به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِيراً (56)

 قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ

إِلَّا مَن شَاء أَن يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلاً (57)

 

و تو را جز بشارتگر و بيم دهنده نفرستاديم

بگو :

بر اين رسالت اجری از شما طلب نمی كنم

جز اينكه

هر كس بخواهد راهی به سوی پروردگارش (در پيش) گيرد

سوره فرقان ۵۶ و ۵۷

مقدمه یادداشتم را مزین به این آیه زیبا و پرمعنا کردم. آیه ای که شاید نقطه پایانی است بر همه­ی آنچه که در پیرامون ما، گذشته ما، حال ما و آینده ما گذشته، می گذرد و خواهد گذشت. این آیه را یکی از عبرت آموز ترین ایات قران کریم می دانم، ایه و نشانه ای که با گویا ترین و شیوا ترین بیان تقدیر، فرجام، نهایت و اختتام همه امور ما را روشن می سازد. و همانطور که قران بارها می فرماید ....... و اکثرهم لا یعقلون  ..........و اکثرهم لایعلمون. واقعیت های زندگی بشر، تصمیم های سرنوشت ساز او، چه درست و چه غلط یک شیوه و مدار منطقی برای نتایج و بازخوردهای آن است. هر مسیر ابتدا آغاز می شود، پیموده می شود و در نهایت به فرجام و نهایت خود می رسد. و نقطه پایانی آن مسیر است که نشانگر سلامت یا تباهی نقطه شروع و میانه راه است. جوامع و ملل مختلف در طول تاریخ با انتخاب و گزینش خود مایه سعادت یا شقاوت خود شده اند و طرفه اینکه این همه انبیاء الهی که آمده اند و رفته اند تنها و تنها مبشرانی بوده اند که اندرز داده و نصیحت کرده اند و نه زور گفته اند و نه با تحکم صحبت کرده اند و تنها به تکلیف و وظیفه خود عمل نموده اند.

سابق بر این اعتقاد داشتم که باید برای هدف و ارمانم که حفظ و تعالی حوزه میراث فرهنگی است، از همه چیزم مایه بگذارم، از وقتم، خانواده ام، جوانیم، اوقاتی که خداوند تنها و تنها یکبار به من و سایر کسانی که چون من می اندیشیند و فکر می کنند بخشیده است. مدام حرص می خوردم، مدام متشنج می شدم و مدام آسمان و ریسمان را به هم می بافتم. نتیجه اش را دست کم در این 22 ماهی که مسئولیت دارم دیدم. دلسوزیم را به جنون تعبیر کردند، دردنامه ها و دل نوشته هایم را به تهدید و قلدر مابی تعبیر کردند. و برای من چه دستاوردی ماند؟

دوستان عزیز این یادداشت را می خواهم به گونه ای دیگر بنویسم. نه می خواهم تاسف بخورم، نه می خواهم قضاوت کنم ، تنها می خواهم اوضاع حالیه را روایت کنم. تا ثبت شود و بماند. ثبت شود و بماند که ما همگی مسخر و محکوم به رای و اراده جمعی هستیم. ثبت شود و بماند که ما همه چیزمان به هم می اید. ثبت شود و بماند که این همه فلاکت و بدبختی و یا سعادت و خوشبختی ما ثمره خرد جمعی و همگرائی است که چه درست و چه غلط شکل می گیرد.

من به عنوان یک شهروند از 100 هزار شهروند شهرستان چه کار از دستم بر می اید وقتی می بینم که جامعه نمی خواهد، نمی پذیرد و انکار می کند آنچه که من به تجربه و تحصیل عمر بدان دست یافته ام. جامعه نظرگاه مرا رد می کند، خب منطقی است جامعه است و افکار عمومی آن. تا کجا می خواهی مقاومت کنی؟ وظیفه تو تنها تبیین است، وظیفه تو تنها نشر دادن آنچه که فکر می کنی خوب است و صلاح، و مابقی اش بر می گردد به بلوغ و تکامل جامعه ات. جامعه ای که به میل خود می خواهد در اتاق تاریک فیل شناسی کند را تو نمی توانی روشنگر باشی. جامعه ای که الگوهای اجتماعی اش را شکل داده حال چه درست و چه غلط، نمی توانی متوقف کنی. اصلا وظیفه تو نیست. تو که دیگر دلسوزتر و مسئولیت پذیر تر از انبیاء نیستی؟ هستی؟ مخالفت تو با سیل خروشان فقط تباهی و مرگت را به دنبال دارد. عقلائی ترین کار این است که دست کم تو با آنها همراه نشوی و به اندازه وسعت، ظرفیتت و نقش اجتماعی ای که داری ، بگویی، بنویسی تا فردائی که در دادگاه تاریخ به قضاوت زمانه ات پرداختند، جامعه­ی زمانه ات را نقد کردند، آن گوشه گوشه ها پرونده­ی تو، مواضع تو و نوع نگره تو چه متعالی و چه حقیر نشان دهد که تو تلاشت را کردی، حرفت را زدی، با آن جریان همسو نشدی. و ای کاش که قضاوت کنندگان آینده ما منصف تر از ما باشند و با انصافشان یا تو را محکوم کنند و یا نگاه تو را بستایند که همان برای ما کافیست.

