیتمه را نزد بودا و کنفسیوس می فرستد و در قالب این کتاب یک مطالعه تطبیقی و مقایسه ای بین افکار هلنی، زرتشتی، بودایی و اخلاقیات کنفسیوسی در کتابش صورت می دهد که شاید شاهکار او باشد."

آقای مجلسی می گوید: "من بخشی از این کتاب را ترجمه کرده بودم که با دیدن ترجمه چاپ شده ای از آن، که ترجمه خوبی هم بود، از ادامه ترجمه منصرف شدم."

به گفته او "نکته مهم این است که گور ویدال در نوشته های خود عملا به تجزیه و تحلیل سخنان هرودوت، تاریخ نویس یونانی می پردازد و نظرات او را که با غرض ورزی همراه بوده مردود می شمارد."

او ویژگی گور ویدال را این می داند که غیرجانبدارانه و بی طرفانه به مسائل تاریخی پرداخته است.

آقای مجلسی قلم گور ویدال را "شیرین" توصیف می کند و می گوید: "هنگام ترجمه می گفتم که آیا توانایی داری که زیبایی این نثر را به زبان خودت هم منتقل کنی؟"

فریدون مجلسی می گوید جز نویسنده کتاب، شاید مترجم آن کتاب، بیش از هر کس دیگری وارد عمق کتاب شود چرا که کلمه به کلمه و پابه پای نویسنده‌اش پیش می رود.

"با گور ویدال نوعی احساس نزدیکی داشتم و با شنیدن خبر مرگش انگار کسی از نزدیکانم درگذشته بود. با او انس داشتم هرچند که هیچ گاه او را ندیدم. انگار که همزبانی را از دست داده ام."

اطلاعات این پست از خبرگزاری مهر و سایت بی بی سی فارسی گرفته شده است.

 

یادی از چارلی چاپلین


مجله لایف به مناسبت گذشت ۱۲۰ سال از تولد چاپلین بزرگ برای ا ولین بار منتشر کرد

آموخته ام ... با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.


آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد



چارلی چاپلین
 
می خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید
 

من و دانشکده الهیات میبد3

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

برگزاری اولین همایش ایران شناسی

داشتن هویت و پیگیر بودن برای اثبات و نهادینه کردن آن ٬ یکی از مهمترین ویژگی های یک جمع کمال جو و صاحب اندیشه است. اینکه ما بتوانیم حتی در قالب یک دورهم بودن مختصر برخی از روزها و مناسبت هایی که در حوزه کاری و زندگی ما مهم است در کنار هم باشیم و بتوانیم با تبادل آرا و افکار آینده ای بهتر و روشن تر برای حرکت رو به جلوی خودمان رقم بزنیم.ما اولین های ایران شناسی نیز با توجه محیط نسبتا خاص دانشکده که غلبه با رشته ها و گرایش های مختلفی است ٬ در پی تحقق این آرمان و هدف بودیم و بر این مبنا در پایان یکی از کلاس ها اعظم نظری عزیز با آن لهجه شیرازی و استان فارسی زیبایش از طرف بچه ها بهم گفت که ما قصد داریم برای برگزاری اولین همایش ایران شناسی در دانشکده اقدام کنیم و به من هم برگه ای داد تا نقطه نظرات خودم را در این خصوص برایش بنویسم و من هم اطاعات امر کردم و هرچه در چنته داشتم جمع کردم و یه هفت هشت موردی شد که البته بچه ها لطف کردند و برخی از نظرات مرا در روند کارشان مورد استفاده قرار دادند.خوب به یاد دارم که بندگان خدا با چه مشقت و با دست خالی در تکاپ. ب.دند تا به بهترین نحو مراسمی آبرومندانه تهیه و تدارک ببینند.بی انصافی است که از زحمات بی دریغ استاد پویا در کمک های محمدود مادی و معنوی یادی نکنیم و واقعا این شخص را بایستی پدر معنوی دانشجویان ایران شناسی میبد دانست. فردی فاضل و فرهنگدوست که منشاء خیر بسیاری برای حرکت های فرهنگی در سطح شهرستان میبد شده است.بالاخره روز موعود فرا رسید و در محل تالار اجتماعات اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی میبد این همایش و نشست فرهنگی برگزار شد. خیلی مشتاق بودم که نتیجه زحمات بچه ها را ببینم. زحماتی از جنس اخلاص و عشق و علاقه ای مفرط به ایران و ایرانی.من آن شب در جلسه ای در یزد بودم و با شتاب هرچه تمام تر خود را به این مراسم رساندم. البته خیلی تمایل داشتم که با خانواده و دانیال عزیز به این مراسم بیایم که البته قسمت نشد. در هنگام ورود به سالن تعدادی از بچه ها برای خوشامدگویی به مدعوین و میهمانان مستقر شده بودند و در هنگام ورود به سالن یک برگه ای که با سلیقه ای خاص با نوارهایی به رنگ های مختلف تزین شده بود را به میهمانان اهداN می کردند. هنوز این برگه را که محتوی متنش در خصوص مسائل ایران شناسی است را در آرشیو خاطرات خود دارم. یکی از اقدامات خودجوش بچه ها تهیه غذاهای محلی هر یک از مناطق ایران بود که بوسیله همکلاس های ایران شناسی تدارک دیده شده بود و در این میان یک غذا خیلی برام جالب بود و خیلی تلاش کردم بدانم این غذا سنتی است یا یک غذای مرسوم است. این غذا را پریسا افخمی اردکانی عزیز نحن عنوان دلمه تدارک دیده بود که آخرش نفهمیدیم یک غذای مرسوم است یا یک غذای سنتی.پا که به داخل سالن گذاشتم از استقبال سایر هم دانشکده ای ها تعجب کردم. فکر می کردم که شاید استقبال چندانی از این مراسم نشود ولی خوشبختانه بچه های سایر رشته های دانشکده همت کرده و آمده بودند. البته حضور جناب دکتر کلانتری هم در نوع خود جالب توجه بود و نشان از ارزش و اهمیتی بود که برای بچه ها قائل شده بود.این مراسم چند صحنه و چند اپیزود ویژه داشت که همیشه در ذهنم است. اجرای هنرمندانه و همراه با استرس آفاق شیرزاد با آن لهجه غلیظ یزدی که البته برخی مواقع به عمد خیلی هم غلیظ میشد و دیگری مسابقه ای یک برنامه ای بود که بچه های قومیت های مختلف در آن به بیان لهجه ها و برخی مناسک و آداب خود می پرداختند که در این میان برنامه خانم نظری کرد عزیز خیلی به دلم نشست.انصافا باید از تلاش های عمو فری( فریدون نوروزی عزیز) ٬ علی جون( علی رضا پور و سایر اقایان هم در این مراسم یادی بکنم. یکی از نکات جالب این همایش کوچک شور وشوق دانشجویان بود که در قالب سوت و کف های ممتد برای مدتی هر چند کوتاه فضای مراسم را به شدت متاثر کرد به طوری که بنده خدا دکتر کلانتری در نیمه های راه مراسم را ترک گفت و رفت که البته به نظر من چندان بد هم نبود و باید به همه ما ادم ها حق شادی و تخلیه سالم هیجانات و غلیان های روحی مان داده شود.

پایان بخش سوم.

ادامه دارد............

دشنه ای مرگبار بر پیکر بافت های تاریخی

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

دشنه ای مرگبار بر پیکر بافت های تاریخی

بدون استثناء در هنگام ورود به شهر های مختلف ایران و در مکان هایی که تبلیغات دیواری کالاها و خدمات شرکت ها و موسسات تجاری و بازرگانی با رنگ های دلنواز و زیبا نقش بسته اند ٬ امکان ندارد شما به نبلیغاتی در مورد انواع و اقسام فلز یاب ها برخورد نکنید که به صورت کاملا قانونی و محترمانه حتی شماره تماس خود را هم در زیر تبلیغات حک کرده اند.شاید در نگاه اول به نظر برسد که این تبلیغات بیشتر درباره فعالیت های معدن کاوی و زمین شناسی است و البته به بیراه نرفته اید و این شرکت ها به صورت مشاوره ای و پیمانکاری در این زمینه فعالیت می کنند ولی این تبلیغات رویه و چهره دیگری نیز دارد ٬ چهره ای مخوف و مرگبار که هیچ گاه شاید ذهن آدمی بدان ها خطور نکند. ولی واقعیت دارد٬ این ابزارهای مهندسی و بعضا زیبا و شکیل که در مدل های جدید آن مجهز به مونیتور های پیشرفته نیز می باشند ٬ مانند ساطورهایی بیرحم در حال سلاخی بافت های تاریخی هستند.البته این اقدامات چیز تازه ای نیست و شاید سابقه آن به فعالیت های اولین مهاجران به قاره نو یعنی آمریکا باشد که بعدها بستر ساز ماجراجویی هایی از قبیل جویندگان طلا شدند که فیلم ها و مستند ها و رمان های متعددی از این فعالیت ها چاپ و منتشر شده اند.

دفینه جویی و گنج یابی در ایران نیز از سابقه ای نسبتا طولانی برخوردار است.و از دوره قاجاریه به بعد می توان نمونه هایی از آنها را در کتب و متون رجال این دوره بویژه در خاطرات و سفرنامه های آنها جست. به چند نمونه از این مطالب که از چند رجال قاجاری استخراج شده توجه فرمایید:

دفینه جویی در متون تاریخی ایران( دوره قاجاریه)

محمد حسن خان اعتماد السلطنه:

در خاطرات مجمد جسن خان اعتماد السلطنه از دوران قاجار به نکات جالب توجهی درباره شروع دفینه جویی و کشف عتیقه بر می خوریم که در قضا زیر نظر مستقیم شاهان قاجار و وبویژه ناصر الدین شاه به انجام می رسیده است.

((شاه ( ناصر الدین شاه) امروز به امین آباد تشریف بردند. آنچه معلوم شد مقصود از رفتن آنجا این بود که از وقتی این گنج در محمود آباد پیدا شده ٬ تمام خیالات مصروف پیدا کردن گنج است.))

((فرانسوی ها در شهر شوش قدیم ٬ که در خوزستان است ٬ زمین کنی کرده ٬ در عمارت مخروبه بهمن دراز دست کیانی خیلی اسباب نفیس ٬ از جمله مجسمات طلا و قوچ های طلا ٬ از خاک بیرون آوردند.))

حاج عبدالغفار نجم الملک

((کاشی های برجسته و معرق خوب در مسجدی در کاشان دیدم . خیلی تماشایی و معتبر است و فرنگی ها و اجنبي ها همان را اقلا دو هزار تومان می خرند و حیف که آخر به هر تدبیر باشن ٬ خواهند برد.))

خاطرات حاج سیاح:

من مملکتی را بدبخت تر و ملتی را ذلیل تر از مملکت و ملت ایران در هیچ جا نديدم.در ممالک دنیا جزیی آثاری از کسی غیر معروف را با کمال اهتمام حفظ می نمایند ٬ هیچ ٬ آثار قدیمه ممالک دنیا را با خرج های بسیار ٬ به ممالک خود حمل می کنند و تاریخ آن را و صاحبان آن را با دقتی محیر العقول کشف و ثبت می کنند و افتخار خود را به این امور می دانند.))

رور کار آمدن سلسله پهلوی مصادف شد با فعالیت های علمی باستان شناسی در ایران. ولی این عامل هم باعث نشد که از روند قاچاق و دفینه جویی کاسته شود و گروه های خارجی و داخلی سازمان یافته به شکلی آگاهانه و مخرب ٬ بسیاری از محوطه های باستانی و تاریخی ایران را درنوردیدند. مجموعه مفرغ های لرستان ٬ بخش های وسیعی از گنجینه زیویه کردستان که بعد ها سر از بازارهای عتیقه فروشی لندن و سایر شهرهای اروپا و آمریکا در آوردند نمونه هایی از این گونه اقدامات هستند.طرفه سخن این که این آثار و اشیاء همینک در شمار گنجینه های موزه های معظمی چون متروپولیتن نیویورک ٬ لوور فرانسه و بریتیش موزیوم لندن قرار دارند و به صورت گالری های اختصاصی و با امکانات حفاظتی چشمگیر نگهداری می شوند.

با آغاز انقلاب شکوهمند اسلامی در ایران و قطع دست حفاران و کاوشگران اروپایی از ايران و رشد و پرورش تعدادی از باستان شناسان ایرانی ٬ این امید می رفت که از اینگونه اقدامات مخرب جلوگیری به عمل اید یا حداقل حجم و وسعت این فعالیت ها کاهش یابد ٬ ولی متاسفانه بواسطه نبود یک متولی منسجم برای آثار تاریخی و فرهنگی و مشکلاتی تازه از قبیل جنگ و گرفتاری های اقتصادی و اجتماعی ناشی از آن ٬ وضع بهتر نشد که هیچ بدتر هم شد.بیکاری و نبود درآمد مشخص عاملی شد که گروهی به فعالیت هایی از قبیل حفاری و فعالیت های کاوش غیر مجاز دست زنند و با توجه به نبود قوانین سفت و سخت که البته تا به امروز هم این وضعیت ادامه دارد ٬ باعث شد که حجم وسیعی از آثار تاریخی و فرهنگی ایران به تاراج رود و سر از موزه ها و مجموعه های خصوصی دنیا درآورد.

ورود و استفاده از تکنولوژی های پیشرفته در حفاری های قاچاق و نقش آن در تخریب محوطه ها و بافت های تاریخی:

بعد از دوران جنگ و شروع دوران سازندگی در ایران که سعی داشت به سرعت چهره جنگ زده و آشفته ایران را سروسامانی دهد ٬ طرح های عمرانی متعددی در جای جای ایران به انجام رسید که این امر فی نفسه خوب و مطلوب بود ولی از منظر فرهنگی و تبعات حاصل از آن ٬ بایستی به موضوع با زاویه دید متفاوتی برخورد کرد. در جریان بازسازی ها و نوسازی ها در شهر ها و روستاهای ایران که جملگی کهن و دارای شاخصه های فرهنگی بالایی هستند ٬ از گوشه و کنار خبر می رسید که مثلا در هنگام خاکبرداری از منطقه ای برای احداث جاده و راه و یا تخریب منطقه ای قدیمی برای احداث شهرک های اقماری سکونتی در پی یا دیواره این بناها تعدادی خمره و کوزه پیدا شده و در آنها مقداری اشرفی و اشیاء گران قیمت به دست آمده است. البته این اخبار صحت داشت و حتی در محدوده استان یزد و شهرستان اردکان و توابع در مناطقی چون عقدا و احمد اباد به همچین مواردی برخورد شده بود.رواج این خبرها و ورود تکنولوژی های جدید چون دستگاه های فلزیاب که بیشتر برای فعالیت های معدن کاوی مورد استفاده قرار می گرفتند ٬ گروهی از افراد سودجو را بر ان داشت تا با استفاده از این دستگاه ها و استقرار آن در محل های تاریخی و باستانی به خیال خام خود به طلا و اشایاء گرانقیمت دست یابند و یک شبه ره صد ساله ای را بپیمایند.با توجه به بضاعت اندک مجموعه میراث فرهنگی و کافی نبودن امکانات این سازمان در همپوشانی کلیه مظاهر و مرایای فرهنگی ٬ این افراد کار سختی را در پیش نداشته و ندارند و به راحتی و بدون هیچ گونه دغدغه ای با ورد به خانه های تاریخی و حتی تملک آن به فعالیت های غیر مجاز خود می پردازند.این افراد و گرو های سودجو پا را از این هم فراتر نهاده و در مکان های مقدس چون امامزاده های تاریخی و باستانی نیز دست به اقدامات خرابکارانه می زنند.

راهکارها و شیوه های برخورد با این گونه اقدامات خرابکارانه:

بارها گفته و نوشته ایم که مسئولیت حفظ اثار تاریخی و فرهنگی ٬ یک مسئولیت ملی و انسانی است و از مجموعه نحیف و کم بضاعت میراث فرهنگی توقع آن نمی رود که با امکانات محدود مادی و معنوی خود بتواند در خصوص همه این موارد ورود پیدا کند.نگارنده با جمع بندی جمیع جهات ، پیشنهاد ها و راهکارهایی برای مقابله با این هجوم وحشیانه و ناجوانمردانه ارائه مي دهد که به صورت مشخص بدان ها می پردازیم.

الف: همکاری و دلسوزی بیشتر مراجع قضایی و انتظامی با مجموعه میراث فرهنگی:

بنده به عنوان کارشناس میراث فرهنگی بارها و بارها مشاهده نموده ام که نهاد های حمایتی و حفاظتی که بایستی به عنوان بازو و یاریگر میراث در انجام وظایف سخت حفاظت و حراست از یادگارهای باستانی ٬ عمل کنند به صورت مشخص چندان دلسوزی ای ندارند و پرونده های تخلفاتی از این دست را به صورت باری به هر جهت پشت گوش می اندازند و احکام سفت و سختی برای این تخلفات در نظر گرفته نمی شود. البته این عامل می تواند دو شق و علت مهم داشته باشد٬ یکی ضعف قوانین در حوزه میراث که بایستی در نهاد قانونگذاری و خانه ملت یعنی مجلس شوراي اسلامي بدان ها پرداخته شود و دیگری عدم اشنایی ضابطان قضایی با ارزش و اهمیت این آثار تاریخی و باستانی است. این یک حقیقت مسلم است که بسیاری از فرهیختگان و مسئولان حوزه های مدیریت شهری و اجتماعی چندان اطلاع دقیقی از ارزش این گونه اثار چه از لحاظ ارزش تاریخی فرهنگی ٬ چه از لحاظ اقتصادی و چه از لحاظ تقویت حس همبستگی اجتماعی ندارند و صرفا این بنا های تاریخی را به صورت یک اثری شیک و زیبا که البته گرد قدمت و پیشینگی بر روی انها نشسته می نگرند.و شق دوم موضوع وجود موضوعاتی مهم تر وپیچیده تری ( البته به زعم این مقامات)از قبیل بزه کاری ها و مشکلات اجتماعی است که دیگر فرصتی برای برخورد قاطع و اصولی با موضوعات  حوزه میراث فرهنگی باقی نمی ماند.البته این در حد یک پیشنهاد است ولی میتوان با ایجاد یک شعبه تخصصی و علمی که مسئولان آن دوره های مشخص علمی و عملی را دیده باشند ٬ با این موضوعات برخورد کرد.

ب: لزوم فرهنگ سازی در خصوص ارزش و اعتبار اثار به جای مانده از گذشتگان:

بی شک مردم ایران مردمی فرهنگدوست و عاشق زیبایی و هنر هستند و اگر با آنها با زبانی ظریف و ادبیاتی زیبا گفتگو و دیالوگ شود ٬ به طور قطع درباره حفظ و حراست از میراث گذشتگان و پیشینیان خود پیشقدم می شوند و منتظر اقدامات دولتی و بوروکراسی اداری نمی مانند. در یکی از محفل ها و قرارهای انجمن عزيز حاميان ميراث كهن اردكان نادر پیری دبير زحمت كش انجمن بحثی مطرح کرد که شاید منظور مرا به شکل بهتری بیان کرد. او که یک فرهنگی است و سعی میکند بخشی از زمان کلاس هایش را در خصوص اهمیت فرهنگ و جایگاه آن در رشد و تعالی جامعه بیان کند ٬ نقل کرد که در یکی از کلاس هایش به بچه ها در خصوصارزش و اهمیت اسناد و نوشته های تاریخی گفتگو می کرده و از بچه ها می خواسته که اگر سند و نوشته تاریخی در خانه و یا در نزد آشنایانشان است به صورت داوطلبانه به موزه فرهنگ اردکان اهداء نمایند ٬ تا هم به صورت بهتری حفظ و حراست شود و هم اینکه یادگاری نیک از بازماندگان و گذشتگان به جای بماند. خود نادر اذعان داشت که بعد از چندی اینقدر این حس علاقه در دانش آموزان قوی شده بود که خود آنها به صورت داوطلبانه و بدون هیچ چشمداشتی به این کار اقدام کردند و برایشان این معنا نهادینه شده بود.حالا اگر بیاییم و این کار نیک را در کل جامعه تعمیم دهیم ٬ بسیاری از مشکلات حل می شود و به طور مثال اگر در بافت تاریخی گروهی به صورت غیرقانونی در حال خرابکاری و کاوش برای دفینه هستند با مخالفت اجتماعی روبرو شده و کاری از پیش نخواهند برد.کلاس های اردکان شناسی شاید یکی از بهترین و مهمترین راه کارها در این زمینه است که اگر با حمایت جدی مسئولین و با برنامه ریزی بهتر بتواند برای همه اقشار جامعه با سطح سواد و معلومات متفاوت حرفی برای گفتن داشته باشد ٬ می تواند یک سنگ بنای محکم و شالوده ای اساسی را بریزد.یکی از مهمترین بازخورد های این تغییر فضای فرهنگی می تواند به تغییر نگره افراد به اثار تاریخی و فرهنگی باشد. اگر این فرهنگ سازی ها عمقی و اساسی باشد ٬ دیگر در نظر مردم آن دفینه و سکه احتمالی موجود در بنا یا محوطه گنج نیست بلکه گنج واقعی رنجی است که سازندگان و باشندگان کهنسال ما در قرن ها و هزاره های گذشته در ساخت این مجموعه های زیبا و استثنایی متحمل شده اند و دیگر آن عتیقه باز و قاچاقچی اموال فراهنگی نمی تواند با فریب افکار عمومی برای خود باند ودارودسته ای ترتیب دهد و با متوسل شدن به خزعبلاتی چون طلسم و نقشه و از این جور مزخرفات راهی برای کار خود باز کند. متاسفانه ما از این وضعیت آرمانی خیلی به دور هستیم. مثلا به یکی از آخرین فجایع این قاتلان و هتاکان به میراث فرهنگی اشاره می کنم. مسجد زردک بالاخره نمادی است برای اردکان و در نظر مردم هم از نظر تاریخی و هم از نظر مذهبی مورد احترام و تقدس است.ولی همین بنا بواسطه فقر فرهنگی و مشخص نبودن ارزش فراوان آن برای شهروندان امروزی به چه راحتی مورد تجاوز قرار می گیرد. آنهم در کدام مکان مسجد. ، در محراب آن که شاید مهمترین و تکنیکی ترین بخش هر مجموعه مذهبی است. می گویند از قدیم رسم بوده که پس از اتمام ساخت مسجد و زیارتگاهی ٬ متولیان آن برای تامین هزینه های جاری و تعمیرات آینده مقداری طلا و جواهر و اشیاء گران قیمت را در محل محراب قرار می دادند تا بعدها بتوانند از آن استفاده کنند.حتما همگی اگاهید و می دانید که محراب مسجد از جمله تزیینی ترین بخش های یک مسجد است که در ساخت و اجرای آن چه بسیار مشقت ها بر سر استاد کار و بنای آن آمده است. آیا هیچ عقل سلیمی حکم می دهد که معمار بیچاره ، این گنج موهوم و خیالی را در نقطه ای که بیشترین رنج را متحمل شده جای دهد و همین فقر فرهنگی باعث می شود که محراب گلین این بنا که در شمار زیباترین محراب های گلی مساجد تاریخی ایران است در عرض چند دقیقه فرو ریزد و البته در پشت آن هم هیچ نیست جز آه و نفرین معمار رنج کشیده آن. مشاهده می کنید که اگر سطح فرهنگ جامعه بالا رود ٬ همین قاچاقچی اموال فرهنگی نیز به خوبی متوجه می شود که کار او یک کار بیهوده و ثمن بخس است.

ج: مورد آخر که شاید تکمیل کننده دو مورد دیگر باشد.در فقه و شرع اسلام علاوه بر ضدیت با گناه و بزه ٬ به بسترهای شکل گیری گناه نیز اشاره شده و دستورات اکیدی برای پاکسازی جامعه از نهاده ها و بسترهای گناه شده است. این حکم شرعی را می توان برای حفاظت میراث فرهنگی نیز مورد استفاده قرار داد.فرض مثال در کنار باز روز شهرداری اردکان مغازه ای است که با پررویی تمام بر روی شیشه آن تابلویی مقوایی نصب شده که بر روی ان نوشته ظروف قدیمی شما را خریداریم . کار به جرات و جسارت صاحب این مغازه ندارم ولی نهاد های دخیل در امنیت شهری باید به این گونه بسترهای مبادله و انتقال اموال فرهنگی به صورت غیر مجاز نیز حساس باشند و در بعضی از مغازه های پر رفت وآمد شهر می بینم که تقویم های با عناوین جالب مانند وصیت نامه کورش کبیر و منشور کورش چاپ شده که در انتهای آن شماره تلفن دستگاه های فلز یاب مدرن آمده است. می بینید چه پارادوکس جالبی است و یک گروه که هدف آن غارت اموال فرهنگی است چطور دایه مهربان تر از مادر شده اند.

فرجام سخن:

میراث فرهنگی کشورمان ایران و بویژه شهرمان اردکان در هنگامه ای دشوار قرار دارد.از یک سو برای بسیاری از اقشار جامعه لزوم حفظ و حراست از آن نهادینه و واجب شمرده می شود و از سویی دیگر گرو های غیرقانونی قاچاق عتیقه به نحوی وسیع و پیگیر در حال تاراج کردن و تخریب این اثار هستند.این گونه گروه ها و افراد بی حیایی را تا بدان حد رسانده اند که در ملاء عام و در روز روشن نیت خود را بیان کرده و حتی حاضرند خانه های تاريخی واقع در بافت را برای نیات پلید و بی شرمانه خود تملک کنند و حتی باز هم کار را از این بالاتر برده و از افراد مطلع در حوزه فرهنگ شهرمان نیز خواهان مشاوره هستند. در چنین ام المعارکی(مادر جنگ ها) بین دوستداران میراث فرهنگی و این خبائث چه کسی برنده خواهد شد هیچ چیز معلوم نیست ولی انچه مسلم است ما همیشه ملتی حسرت خور بوده ایم و هنگامی که گنجینه ها و نفائس فرهنگی خود را از دست دادیم ٬ زانوی غم بغل کرده و به چه کنم چه کنم می افتیم.هنگامه سختی است و به امید برتری و غلبه فرهیختگان بر غفلت زدگانی که همیشه خواسته اند یک شبه ره صد ساله بروند. 

در نهايت اينكه ، ما ، اعضاء انجمن حاميان ميراث كهن اردكان ،  درخواست عاجزانه از امام جمعه فرهيخته شهرمان جناب حجت الاسلام و المسلمين حسيني داريم. حضر تعالي كه خود فردي فرهنگي و منتسب به جامعه روحانيت هستيد بهتر از ما به ارزش و اعتبار ميراث هاي تاريخي و اسلامي شهرمان اعتقاد داريد. عاجزانهاز شما در خواست داريم در بخش هايي از خطبه هاي دشمن شكن جمعه به برخي مسائل ميراثي و ايات و رواياتي كه در خصوص باززنده سازي و حفظ و حراست اثار گذشتگان است بپردازيد.

با سپاس محسن ميرجاني ارجنان . عضو انجمن حاميان ميراث كهن اردكان.

 

جاي خالي كاوش هاي باستان شناسي در مطالعات فرهنگي اردكان

به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر

جاي خالي كاوش هاي باستان شناسي در مطالعات فرهنگي اردكان

مقدمه:باستان شناسي يكي از علوم مهم و تاثير گذار در كمك به مطالعه و پژوهش در موضوعاتي چون سابقه تاريخي و تمدني قوميت ها و جوامع با استفاده از كاوش و حفاري محل هاي مسكوني و جايگاه هاي استقراري آن ها است.اين علم  بعد از جنگ دوم جهاني به صورت رسمي و آكادميك در بخش هاي وسيعي از جهان متمدن و باستاني به مطالعات و تحقيقات وسيعي دست زد و باعث شد كه تا به امروز به بسياري از سوالات جامعه شناسان و مورخين و ساير اولياء علوم كه در رابطه با انسان به مطالعه مشغول هستند ، پاسخ داده شود.اين علم كه اساسا ريشه در تفكرات غربي و رهيافت هاي علمي آنها بوده است در ايران با وقفه اي چند ساله به عنوان رشته اي آكادميك و علمي بنيان گذاشته شد و كم كم و با فارغ التحصيل شدن جمعي از دانش آموختگان ايراني عملا به پايگاه و جايگاه اجتماعي در خور و مناسبي بويژه در قبل از انقلاب دست يافت.ايجاد و احداث نهاد ها و ارگان هايي چون اداره كل عتيقات و اداره كل باستان شناسي در اين راستا قابل ارزيابي است.

فارغ از دغدغه هاي علمي و مطالعاتي عامل مهم ديگري كه باعث گسترش فعاليت هاي باستان شناسي و جذب كارشناسان غربي و اروپايي در اين عرصه شد ، نفت بود و از اين رو مي بينيم كه بسياري از افرادي كه بعدها نام باستان شناس را براي خود يدك كشيدند ، يا معدن شناس بودند ، يا كاردار و ديپلمات سياسي و در نهايت ميسيونر مذهبي.