اصلا بحث من این نیست که من فکرم متعالی است و دیگران فکرشان دون تر و پائین تر است. این نوع نگاه تبختر آمیز و تکبر مابانه اصلا قابل قبول نیست. من در این یادداشت تنها و تنها بر مبنای واقعیت های میدانی جامعه ام صحبت خواهم کرد. نگاه من نگاهی رو به آینده است. نگاهی که برگرفته از مدار و تداوم حیات در دشت یزد اردکان است.

بحثم را با چند سوال آغاز می کنم:

شاخصه های زندگی و الگوی معیشت این دشت کهن یعنی دشت یزد اردکان که سابقه استقرار گروه های انسانی در آن طبق یافته های اخیر از نگاره های مزرعه مفیدی اردکان گرفته تا اتلال باستانی میبد، محوطه غربالبیز ، سنگ نگاره های ارنان، استودان های مروست و توران پشت و غیره  به دوران فراپارینه سنگی و اپی پالئولتیک می رسد چیست؟

 چه عوامل و پارادایم هائی تداوم بقا را در این منطقه رقم زده است؟

نابودی و تلاشی تمدن ها و استقرارهای گذشته این دشت تحت چه عوامل و چه مبتلیاتی بوده است؟

نقش دین و اعتقاد و باور در ارتقاء دین باوری و توسعه فرهنگی چه بوده است؟

الفاظ و عباراتی چون دارالعباده، یونان کوچک برای چه به بخش هائی از این دشت اطلاق شده است؟

در صدد پاسخگوئی به تک تک این سوالات نیستم که هر کدام از آنها موضوع یادداشت و مقاله مجزا هستند و به صورت اختصار و در قالب چند عبارت کوتاه و مفید مفهوم همه سوالات را بیان خواهم کرد.

زندگی در دشت یزد اردکان از دوره پیش از تاریخ تا کنون درون زا، بوم آورد، مبتنی بر مقتضیات زیست محیطی و اقلیمی، معماری مبتنی بر شرایط خاص آب و هوائی و در نهایت دین و باور چه زرتشتی، چه کلیمی و چه اسلام حلقه ای پیوند دهنده، متعالی کننده و برشوراننده برای کسب معنویت و اخلاص بوده است. صنعت آن بر مبنای یک چرخه و زنجیره ای طبیعی و عامل اصلی درآمد زائی آن فلسفه بازرگانی و تجارت مبتنی بر اقتصاد بازارهای سنتی، انبارداری و صادرات مجدد بوده است. دست یابی به منابع ابی انقدر دشوار و بغرنج بوده که تنها حفر قنات و کاریز راه گشای مشکل بوده است. تا آنجا که تمدن شکل گرفته در دشت یزد اردکان را تمدن قناتی نیز نام نهاده اند. این دشت کشاورزی هم داشته، از دوره صفویه ما در اردکان پسته کاری داریم، صنایع و حرف داشته و کل ایران ترمه، حوله، کرباس، قالی و بسیاری از منسوجات را حتی تا به امروز به نام یزد می شناسند.

قبول دارم که فارغ از شرایط جبری محیطی، شاید بسیاری از روندهای پیش گفته در حوزه اقتصاد و کشاورزی قدیم دیگر جوابگوی نیاز امروز ما نیست. الگوهای زندگی تغییر پیدا کرده و الان چه بخواهیم و چه نخواهیم یزد یکی از صنعتی ترین استان های کشور است. بالاخره راهی است که پیموده شده و قابل برگشت نیست ولی واقعیت های زیست محیطی و جغرافیائی و فرهنگی امروز استان نشان می دهد باید راهی میانه را طی کنیم، راهی که صنعت را در همین حد نگه داریم و رو به سوی گذشته تاریخی خود بیاوریم و با نوسازی و باز تعریف صنایع گذشته خود آن را تا حد یک اقتصاد و مدیریت کسب و کار مطمئن ارتقا دهیم.