با چنين ذهنيتي مناطق وسيعي از خوزستان هم به بهانه فعاليت هاي باستان شناختي و هم براي كشف منابع نفتي مورد كاوش وسيعي قرار گرفت و هيات فرانسوي با بيش از 7 دهه اقامت در شوش و خوزستان تا توانست انبان خود را از گنجينه هاي شوش پر كرد و حالا هم زينت بخش موزه لوور پاريس نمونه هاي منحصر به فرد و آثار فرهنگي ايران است. با اينهمه در برخي مناطق ايارن ، اين سرعت و تكاپو براي شروع فعاليت هاي باستان شناسي چندان سريع و پرجاذبه نبود و برخي از مناطق ايران حتي تا به امروز هم كوچكترين اقبالي را از نظر كاوش هاي باستان شناسي ، چه از سوي هيات هاي ايراني و چه از سوي هيات هاي خارجي نداشته اند.استان يزد شايد يكي از شاخص ترين مناطق ايران باشد كه كمترين كار و فعاليت هاي باستان شناسي در آن به انجام رسيده است.اين استان از يك سو با محصور شدن در كوير هاي وسيع و شرايط بد آب و هوايي و همچنين دور بودن از مناطق هسته اي معدني و نفتي كشور مثل خوزستان و فارس ، هيچ گاه چه در دوران قبل از انقلاب و چه در دوران بعد از انقلاب نتوانست در خصوص فعاليت هاي باستان شناسي رهيافتي مثبت داشته باشد. البته به جز اين عامل اصلي مي توان به عوامل فرعي و جزيي ديگري نيز در اين خصوص اشاره كرد كه شايد در جاي خود از اهميت ويژه اي برخوردار باشند.مثل غلبه بافت هاي تاريخي و بنا هاي باستاني موجود در استان يزد بر محوطه ها و سايت هاي باستاني است. استان يزد از دير باز و از زمان فعاليت هاي آندره گدار و ديگران در ايران به عنوان يكي از استئانه هاي معماري و يكي از مهمترين بافت هاي تاريخي كشور را دارا بوده و از اين رو بيشتر شاغلان و پژوهشگران در حوزه ميراث فرهنگي در اين استان را مرمت گران و معماران تشكيل داده اند تا باستان شناسان و كاوش گران.

به فهرست و سياهه افرادي چون مرحوم محمد كريم پيرنيا ، باقر ايت الله زاده شيرازي و ساير اساتيد مهم و معتبر معماري ايران كه نگاه كنيد امكان ندارد كه در يك كار پژوهشي ، پروژه اي مرمتي و يا حتي به يك تعريف كوتاه و مختصر از عظمت و بزرگي بافت تاريخي استان يزد شركت نكرده يا نپرداخته باشند.

با توجه به مطالبي كه ذكر شد خواننده محترم به خوبي آگاهي مي يابد كه چرا كاوش هاي باستان شناسي آنطور كه بايد و شايد در اين استان پا نگرفت و نتوانست سهمي در مطالعات فرهنگي اين استان داشته باشد.

از نظر نگارنده يكي از مهمترين عوامل رونق نگرفتن و جا نيفتادن كاوش هاي باستان شناسي در يزد ، درخشندگي تاريخ و بقاياي فرهنگي مربوط به دوره اسلامي در يزد بوده است. اين منطقه علي رغم داشتن شرايط آب و هوايي نه چندان مساعد به خاستگاه يكي از مهمترين مناطق تاريخي كشور در دوران اسلامي بدل شده و بسياري از مناظر و مراياي تاريخي و هنري موجود در اين استان در شمار برجسته ترين و بارز ترين آثار هنري ايران در دوران اسلامي مي باشند.بقعه دوازده امام ، مدرسه ضياييه ، مسجد جامع كبير يزد و بسياري ديگر از اين گونه ابنيه هاي تاريخي و اسلامي هنوز كه هنوز است در صدر فهرست بازديد كنندگان داخلي و خارجي قرار دارد.با توجه به رونق خط و كتابت در دروان اسلامي و وجود منابع مطالعاتي نسبتا پربار و جامع در خصوص پيشينه تاريخي يزد ، اين معلومات و معارف تا كنون بيشترين نقش را در مطالعات فرهنگي مربوط به استان يزد بر عهده داشته اند و شايد هم اين منابع حتي تا به امروز توانسته است ذائقه پژوهشگران را ترغيب كرده و بر اين مبنا ديگر اجتياج به منابع ديگر مطالعاتي و پژوهشي از جمله كاوش هاي باستان شناسي نبوده است.

با فراگير شدن مطالعات باستان شناسي در سه دهه گذشته در ايران و همچنين شواهد و قرائني كه به صورت اتفاقي و يا مطالعاتي در گوشه و كنار ايران به دست مي آمدند ، خود به خود منجر به اين شد كه بنا بر اقتضاء كار ، از كاوش هاي باستان شناسي نيز استفاده شود. استان يزد نيز از اين رهگذر بي نصيب نبوده و تا كنون و بعد از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي سه چهار فعاليت مهم و اساسي در خصوص كاوش هاي باستان شناختي در بخش هاي مختلفي از آن به انجام رسيده است.از جمله مهمترين اين فعاليت ها مي توان به حفاري هاي صورت گرفته در محوطه هاي شهداء فهرج يزد توسط مرحوم عنايت الله امير لو، غربالبيز مهريز توسط سركار خانم آزرميدخت اسفندياري و نارين قلعه ميبد به سرپرستي خانم شيباني و اقاي چگيني اشاره كرد كه در نوع خود نمونه هاي از كاوش هاي مدرن و روشمند باستان شناسي محسوب مي شده اند.و متاسفانه در شهرستان اردكان تنها و تنها كاوش باستان شناسي به انجام رسيده كه البته آن هم ناتمام ماند مربوط به بخش هايي از مسجد كچيب بود كه البته نه گزارشي از آن منتشر شد و نه از نتايج مثبت و يا منفي آن حتي در حد يك خبرنامه چند سطري ، اطلاعاتي به بيرون درز كرد.

در پايان بحث خود مي خواهيم اگر بتوانيم به اين سوال مهم و كليدي پاسخ دهيم كه آيا هيچ گونه ابهام و سوالي از منظر تاريخي و تمدني در سطح اردكان و پيشينه آن و يا در گستره اي وسيع تر در سطح استان يزد وجود دارد كه با كمك باستان شناسي بتوان بدان ها پاسخ گفت و به نتايج و راهبرد هاي جديدي دست يافت.

جواب اين سوال مثبت است و البته با ذكر دلايل و نمونه هاي متعددي مي توان اين موضوع را اثبات نمود. با پيشرفت مطالعات علمي در حوزه هاي مختلف در ايران و ورود فن آوري ها و علوم جديد به كشور كه روز به روز هم بر حجم آنها افزوده مي شود ، ديگر هيچ نقطه اي از چشم تيز بين محققان حوزه هاي مختلف پنهان نمي ماند. اگر 60 تا 70 سال پيش تنها به رويه و سطح ظاهري كوير نگريسته مي شد و اطلاعات خاصي از آن حاصل نمي شد ، امروزه با استفاده از علومي چون ژئوفيزيك مي توان تا چندين لايه دروني زمين را هم مورد مطالعه قرار داد و از كيفيت و داشته هاي مادي و فرهنگي آن اطلاع حاصل نمود.

خوشبختانه در چند سال اخير و بواسطه فعاليت هاي دو انجمن حاميان ميراث كهن و چارسوق كوير اردكان ، فضاي فرهنگي شهر به شدت معطوف به حفظ و باززنده سازي آثار تاريخي و باستاني رفته و ديگر به راحتي نمي توان در بافت تاريخي اين شهرستان و مناطق تابعه­ي آن دست به تخريب و نابودي اثار زد و مضاف بر آن كشف شواهد و قرائني باستاني و تاريخي چون سنگ نگاره هاي تاريخي مزرعه مفيدي اردكان كه توسط انجمن حاميان ميراث كهن اردكان كشف و به ثبت آثار ملي رسيد ، خود نياز مبرمي به انجام كاوش هاي باستان شناسي را در اين منطقه را مي طلبد.

البته به جز اين گونه موارد ، يكي ديگر از علل اهميت شروع كاوش هاي باستان شناسي در اردكان ، پاسخگويي به برخي ابهامات در باره عرصه و گستره بافت تاريخي و دوره هاي فرهنگي تشكيل دهنده اين عرصه نيز مي باشد ، تجربه اي كه با موفقيت در بافت تاريخي يزد از سر گذرانده شد و اميد مي رود در شهرستان اردكان نيز بدان پرداخته شود.

فرجام سخن:

سهم مطالعات باستان شناسي در شناسايي هويت فرهنگي و كمك به رفع ابهام هاي تاريخي بسيار اندك و در برخي مناطق استان يزد شايد در حد صفر است.شايد اولين نقطه شروع براي اين گونه مطالعات كليد خوردن پروژه بررسي و شناسايي باستان شناسي اردكان باشد كه خوشبختانه كليات آن از سوي مسئولان اداره كل ميراث فرهنگي استان يزد مصوب شده است و اگر خدا بخواهد در آينده اي نزديك اين فعاليت ها آغاز مي شود.كوتاه سخن آنكه گستره وسيع استان يزد و بويژه شهرستان هاي اردكان و ميبد ، مي تواند بسياري از اطلاعات بكرو سرنوشت ساز سير تحول و تطور فرهنگ ها و استقراهاي انساني را در فلات مركزي ايران برملا كند به شرط آنكه مقدمات اجراي پروژه ه كاوش هاي باستان شناسي در اين مناطق به انجام برسد.

با سپاس.محسن ميرجاني ارجنان. عضو انجمن حاميان ميراث كهن اردكان

 

کتاب هم گران شده است

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

چند وقتی است در مملکت ما موضوع مرغ به یک موضوع مهم و اساسی برای اقتصاد جامعه تبدیل شده است و تقریبا چند صباحی است که این کالا در سبد خانوارهای ایرانی به ندرت پیدا می شود.من اصلا سعی ندارم که به جنبه های اقتصادی این وضعیت بپردازم و بگویم که مقصر کیست و کجاست و البته نه تخصصش را دارم و نه این فضولی ها بهم میاد. هدف من از این مقدمه کوتاه و البته عنوان این پست اینه که واقعا کتاب هم حدود دو سالی است که به شدت گران شده و نایاب. ولی آیا خداوکیلی اصلا برای آن الم شنگه ای به پا شد و اصلا برایش پیامک درست کردند و از همه مهمتر اصلا وزرات خانه مرتبط با آن به مجلس فراخوانده شد تا در خصوص گرانی و نایابیآن توضیحاتی بدهد. نمی دانم به کجا می رویم و آخر و عاقبت ما چه خواهد شد.البته این وضعیت یک جواب مشخص و سرراست دارد که البته از اصول علم اقتصاد است. یعنی تقاضای بیشتر برابر است با عرضه بیشتر و گران تر شدن آن کالا در اثر افزایش تقاضا برای آن. بله وقتی یک کتاب در فلان سال و با تیراژ ۱۵۰۰ نسخه چاپ می شود و ۱۰ سال طول می کشد که تعدادی از نسخه های آن به فروش رود تا حداقل خرج خودش را دربیاورد که دیگر اسم آن را نمی توان گذاشت نظام عرضه و تقاضا.

بگذریم من خیلی آدم لاف زنی نی ستم  و با شما هم هم عقیده ام که اصل قیاس ٬ مع الفارق است و اصلا جایگاه مرغ و کتاب با هم قابل مقایسه نیست. یکی مربوط به نیاز مادی و دیگری مربوط به نیاز معنوی یک انسان ٬ ولی می خواهم این را بگویم ٬ بعد از گرانی مرغ چقدر تریبون های مختلف به کار گرفته شد تا به نحوی از رسانه ای شدن این گرانی و تاثیرات مخرب آن بر جامعه جلوگیری کند. یکی گفت که مهم نیست ٬ اصلا مرغ نخورید . دیگری گفت اصلا اشکنه بخورید که البته بنده خدا فراموش کرده بود که اشکنه هم که بایستی از تخم مرغ درست شود.دم ودستگاه های دولتی امدند و به صورت نمایشگاهی و فوق العاده به مقداری محدود مرغ ارزان قیمت توزیع کردند ٬و بعد از سال ها دوباره خاطرات دوران جنگ را برایم تداعی کردند که با مادرم در صف های طولانی برای ارزاق و سوخت می ایستادیم ٬ و همه این اقدامات دست به دست هم داد تا کمی از این بار فشار بر مردم جامعه کم کند ولی وجدانا ما در خصوص کتاب چه کار کردیم. اصلا سمیناری برای گرانی بیش از حد کاغذ و سایر صنایع وابسته برگزار کردیم ٬ اصلا نظارتی بر بازار نشر می شود. به خدا هفته گذشته که برای کاری به تهران رفته بودم به عادت مالوف سری هم به محدوده میدان انقلاب و کتابفروشی ها زدم ٬ واقعا اسف ناک بود و آدم اشکش در می آمد. مغازه ها همه داشتند مگس می پروندند و اگه کسی ناچار بود که کتاب بگیره شاید به داخل مغازه ها می رفت و سرک می کشید. البته منظور من از کتاب و کتابفروشی های میدان انقلاب کتابفروشی های فرهیخته و مادر پدر دار است و نه این تولید کنندگان کتب کمک درسی که شاید چاپ کارهایشان تا چاپ صدم هم برسد که البته این دیگر مسلم است که کلاه برداری و شیادی واژه ای زیبا تر و مانوس تر برای این گروه به اصطلاح ناشر است.سال ها است که این سوال در ذهن من وجود دارد که چرا ما مردم اینقدر شعار زده و ریا کار و سالوس کاریم چرا این تریبون و آن بلند گو می گوییم کتاب غذای روح بشر است و اولین چیزی که جبرئیل بعد از جمد و سپاس بر نام خداوند بر لسان محمد (ص) جاری ساخت کلمه بخوان است و البته هزاران جدیث و روایت که برای محکم کردن بحث در طول تاریخ به حق یا ناحق به این ها اضافه شده است و بعد می آییم و بسیار بسیار مستحبات جزیی تر در همین کتاب خدا را جدی می گیریم و از مطالعه غفلت می کنیم.درست است که گرانی وجود دارد و مشکلات و تنگناهای اقتصادی مردم را دچار اذیت کرده ولی خب با همین وضعیت هم که سوزن در پیتزا فروشی ها و فست فود فروشی ها نمی افتد.آمارها نگران کننده هستند و البته نامطمئن. مردم کشورم ایران و بویژه جوانان و نوجوانان و دانشجویان اساتیدش یکی از کم مطالعه ترین ملل جهان هستند.اصلا در جامعه کسی که اهل مطالعه و غور کردن در کتاب و کاغذ باشد را زیاد تحویل هم نمی گیرند چه برسد به اینکه برای او ارزش هم قائل باشند.بیاییم و از خودمان شروع کنیم.اگر حتی میلی هم در ابتدا برای کتاب خواندن نداریم به صورت عادت و با سخت کوشی به خود این زحمت را بدهیم که بدنمان با شرایط مطالعه و سختی های آن عادت کند و بعد از مدت زمانی کوتاه می بینیم که این کوشش های در ظاهر بیهوده اوائل کار ٬ خیلی هم بیهوده و بی تاثیر نبوده و مانند فتیله ای در حال گرم کردن کوره بوده تا آن را به درجه حرارت و گرمای کافی برای روشن شدن و کار کردن برساند.

و جمله آخر اینکه ملتی که معلومات و علم دارد می تواند با روش های نوین و علمی به بهترین شیوه های فراوری و تولید مواد غذایی بپردازد و ملتی که بیشتر دل و روده اش کار کند و حجم کورتکس مغزش رو به استحاله و پوچی رود مانند تشنه ای است که به مرض استسقاء دچار شده است. حال تصور کنید وضعیت یک آدم نورمال را با یک مالیخولیایی که تنها به انباشتن شکمش فکر می کند.

 

من و دانشکده الهیات2

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

خاطراتی از اولین سفر علمی و دانشجویی با دانشجویان الهیات

یکی از معضلات گروه ایران شناسی متفاوت بودن فضای فکری و ذهنی آنها با کلیت دانشگاه الهیات میبد است.چرا که بیشتر رشته های موجود در این دانشکده همانطور که از اسمش پیداست در ارتباط با رشته های معارف اسلامی و فلسفه است و این عامل باعث شده است که حتی تا به امروز که سومین سال از برپایی رشته ایران شناسی در این دانشکده می گذرد یک نوع حس عدم تفاهم با این رشته در مجموعه دانشکده الهیات وجود داشته باشد.البته به جز تفاوت رشته ها و حوزه های مطالعاتی ٬ دانشجویان الهیات از منظر جنب و جوش و سر و صدا نیز از همان روزهای اول در دانشکده زبانزد بودند که شاید برمی گشت به به خاستگاه و ذات این رشته.

از ترم دومی که با بچه های ایران شناسی همراه بودم آنها به صورت مشخص یک بازدید علمی در سطح میبد با جناب آقای میرحسینی نرفته بودند و همین آنها را به تکاپو انداخته بود که هرجور شده کم کم پایه و اساس یک سری سفرهای علمی را بگذارند که هم سنت شکنی کرده باشند و هم اینکه بتوانند در قالب این سفرهای علمی کمی هم بر معلومات خود بیافزایند و چنانچه می دانیم اگر هزار بار توصیف و معلوماتی را در خصوص یک اثر بخوانیم و تصور کنیم به هیچ وجه قابل مقایسه نیست با اینکه فی المثل در محل حاضر شده و آن اثر را از سویدای جان لمس کنیم.با توجه به ارتباط صمیمانه ای که از همان اوان میان این حقیر و دوستان ایران شناسی به وجود آمده بود بعد از چند جلسه مقدماتی درس روش کاوش تعدادی از دانشجویان که در راس آنها موهبت پور غیبی عزیز بود با من این موضوع را در میان گذاشتند. با توجه به حق التدریس بودن و نداشتن وقت اضافی برای شروع کار مجموعه زیارتگاهی چک چک را برای مسافرت علمی پیشنهاد کردیم و یادم نمی رود هنگامی که درخواست این مسافرت علمی را در کلاس تنظیم کردیم بچه های ایران شناسی با چه ذوق و شوق و سرو صدایی به دفتر دکتر کلانتری هجوم آوردند و من آنجا این حرکت بچه ها را به یک هجوم و تهاجم سرخپوستی برای اعاده حقشان توصیف کردم که امیدوارم به تریش قبای هیچ کدام از بچه ها بر نخورده باشد.