بحران خشکسالی، پائین رفتن ممتد سفره های آب های زیر زمینی مباحثی ساده نیستند، انها کلیت حیات را در این دشت به نشانه رفته اند.

و اما نسبت این مقدمه نسبتا مفصل با موضوع حسینیه کوشکنو و اماکنی از این دست.

همانطور که سیر مطلبم نشان داد در صدد تصمیم سازی و تکلیف سازی نیستم و تنها و تنها هدفم از بیان این مقدمه و ورود به بحث حسینیه کوشکنو علایق کاری و تخصصی ام است و مابقی امور را به دوستان متخصص واگذار می کنم. اموری چون احداث بی شمار حسینیه های جدید و توسعه های بعضا نامتوازن حسینیه هائی که در بافت تاریخی هستند و اینکه ایا الان با وجود تکثر و تعدد این ابنیه با کارکرد مذهبی جامعه ما متعالی تر شده و یا موضوعات زیرپوستی دیگری  در زیر لایه مذهبی آن مد نظر است........... بگذریم

به عنوان یک شهروند که سعی کرده ام به روز باشم. ((ماهیانه سبد کالای فرهنگی من عبارتند از  ماه نامه مهرنامه با موضوعات تخصصی علوم انسانی، هفته نامه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی صدا، ماهنامه داستان همشهری با زمینه ادبیات، ماهنامه نسیم بیداری با محوریت تاریخ معاصر) ادعا دارم که از وقایع بیرونی جامعه ام تا حدی آگاه هستم. تحولات جهانی را رصد می کنم. تنها هشدار می دهم که این شیوه و سبک زندگی، به زودی حیات را در دشت یزد اردکان به نابودی می کشاند. حوزه جغرافیایی و زیستی من دیگر طاقت الگو های توسعه ای و سبک های زندگی امروزین را ندارد. و قاطعانه و روشمند و علمی عرض می کنم که یکی از شاخصه ها و نقاط امیدواری به زندگی در این دشت خشکیده صنعت گردشگری و توسعه میراث فرهنگی است. صنعتی پاک با بازه مالی و اقتصادی غیر قابل باور که آن را در عداد سه صنعت پولساز جهانی بدل کرده است. صنعتی که خوشبختانه در خود شهر یزد جای خود را باز کرده و به فرهنگی اقتصادی تبدیل شده است و متاسفانه در سایر بخش های این دشت که تقریبا از نظر جغرافیایی همگون هستند چندان مورد توجه قرار نگرفته است.

گفتم، روایت من اخباری است و نه دستوری. و از این حیث که مجموعه کوشکنو در یکی از متراکم ترین و مهم ترین بخش های بافت تاریخی اردکان به عنوان یک ذخیره و ثروت بی نهایت واقع شده است، می نویسم. سال 93 با تکیه بر این بینش و نگهداری و حفظ حداکثری بافت تاریخی قدم در راهی سخت گذاشتیم. مجموعه میراث استان همت کرد، تلاش کرد، چشم خود را بر تخلفات گذشته بست و اغماض کرد تا زمینه ای فراهم شود که بستری مذهبی با شاخصه های ارزشمند میراث فرهنگی در این مجموعه شکل بگیرد. بافت را از انفکاک و جدائی و لجام گسیختگی فعلی بیرون بیاورد، گپ ها و وقفه های فضائی و کالبدی آن را رفع کند. طرح 4 بار چکش کاری شد. در جلساتی چند ساعته. مشاوران زحمت کش طرح سانت به سانت فضای در دسترس را برداشت کردند. بارها با هیات امنا جلسه گرفتند و نیازها و ملزومات آنها را در طرح خود دیدند. دل ها پر امید بود که بعد از یک ناکامی 10 تا 12 ساله مجموعه ای شکل می گیرد که خود می تواند عیاری برای اعتبار بافت تاریخی باشد. بی نظمی های محیطی را جبران کند و تبدیل به یک قطب گردشگری و مسیر توریستی شود.