سرانجام روز موعود یعنی ۲۳ فرودین ماه ۱۳۸۹ فرا رسید و با یک اتوبوس بنز ۳۰۳ که راننده آن جناب فیاض با حال بود به سمت چک چک حرکت کردیم. شور و نشاط خوبی در بین بچه ها حکم فرما بود. البته انگیزه این سفر برای بچه ها متفاوت بود. برخی صرفا برای هواخوری و خارج شدن از جوسنگین الهیات به این سفر امده بودند و البته برخی هم به منظور کسب تجربه و اشنایی با آثار و ابنیه تاریخی پای در این مسافرت چند ساعته گذاشته بودند.در ابتدای سفر از بچه ها خواستم که کلیه مشاهدات و ارزیابی های خود از این بازدید را طی یک گزارش مفصل برام ارائه دهند. ماشین در قسمت پایین دست زیارتگاه چک چک توقف کرد و بچه ها و بنده چون زائرینی غریب پای در پلکان های این مجموعه برای بازدید گذاشتیم. فرای مفهوم مذهبی این بنا ٬ اصولا هر مجموعه ای که کارکرد مذهبی دارد چه اسلامی و غیر اسلامی از معنویتی خاص برخوردار است و قابل احترام و من در ابتدا این موضوع را به بچه ها گوشزد کردم و خوشبختانه دانشجویان هم به خوبی مراعات کردند و بعد از یک توضیح مختصر به بازدید از کلیه فضاهای معماری و آیینی این بنا پرداختند.به خوبی می شد ارزیابی دوستان را در این سفر با نوع نگاهشان به مجموعه چک چک مورد مداقه و بررسی قرار داد و خوشحالم که بیشتر پیش هايم در خصوص نوع نگرش و دنياي فكري دانشجويان كه بعدها ارتباط تنگ تري باهاشون پيدا كردم ٬ درست از آب درآمد.نكته جالب توجه در اين سفر نظم و ارتباط خوبي بود كه دانشجويان با متولي مجموعه برقرار كردند و بنده خدا متولي مجموعه كه خاطرات خوبي از برخورد برخي مسلمان نماها از اين مكان مذهبي و تاريخي زرتشتي ها نداشت به شدت تحت تاثير احترام و نظم بچه ها قرار گرفته بود و تا آخرين لحظه بچه ها را در بازديد مشايعت كرد و در پايان هم طبق روال مرسوم يك سري عكس هاي يادگاري با بچه ها انداختيم كه مرور چندين و چند باره اين عكس ها هنوز هم برايم لذت بخش است.و اما در خصوص گزارش بازديد كه هنوز بخش اعظمي از يادداشت هاي بچه ها را دارم ٬ خيلي چنگي به دل نمي زد و به جز چند نفر كه با دقت نظر بيشتري روي اين بنا و مكان هاي مورد بازديد كار كرده بودند ٬ بقيه دوستان فقط و فقط براي رفع مسئوليت از خود به گزارشي ساده و ابتدايي بسنده كردند.بي تعارف بگويم يكي از مشكلات دانشجويان امروز ما در همه مقاطع ننوشتن يا بهتر بگويم ترس از نوشتن است. مثلا فكر مي كنن كه حتما بايد ويكتور هوگو و آلبر كامو  ويا نويسندگاني از اين دست بود كه بتوان قلم به دست گرفت و نوشت و از اين نكته غافلند كه هرچه بيشتر بنويسي ذوق و قريحه ات باز مي شود و به مرور مي تواني متن هاي مناسب و حداقل راضي كننده براي خودت بنويسي. شايد يكي از مهمترين ثمرات اين سفر باز شدن راه براي سفر هاي برون استاني به ساير مناطق ايران بود كه بعدها گسترش پيدا كرد و خوب به ياد دارم كه در مدت زمان كوتاهي بچه ها به بازديد كرمانشاه رفتندو اين موضوع در دانشكده الهيات البته به سختي كم كم جا افتاد. در راه بازگشت چك چك در اردكان هم توقف كوتاهي كرديم و از طرف تداركات بچه ها به يك بستني خوري دعوت شدند و هنوز شيريني اين بستني چون شهدي شيرين در كامم باقي است.به اميد آن روزي كه يك دانشجوي ايران شناسي بتواند در دوران تحصيل خود حداقل از مجموعه هاي تاريخي باارزش و مفيد براي كار و تحصيلش بازديد نمايند.و البته باز هم به اميد دست به قلم شدن دوستان و مطالعات پيگيري كه در آينده و حال خواهند داشت كه اينها به ثمر نمي نشيند مگر در سايه خودباوري و شور و اشتياق دانشجويان.

پايان قسمت دوم

ادامه دارد.......

من و دانشکده الهیات میبد

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

 در این پست قصد دارم اگر خدا بخواهد به صورت متوالی و ادامه دار خاطراتی از دوران با هم بودن با دانشجویان دانشکده الهیات میبد را به رشته تحریر درآورم. دانشکده ای نجیب با دانشجویانی فرهیخته و عزیز.

من به قسمت و تقدیر خیلی معتقدم و شاید البته بعضی وقت ها آنقدر این اعتقاد برای من قوی و باور مند می شود که به شخصی خرافاتی مبدل می شوم.

سال ۱۳۸۹ بود و در پایگاه پژوهشی شهر تاریخی میبد که به تازگی به آنجا منتقل شده بودم ٬ در دفتر کارم نشسته بودم و به رتق و فتق امرو مشغول بودم. معمولا فضا و محیط کاریم در این پایگاه ساکت و آرام است ولی آن روز ناگهان با ولوله و شور و اشتیاق یک تعداد دانشجو که برای بازدید به محل کارم که یک مکان تاریخی است روبرو شدم.اصولا آدمی ماخوذ به حیاء هستم و زیاد خوش ندارم به جمعی ناآشنا وارد بشم و به همین منظور در اتاق کارم نشستم و حتی به بیرون حیاط خانه سالار نیز نرفتم تا ببینم چه خبر است و این دانشجویان متعلق به کدام مرکز آموزشی هستند و اصلا چه هدفی برای بازدید دارند.در حینی که بی توجه به محیط بیرون مشغول کار بودم به ناگاه صدای دلنشین استاد میر حسینی گوشم را تیز کرد.با استاد در زمان فعالیت در پایگاه پژوهشی یزد چند باری برخورد داشتم و چون آدم خوش مشربی بود به دلم نشسته بود.دانشجویان کنجکاو و پرسروصدا در حینی که به گوشه گوشه پایگاه سرک می کشیدند کم کم تابلوی باستان شناسی که سر در اتاقم نصب کرده بودم توجهشان را جلب کرد و ابتدا یکی یکی و بعد هم به صورت گروهی به اتاقم وارد شدند و البته دیالوگی بین ما برقرار نشد.بعد از دقایقی که از ورود بچه ها گذشت و استاد میر حسینی عزیز کلیاتی از معماری و بستر شکل گیری چنین بناهایی را در بافت تاریخی برای دانشجویان توضیح داد ٬ مجبور شدم برای عرض ارادت هم که شده سری به استاد بزنم و شاید این ابتدای ماجرای عاشقی و دلدادگی من به این دانشکده و دانشجویان آن شد.در هنگام مراجعت دانشجویان از خانه سالار ٬ دکتر میرحسینی تلویحا به من پیشنهاد همکاری با دانشکده الهیات را داد و چند روز بعد عباس آرامی عزیز که نمی دانم شماره تماس مرا از کجا پیدا کرده بود باهام تماس گرفت و برای درس روش های کاوش در باستان شناسی بهم پیشنهاد همکاری داد که البته با صمیم قلب پذیرفتم و برای نیمسال دوم سال تحصیلی ۹۰ - ۸۹ همکاریم را با دانشکده آغاز کردم.البته قبل از این من از سال ۱۳۸۷ با مرکز دانشگاهی جهاد دانشگاهی یزد واحد اردکان همکاری مستمر داشتم و از این بابت هیچ گونه نگرانی در برخورد و مواجهه با دانشجویان را نداشتم ولی تنها نگرانی من شاید مرتبه دانشکده الهیات میبد بود که زیر مجموعه دانشگاه یزد و در واقع یک واحد آموزسی ملی و سراسری بود.

اولین جلسه کلاس:

آدم در زندگیش هرچه فراموش کند و در ذهنش باقی نماند ٬ همیشه رویدادهای مهم و سرنوشت ساز و اولین ها در ذهنش باقی می ماند و برای من هم این موضوع مصداق داشت.صادقانه بگم اون جلسه استرس زیادی داشتم از یک طرف شلوغی و تراکم کلاس ٬ حجم بالای دانشجویان دختر و محیط دانشکده و مخصوصا تیپ و قیافه ی من که اصلا شبیه به اساتید دیگر نبود. مردی با موهای فرفری و نامنظم و کت و شلواری که چندان اتو کشیده نبود و همه این عوامل دست به دست هم داده بودند تا ثانیه به ثانیه اون روز را بتوانم در ذهنم یاداوری و باز سازی کنم.الحق و الانصاف بچه ها خیلی محبت کردند و شاید هم در میان فضای خشک و کمی مقرراتی دانشکده وجود همچوم منی با خصوصیاتی که گفتم برایشان یک الترناتیو خوب و لذت بخشی بود.من معتقدم همیشه برخورد اول می تواند بسیاری از موانع و مشکلات را حل کند و بسیاری از افراد جامعه مناسبات و رفتار خود را بر مبنای همان برخورد های اولیه ساماندهی می کنند و شاید برای من هم این موضوع مصداق داشت چرا که با توجه به اطلاعات نسبتا خوبی که از جغرافیای تاریخی ایران داشتم در همان مراسم معارفه اولیه دوستان به برخی از ریزه کاری های جغرافیایی و محیطی مناطق و شهر هایشان اشاره کردم که خیلی به مذاق بچه ها خوش آمد و البته بگذریم از چند برخورد ناهنجار در کلاس درس از سوی چند دانشجو که البته بعدها جزء صمیم ترین دوستانم در این دانشکده شدند.

ادامه دارد..........

مارلون براندو مردی برای تمام فصول

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

بی شک در میان ستارگان سینمای جهان نام مارلون براندو چون گوهری شب تاب می درخشد.این بازیگر قهار و توانا در طی دوران بازیگری خود شاید یکی از کم افت و خیز ترین بازیگران بوده است. کاراکتر ویژه شخصیتی و توانایی بازی در نقش های مختلف و همچنین تداوم دوران بازیگری اش از او یک ستاره بی بدیل ساخته استشاید تاریک ترین بخش فعالیت هنری او به بازی در فیلم آخرین تانگو در پاریس بر می گردد که البته خودش نیز در مصاحبه های متعددی بر این مسئله اذعان داشته است.به نظر بیشتر کارشناسان نقطه اوج فعالیت های هنری او را بایستی در بازی در قسمت اول فیلم پدرخوانده دانست. او در این فیلم به خوبی نقش یک پدرخوانده سازمان مافیایی را به اجرا درآورد. این فیلم در ایران با دوبله به یادماندنی برای فارسی زبانان به نمایش درآمده است.مارلون براندو در نهایت در سال ۲۰۰۴ میلادی روی در نقاب خاک نهاد و سینمای جهان یکی از برجسته ترین ستارگان خود را از دست داد.

از فیلم‌های مشهوری که وی در آن‌ها ایفای نقش کرده‌است می‌توان به آثار زیر اشاره کرد 

تعدادی از تصاویر این هنرمند نامدار را برای شما در این پست می گذارم

 

بازی در فیلم "آخرین تانگو در پاریس" در کنار مارلون براندو، ماریا اشنایدر هنرپیشه فرانسوی را به اوج شهرت رساند. ماریا اشنایدر در سال‌های پایانی عمرش در چندین گفت‌وگو از همکاری با برناردو برتولوچی کارگردان این فیلم ابراز پشیمانی کرده بود و هیچ‌گاه نیز نتوانست در فیلم دیگری خوش بدرخشد و شهرت وی تنها به ایفای چند نقش کوتاه در سال‌های بعد بسنده شد. ماریا اشنایدر در سن ۵۸ سالگی درگذشت.

سکوت

دیگر باید سکوت کنم و برای همیشه در انزوایی معنوی فرو روم در سکوتی غم انگیز و

اجباری

سکوت دریایی از ناگفته ها است.

سکوت مرهمی است بر هذیان ها و پرگویی ها

جایی که حرفت و کلامت نه تاثیر دارد

ونه به دل می نشیند٬ تنها سکوت است که شاید روزی انتقامی سخت بر سینه ای مالامال

از حرف های ناگفته باشد.

باید سکوت کرد و خون خورد و دم بر نیاورد

سکوت و شب و آرامش

شاید این سه واژه ٬ غلیان احساساتت را کنترل کنند. و چه زیباست سکوت

بسان تک درختی تنها در کویر نامهربانی ها

و چه زیباست سکوت

در جمعی از نامحرمان و نا اهلان

پس سکوت می کنم برای همیشه و برای ابد

سکوتی مقدس که سرشار از

دلبستگی ها و علقه های روحی ام است

سکوت . سکوت . سکوت

شروع تمیرنات پیش فصل بارسا

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

تصاویری از تمرینات پیش فصل بارسا

گزارش تصویری از رمضان در نقاط مختلف جهان

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

رمضان ماه میهمانی خدا از راه رسید و دوباره غریو ربنا از گلدسته های مساجد در سراسر جهان تصویری زیبا از بندگی و عبودیت را ترسیم نمود.علی رغم معضلات و مشکلات اقتصادی ٬ در بسیاری از مناطق جهان سفر های افطاری همچنان رنگارنگ و پر جاذبه است. شما را دعوت می کنم به دیدن تصاویری از شور و اشتیاق مومنین در ماه مبارک رمضان

سفره افطار در امارات متحده عربی

روزه‌داران تونس در حال خرید نان در بازار این کشور

شیرینی‌پز افغانی در حال درست کردن زولبیا

مردم صنعای یمن در خیابان‌ها در روز اول رمضان

زن نیجریه‌ای در حال درست کردن حلیم برای افطار

مسلمانان بنگلادش در حال خرید غذا برای افطار

 

نقدي بر اظهارات رياست محترم سازمان ميراث فرهنگي ، صنايع دستي و گردشگري

به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر

مقدمه: چندي قبل رياست محترم سازمان ميراث فرهنگي جناب آقاي مهندس مير حسن موسوي طي بياناتي عجيب عامل خشكسالي و تخريب آثار فرهنگي را از توطئه هاي استعمار و استكبار جهاني بر شمردند. در خصوص بخش اول اظهارات مشاراليه در خصوص خشكسالي نمي توان هيچ گونه نظري داد و تنها مي توان اين احتمال را داد كه نامبرده يد طولاني در مطالعات هواشناسي و اقليم شناسي دارند و متخصص در اين امور مي باشند ولي در خصوص بند دوم اظهارات ايشان كه تخريب ها و آسيب هاي وارده به مواريث فرهنگي را به گردن استكبار جهاني انداخته اند خود موضوعي است كه در اين نوشتار بدان ها پرداخته مي شود.

بحث اصلي: آلبر كامو نويسنده فقيد فرانسوي در گذشته به سال 1960 ميلادي تحليلي جالب در باره دروغ و دروغگويي دارد كه بدم نيامد در ابتداي بحث بدان بپردازم. او مي گويد: دروغ فقط سخن ناراست نيست ، وقتي بيش از حقيقت چيزي بگوييم نيز دروغ گفته ايم.

سال ها است كه سازمان ميراث فرهنگي كه بعدها سازمان هاي گردشگري و صنايع دستي نيز بدان افزوده شد و غوز بالا غوز شد ، با مشكلات و ناراسايي هاي بيشماري روبرو است. اين سازمان كه در حال حاضر توسط معاونت رياست جمهوري اداره مي شود ، سازمان عريض و طويلي است كه امكانات و اختياراتش اصلا جوابگوي وظايف و انتظارات تعريف شده براي آن نمي باشد.متاسفانه در بسياري از ادوار مديريتي اين سازمان عنصر شايسته سالاري و تخصص هاي مرتبط با اين سازمان ناديده گرفته شده و يك سري آدم سياسي در مصدر كار قرار گرفته اند و حتي در اين دوره رياست بر اين سازمان به عنوان سكوي پرتابي براي مدارج و مصادر سياسي شده است.بر هيچ كس پوشيده نيست كه حجم تخريب ها و نابودي ميراث فرهنگي در اين دهه اخير به شدت افزايش پيدا كرده و بسياري از سايت ها و محوطه هاي باستاني و ابنيه تاريخي در خطر نابودي كامل قرار دارند.اگر بافت تاريخي يزد و شهرستان هاي اين استان را مشتي از خروار اين تخريب ها در نظر بگيريم ، واقعا عمق فاجعه را مي توان احساس كرد.وضعيت بد معيشتي كاركنان اين سازمان در سراسر كشور در مقايسه با ساير نهادها و ارگان ها و عدم آشنايي ضابطين قضايي  و انتظامي با اهداف و رسالت هاي اين سازمان در طي چند سال اخير باعث شده كه روز به روز از ابهت اين سازمان كاسته شود و اين عامل خود دست به دست هم داده تا هركسي به خود اجازه دهد در قالب مفاهيمي چون توسعه شهري و عمران و آباداني بافت هاي تاريخي و محوطه هاي باستاني را يكي پس از ديگري به كنام لودرها و بولدوزرها بسپارد. و متاسفانه شاهد اين باشيم كه هر روز كه مي گذرد بسياري از اين آثار تاريخي و فرهنگي در سكوت رسانه اي تخريب شده و هيچ نهاد و ارگاني نيز پاسخگو نباشد و دلمان را به اين خوش كرده ايم كه سالي دو سه تا مجموعه را در فهرست جهاني يونسكو به ثبت مي رسانيم كه البته اين آثار ثبت شده در فهرست جهاني نيز حال و روز چندان مساعدي ندارند.در چنين اوضاع و احوالي كه بايستي به واكاوي و ترسيم اقدامات حفاظتي و امنيتي بيشتر بپردازيم ، مي بينيم كه مسئولان رده بالاي سازمان با فرافكني هاي و انداختن تقصير ها به گردن اين و آن سعي دارند كه همه كاستي ها و قصورها را از گردن خود باز كنند و چون بازار تحريم ها و دشمني هاي قدرت هاي جهاني داغ است ، اين فقره را هم چاشني ساير محدوديت ها و دشمني ها و كينه ها كنند.به راستي آيا مسئولان شعور قشر فرهنگي و دلسوختگان به اين آب و خاك را به بازي گرفته اند و يا فكر مي كنند كه مردم در عصر حجر و در ناآگاهي كامل به سر مي برند. آيا براي مسئول يك سازمان دولتي با امكانات و توانايي هاي بالقوه زشت نيست كه به جاي تدبير و تامل در اقدامات و فعاليت هاي درون سازماني همه تقصيرها را به گردن استكبار جهاني بيندازد و از همه مسئوليت ها شانه خالي كند.آيا بهتر نيست به جاي اين بازي هاي سياسي و تبليغاتي با تصويب قوانين پيشگيرانه راهي را براي جلوگيري از تخريب بيشتر آثار فرهنگي بيابند. به راستي ما در كجاي كار قرار داريم. به جاي فرهنگ سازي و متوجه نمودن اقشار جامعه به كاركردهاي اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي ميراث به جاي مانده از نياكانمان مي آييم و با انجام مصاحبه هاي خام و ناپخته ضعف ها و عيب هاي خود را بيش از پيش نمودار مي سازيم.

به نظر من بستر فكري اين اظهارات و مصاحبه هايي از اين دست تنها و تنها در عدم تخصص و داشتن آگاهي و علم در يك حوزه تخصصي است.آيا مگر در اين سازمان ميراث فرهنگي اتاق فكري وجود ندارد كه در خصوص اين مباحث كلان و مهم كه بازخورد ملي و منطقه اي دارد ، ابتدا مشاوره اي صورت گيرد و بعد رسانه اي شود. چرا به دست خود گزك به منتقدان و اصحاب انديشه مي دهيم.چرا به جاي اين فرافكني هاي بيهوده و ناپخته نمي آييم و به اقدامات اجرايي و عملياتي در خصوص آشنايي و دلبستگي اقشار جامعه بپردازيم.مردم و جامعه ايراني مردمي فرهنگ دوست و مشتاق به حفظ گذشته و حافظه تاريخي خود هستند و با كمي روشنگري مي توان جلوي بسياري از اقدامات تخريبي را گرفت . چرا ما نياييم و از اين زاويه به مسائل نگاه نكنيم.تجربه ثابت كرده است كه اگر در خصوص موضوعي صادقانه و از سر درد با مردم صحبت و هم انديشي كرد ، مي توان به نتايج خوبي دست يافت

فرجام سخن: شناختن ضعف و مشكل و جرات ابراز آن يكي از مهمترين شاخصه هاي يك مديريت قوي و منسجم است. برقراري ارتباطي صادقانه با اقشار مختلف مردم و بويژه رسانه ها گام مهم و موثري براي پيشبرد امور است.انجام مصاحبه ها و كنفرانس هاي خبري از اين دست نه تنها باري از دوش مسئولان سازمان ميراث فرهنگي بر نمي دارد بلكه بيش از پيش از اعتماد قشر فرهيخته و فرهنگ دوست به اين نهاد كاسته مي شود.به عنوان يك كارشناس شاغل در اين سيستم پيشنهاد مي كنم كه مسئولان رده بالاي سازمان به جاي اين موضع گيري هاي نه چندان حساب شده و كارشناسي شده ، زمينه اي را براي تقويت بنيه كارشناسي فراهم آورند و با استخدام و به كارگيري نيروهاي متعهد و كاردان و تامين معيشت آبرومند و در خور كمالات انساني براي اين كارشنايسان مظلوم به مصاف مشكلاتي از اين دست بروند.باشد كه اين درد دل ها به مضاق مسئولان ناخوش نيايد و آن را دردنامه اي از قشر فرهنگي بدانند. بي شك ما همه ايراني هستيم و دوستدار عظمت و شكوه كشور باستاني ، تاريخي و اسلامي خود مي باشيم و اگر مطلبي هم با تيغ تيز نقد واكاوي و جراحي مي شود ، تنها و تنها هدف آن بارز كردن مشكلات و معضلات است و نه تخريب و خداي ناكرده توهين.باشد كه همگي در پيشگاه حق و خداوند باري تعالي هدفي جز اين نداشته باشيم.