همه این خیال ها و باورها در روز 2 بهمن ماه رنگ باخت. فهمیدیم که خانه ای بر روی آب ساخته ایم. طرح ما بر روی هوا طراحی شده بود. عوض حل و عقد مشکلات قبلی مشکلات دیگری نیز بر کار اضافه شد. تا اینکه آن گودبرداری نامهربانانه در جبهه قبله حسینیه آن مصیبت را به بار آورد. بخش هایی از سه خانه سالم تاریخی مربوط به دوره صفویه و قاجاریه فرو ریخت. باز هم بوی مرگ و نیستی آمد.

تمام تلاش خود را کردیم تا دوباره قضیه به بن بست کشیده نشود و این بار هم مدیریت میراث فرهنگی استان سعه صدر به خرج داد و مهلتی دوباره تا دوستان هیات امنا جبران کنند. نمی خواهم بدبین باشم ولی با توجه به رفتارهای گذشته امیدی به صلاح در این فقره ندارم. چرا که اصلا علایقی میان ما و مجموعه هیات امنا وجود ندارد. انها بر مبنای رفتار امروزین جامعه ما که در همه ابعاد آن قابل مشاهده است تنها به فکر اقناع افکار عمومی محله کوشکنو هستند و بی شک در این راه اخلاص هم دارند و علائق من حفظ بافت تاریخی اردکان و شاکله آن است که این حسینیه به صورت روشمند و منطقی در دل آن جای گیرد و خود تبدیل به نگین و عیاری برای آن باشد. این تباین و تضاد علایق میان ما که حاملان دو تفکر متفاوتیم قطعا با ورود موضوع حساس مذهب و علایق مذهبی جامعه کفه ترازو را به نفع آنها به پائین خواهد برد. مشکل بنیادی ما نه تنها با هیات امنا حسینیه کوشکنو بلکه با قاطبه افراد جامعه در تعریف و باز تعریف میراث فرهنگی است. میراث فرهنگی در جامعه ما تا آنجا پسنیده و خوب است که در تقابل با ما قرار نگیرد. همه پوسترهای پر زرق و برق اثار تاریخی را دوست دارند ولی اگر یکی از این پوسترها به واقعیت های میدانی ما بدل شوند، تبدیل به نمادهائی از کهنگی، پسرفت و مخالف مدرنیته به حساب می ایند.

جمع بندی بحث:

آینده بافت تاریخی اردکان و سایر بافت های مشابه در استان یزد آینده ای محتوم و متاسفانه شوم است. ذره ذره آب می شوند و هر سال نحیف تر و لاغر تر. چون مردم آن را نمی خواهندو چون مردم بدان اعتقادی ندارند. چون مسئولان سیاست گذاری روشنی در قبال ان ندارند. بافت تاریخی اردکان شده استخوانی در گلو نه فرو می رود و نه می توان آن را از حلقوم برکشید. زیباست، پرجاذبه است. مختصات ویژه ای دارد. بزرگترین نمای بادگیرهای یک طرفه ایران را دارد، بزرگترین بادیگر یک طرفه جهان را دارد. حد و حدودش مشخص است، جانمائی دروازه هایش مشخص است، خط و ربطش مشخص است ولی اینها برای مردم و ساکنان آن نون و آب نمی شود. سیاست منفعلانه مسئولان ما در قبال بافت تاریخی سکوتی مرگبار و معنا دار است همراه با بی عملی زجرآور. ملک مردم در بافت تاریخی هیچ گونه بازدهی اقتصادی برایشان ندارد و در جامعه مادی زده و مبتنی بر مناسبات ظاهری و چشم و همچشمی های روز افزون، این بندگان خدا هم حق دارند یا خود را محق می دانند که در این شرایط هیچ گونه ارزشی برای بافت تاریخی قائل نشوند.

تجربه سال های گذشته نشان از واقعیتی تلخ دارد. بافت تاریخی اردکان روز های پایانی انسجام و یکدستی خود را طی می کند. چرا که جامعه و مسئولان هیچ اعتقادی به آن ندارند. جهان بینی آنها خالی از واقعیت های زیستی و حیاتی دشت یزد اردکان شکل گرفته و به مثابه کبکی سر خود را در برف فرو برده اند. اتاق فکر فیل شناسی ارباب معرفت این شهر، لامپش سوخته است و هر کدام به فراخور ذهنیت محلی و محدود و نه ملی و جهانی فیل خود را در قامت عاج، گوش، دم ، تنه و سر فیل جستجو می کنند. نیک می دانند که تنها اقتصادی سازی بافت تاریخی و سهیم شدن از عواید آن برای ساکنان بومی بافت و مالکان خانه های تاریخی تنها راه نجات است ولی آنها اهل چالش و تصمیم های بزرگ نیستند، می ترسند و یا حوصله آن را ندارند که پروژه ای ماندگار مانند پردیس اردکان به ثمر برسد. توریست بیاید، اسکان یابد، پول خرج کند، مغازه های متروک بازار رونق گیرد، رفت و آمد زیاد در بافت بسیاری از انحرافات و مشکلات اجتماعی بافت را تقلیل دهد.

بافت تاریخی اردکان تا زیرساخت اسکان نداشته باشد، تا برند سازی نشود، تا تبلیغ نشود تا جایگاه آن در عقبه سازی فرهنگ سنتی و بومی مورد کنکاش و توجه قرار نگیرد، از یک خانه 60 ساله در اروپا و یا آمریکا که تبدیل به مقصد گردشگری شده با ان همه تبلیغ های کذائی ، بی ارزش تر و حقیر تر است.

واقعیت این است که وضعیت موجود امروزین بافت تاریخی هم یک نوع رودربایستی زجرآور است برای مسئولان و هزینه کرد بی فایده. چشم و ابروها را سرخاب ماتیک می مالند و از پاتولوژی و اسیب شناسی عناصر و شاکله اصلی آن که همانا بناهای تاریخی است غافلند. تلاشی صورت نمی گیرد که مالکان را با شرایطی مناسب و کم نمودن عوارض قانونی و حمایت های مصالحی تشویق کنند که ملک آب و اجدادی خود را سرپا نگه دارند.

بحران فرهنگ سازی و فرهیخته زیستن در جامعه ما موج می زند. همه چیز ما شده چشم و هم چشمی. هر سال به چشم خود می بینیم که پسته زارها لاغر تر می شوند، قنات ها یکی پس از دیگری خشک می شوند، چاه ها عمیق تر می شوند، فرهنگ بومی حقیرتر و غریب تر می شود و اینها همه بر می گردد به انتخاب جامعه ما، انتخابی که ما کرده ایم. و همیشه هم دست خدا با جماعت است. خداوند انسان را موجودی مختار آفریده است و با او عهد بسته است که اگر تلاش کند بدو مدد خواهد رساند و تقصیر خداوند تبارک و تعای چیست که ما اینگونه انتخاب می کنیم و این گونه رفتار می کینم.

موضوع حسینیه کوشکنو هم یکی از همین ابتلائات جامعه ماست. برای من و همفکران من ایجاد دفتر حسینیه در خانه ای هفتصد ساله و تاریخی که نیاز به مرمت و هزینه کرد دارد یک ارزش است و دلیلی ندارد که دوستان حسینیه کوشکنو با من هم نظر و هم داستان باشند. شاید انها این فکر مرا به سخره گیرند و با چند دقیقه فعالیت یک بیل مکانیکی ان را محو و نابود کنند و ساختمانی شیک بسازند که شاید چشم نواز تر باشد تا اینکه خشت مال بیاورند، خشت بمالد و الگوهای سنتی و تاریخی آن در زمان و با هزینه بیشتری اجرا شود. . خیلی برایم مهم نیست که انها عقاید من را به مثابه عقاید یک دلقک بپندارند و مسخره کنند مهم آن است که آنها فلسفه زندگی در این دشت یزد اردکان را درک نکرده اند. و این خطرناک است. فلسفه ای که همه ریشه و تبار آنها و سایر ساکنان این دشت در گرو آن است. از نظر دوستان حسینیه و اکثر جامعه کم مطلع ما بافت تاریخی مظهر کهنگی است. کهنگی ای که باید زدود و بر ویرانه خشت های آن ساختمان های مدرن بنا کرد. فلسفه زندگی آنها این زیبایی شناسی را برایشان به ارمغان آورده است. باید بدان ها احترام گذاشت. آنها در اکثریت هستند. آنها وارثان کسانی هستند که هنگام تخریب بازار زیبای اردکان شتر جلوی پایشان کشتند و هنگامی که مقبره سلطان رشید الدین را با خاک یکسان کردند خیالشان راحت شد که می توانند یک جاده خوب داشته باشند و همان ها بودند که نارین قلعه زیبا را به دو نیم کردند و قطعا خواست و نظر مردم در آن برهه همین بود و خدا هم یارشان کرد و بدان ها مدد رساند.