محسن ميرجاني ارجنان . عضو انجمن حاميان ميراث كهن اردكان

کوی دانشگاه تهران و خاطرات بیاد ماندنی آن

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

کوی دانشگاه تهران و خاطرات بیاد ماندنی آن

بعضی وقتا آدم یه کم نوستالوژیک باشه به نظر من بد نیست. درسته که ادم نباید زیاد در گذشته و خاطراتش غور کنه و باید بیشتر به زمان حال و آینده اش نگاه کنه ولی خداوکیلی بعضی جاها و خاطراتی که تو اون بستر شکل گرفتن تا همیشه زندگی تو خاطر آدم می مونه و با یادش کمی از الامش کاسته میشه.کوی دانشگاه تهران یکی از همون جاها برای منه. شوخی نیست من هفت سال از عمرم را در این مکان گذروندم. اگه فرض کنیم قراره ۷۰ سال زندگی کنم که فکر نمی کنم حدود یک دهم زندگیم در این مکان گذشته و قاعدتا خاطرات تلخ و شیرین زیادی هم برای من در زندگی در اینجا باقی مونده.شاید باور نکنید ولی الان که دارم این پست رو می نویسم بغضی غریب وجودم را فرا گرفته و نمی دونم با این بغض چیکار کنم.من در این هفت سال که مصادف بود با دوره اصلاحات خیلی خیلی پخته شدم و خیلی چیزها رو دیدم که شاید ارزوی هر کدام از شماها باشه و البته شاید هم ارزوی شما نباشه. شاید نقطه عطف دوران زندگیم در کوی دانشگاه ماجرای ۱۸ تیر ۱۳۷۸ بود که با اون حمله وحشیانه به یکباره کوی دانشگاه به خاک و خون کشیده شد.نمی دونم بگم جای شما خالی بود یا نبود ولی هرچه بود یه دوره جامعه شناسی و جریان شناسی گروه های سیاسی رو تو این هفت سال از سر گذروندم. البته در کنار این دغدغه های اجتماعی یکی از شیرین ترین خاطرات اون دوران سفر های درون شهری بود که در قالب انجمن یا کانون یزدان انجام می دادیم. این کانون یزدان یک تشکل دانشجویی بود که توسط دانشجویان یزدی دانشگاه تهران بنیان گذاشته شد و سعی داشت که تمام بچه یزدی ها رو در کنار هم جمع کنه و البته در این بین چند تا وصلت و ازدواج هم سر گرفت.خوب یادمه در دومین یا سومین انتخابات این کانون با رای بالا دومین نفر منتخب شدم و کلی بچه ها بهم علاقه داشتن و هنوز هم که هنوزه این پیوند و ارتباط با بیشتر این بچه ها رو حفظ کردم.حالا که نگاه می کنم هر لحظه از این دوران طلایی برام خاطره انگیز بود و دریغ و افسوس که قدرش را ندونستم و استفاده ای که باید می کردم نکردم.این دو تا عکس هم از خاطرات این دروانه که با برادر رضایی و روح الله میرخلیلی روزها و شب های زیبایی رو گذروندم.اگه مجالی باشه شاید بتونم با یاداوری برخی خاطرات شیرین آن دوران شما را هم با فضای این محیط افسانه گونه آشنا کنم.دریغ و افسوس که در حال حاضر بواسطه پاره ای از ملاحظات دیگه حتی نمی تونم برای لحظاتی وارد محوطه کوی دانشگاه بشم و اینقدر سیستم های امنیتی قوی برای ورود و خروج اعمال میشه که حتی یه مگس هم نمی تونه به داخل این مجموعه وارد بشه.

در کنار روح الله میرخلیلی و برادر رضایی در ساختمان ۲۲ عزیزم.

با روح الله میر خلیلی و برادر رضایی و اقای دشتی در یکی از اردوهای دانشگاه تهران به همراه کانون یزدان

مختصری در خصوص تاریخچه روند های باستان شناسی در استان یزد(قسمت دوم)

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

در بخش اول این مطلب نگاهی گذرا و کوتاه بر سیر فعالیت های باستان شناسی در ایران انداخته شد و ماحصل بحث این شد که شکل گیری فعالیت های باستان شناسی در ایران مولود فعالیت های استعمارگرایانه اروپاییان بوده و در تداوم این فعالیت های معدن کاوی و بویژه موضوع نفت ٬ کم کم میراث غنی ایران نیز برای اروپاییان و بعد ها امرکایی ها جالب توجه شد و بویژه بعد از جنگ دوم جهانی فعالیت های باستان شناسی در ایران به یک قالب علمی و روشمند تدریجی تبدیل شد.

در ادامه این بحث به صورت اختصاصی به استان یزد خواهیم پرداخت. استانی که با واقع شدن در قلب ایران و محصور بودن در بیابان ها و کویر های متعدد کمتر به چشم محققان باستان شناس آمده است و شایدی یکی از بکر ترین و در عین حال ناشناخته ترین مواضع و مکان های باستانی در کشور ایران به حساب می آید.

این مطلب را می توان از جهات مختلف به بوته آزمایش گذاشت هم از جهت اطلاعات باستان شناختی که تا کنون در کتب مرجع راجع به یزد منتشر شده است و هم از جهت حجم فعالیت ها و کاوش های باستان شناختی در استان یزد. به عنوان نمونه می توان از کتاب باستان شناسی ایران و بین النهرین لویی واندنبرگ بلژیکی آغاز نمود. این شخص در جریان یک بررسی بلند مدت در ایران و بین النهرین به محوطه های باستانی موجود در این مناطق و کم و کیف مواد فرهنگی موجود در آنها اشاره کرده است. نکته جالب در این کتاب بررسی گونه و تاریخچه وار عدم اشاره مستقیم به استان یزد و معرفی حتی یک سایت باستان شناختی در این استان است.

از سوی دیگر تا پیروزی انقلاب اسلامی هیچ گونه کاوش و حفاری مهم و چشم گیری در این استان به انجام نرسیده است در حالیکه در بسیاری از نقاط ایران هیات های خارجی و ایرانی چندین دهه بوده که در امر کاوش در این مناطق فعال بودند و حجم بسیار زیادی از دانسته های ما از باستان شناسی ایران مرهون این فعالیت ها می باشد.از این دست مثال ها در خصوص غربت فعالیت های باستان شناسی در استان یزد به فراوانی وجود دارد و ما می توانیم به موارد متعددی نام ببریم. در این بین شاید تنها مرجع مطمئن و تا حدودی دقیق که به معرفی داشته های تاریخی و فرهنگی استان یزد اشاره شده ٬ همانا کتاب ارزشمند یادگارهای یزد اثر مشترک مرحوم ایرج افشار یزدی و منوچهر ستوده است که این محققین با مطالعه و شناسایی دقیق به معرفی بسیاری از آثار تاریخی این استان پرداخته اند که در حال حاضر بخش اعظمی از این آثار وجود خارجی ندارند و یا تخریب شده و یا اصلا جانمایی دقیقی ندارند.

در ادامه به صورت مختصر و فهرست وار به فعالیت هایی که در این استان در خصوص معماری و باستان شناسی آن صورت گرفته پرداخته می شود:

۱۳۴۸ خورشیدی:شاید نخستین گام در تکوین و شکل گیری فعالیت های باستان شناختی در یزد مربوط به سفر تحقیقاتی مرحوم پیر نیا به منطقه بافق باشد. نامبرده که در استخدام وزارت فرهنگ و هنر ایران بوده در ذکر خاطرات خود از این بازدید علمی از منطقه اشاره می کند که در هنگام بازگشت از بافق و در مسیر بازگشت به یزد مناره مسجد جامع فهرج توجه او را جلب کرده و به ناگاه او را به سمت خود کشانده است. شاید از اتفاقات مبارک همین روانه شدن مرحوم پیر نیا به سمت مسجد جامع فهرج باشد چرا که در همان زمان اهالی محل برای گسترش و توسعه مسجد قصد ویرانی بخشی و یا تمامی بنا را داشته اند که مرحوم پیر نیا با برشمردن اهمیت تاریخی و معماری این بنا باعث جلوگیری از تخریب آن می شود و البته پیش فرض هایی را نیز در خصوص قدمت این بنا ارائه می دهد که بعد ها از سوی اکثر کارشناسان رد می شود . به هر روی متاسفانه تا کنون هیچ گونه فعالیت کاوش و گمانه زنی در این محل برای رد و یا اثبات ادعاهای پیر نیا و دیگران به عمل نیامده و این مسجد و یا مکان عبادی همچنان منتظر کلنگ باستان شناسان است تا رازهای نهانی خود را بروز دهد.

۱۳۶۱ خورشیدی: جعفر مهرکیان(تال بلاغی) محقق و باستان شناسی اداره کل باستان شناسی وقت در سفری به یزد به بررسی های محدود میدانی در مناطق بافق ٬ فهرج و مهریز دست می زند که ماحصل آن خبرنامه ای دست نویس است که در محل مرکز اسناد اداره کل میراث فرهنگی استان یزد نگهداری می شود.از جمله مهمترین محورهای اشاره شده در این بررسی محدود اشاره به اهمیت محوطه غربالبیز مهریز است که او معتقد به پارتی بودن و نیایشگاهی بودن این محوطه است.با توجه به ماموریت محدود نامبرده در یزد ٬ او موفق نمی شود که هیچ گونه فعالیت میدانی را به انجام برساند و در نهایت کل فعالیت او به همین خبرنامه محدود و ناقص ختم می شود.

پایان بخش دوم. ادامه دارد...............

مرحوم محمد کریم پیرنیا

نمایی از مسجد جامع فهرج یزد

استاد جعفر مهرکیان( تال بلاغی)