و سخن پایانی اینکه از امروز دیگر خیلی به خود فشار نمی آورم. همچنان می نویسم و می نویسم ولی دیگر خیلی خود را درگیر نمی کنم چرا که باید با جامعه درگیر شد و نتیجه آن هم مغلوب شدن ، محدود شدن و خرد شدن شخصیت و حیثیت خودم است. جامعه ای که گردش مالی تجارت اسب، قناری، کبوتر دم چتری، احداث خانه های مجلل برای استفاده چند روزه در روستای توت و خرانق و  احداث قارچ وار صنایع آلاینده را متد اینده زندگی خود قرار داده، با آن خوشند و لذت هم می برند، قطعا پول دارند، امکانات دارند و سرمایه دارند ولی چه دلیلی دارد که من و امثال من متوقع باشیم که بیاید و یک خانه در بافت تاریخی بخرد و مرمت کند و از آن بهره اقتصادی یا اجتماعی ببرد. پول مال اوست و شرع و قانون هم آن را به رسمیت شناخته است. بهشت هرکسی افکار اوست و من دلیلی نمی بینم که فکر کسی و یا جامعه ای را به سخره بگیرم و لی می دانید کجا به ما و همفکران ما بر می خورد، انجائی که همین دوستان در خلوت و جلوت افسوس می خورند که چرا بازار نابود شد، چرا خانه خدابیامرز احمد افخمی با آن شکوه فرو ریخت، چرا امروز مقبره سلطان رشید الدین وجود ندارد، چرا باغ های صدراباد که همه گونه سیاه میوه در آن به عمل می آمد نابود شدند و چرا های متعدد. این نگاه ریاکارانه و سالوس وار جامعه خطرناک است. نیاز به فرهنگ سازی دارد. ما در حال باختن همه داشته های چند هزار ساله بنیان نهاده شده در دشت یزد اردکان هستیم. قماری خطرناک که شاید نتیجه اش به قیمت به خطر افتادن زندگی و حیات در این دشت باشد. باز هم تاکید می کنم که من با تفکر رایج در جامعه و الگوهای امروزین آن مخالفم ولی تنها و تنها حربه من همراه نشدن با این تفکر است و نوشتن و روشنگری. همین و بس. من تفکر خود را از مطالعه اوضاع جهان، از باز رجوع جوامع غربی پیشرفته به فرهنگ های بومی و دورن زای آن یافته ام. من تفکرم را در نگاه اصالت جو و هویت طلب جوامع جهانی به دست اورده ام. مسحور شدم هنگامی که اسرائیلی ها های غاصب نابکارتقاضای حفاری بر خرابه مقبره یونس نبی در موصل را از داعش کردند چرا که با تشخیص هویت این مکان به عنوان پیامبری پسا اسرائیلی( یعقوب) می توانند فلسفه از نیل تا فرات خود را فرمول بندی کنند. من حیرانم از ارزشی که جوامع غربی برای بزرگان خود قائلند و خانه ها و یادگارهای آنها را عزیز می دارند و من در شهرم خانه دکتر داوری و دکتر محبوبی دو تن از استادان بنام که آوازه ملی آنها گوش دوست و دشمن را پر کرده در مهجوریت کامل به سر می برد. من می بینم و می خوانم که هراتی های افغانستان معتقدند که آنها خراسانی اصیلند و خراسان ایران و مشهد جزئی از هویت انها است. و من و همفکران من به جای پرداختن صرف به فعالیت ها و تفکرات مادی گاهی چرخی می زنیم و می بینیم که قنات ها را به فاضلاب تبدیل کرده اند و برخی چاه فاضلاب خانه اشان را در پایاب آب انباری رها نموده اند و به یاد می آوریم که جامعه ما که مدام در حال توسعه اماکن مذهبی و دینی است تنها و تنها نتوانسته این ایه شریفه( و جعلنا من الما کل شی حی) را برای جامعه به ظاهر دین مدار خود باز تعریف کند. و من برای خودم متاسفم که نمی توانم همراه و همگام با این تفکرات باشم. کاش من هم نمی خواندم و نمی فهمیدم که ندانستن یکی از بزرگترین نعمت های خدادادی است

با سپاس و امتنان. محسن میرجانی ارجنان. یک شهروند عادی و دردمند. که قصد ازار کسی را ندارد