به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

پیرزن حالا دیگر خیلی شکسته و افسرده شده بود. شیار چین های صورتش حالا دیگر قیافه اش را از ریخت انداخته بود.دیگر هر روز حوصله نداشت تا چارقد سفید حریرش را با وسواسی شدید به سر کند.بعد از فوت شوهرش  مجبور شد خانه و زندگی خود را ول کند و ایلان و ویلان خانه دخترها و پسرهایش شود.روزگاری در این خانه خشت و گلی برای خود کبکبه و دبدبه ای داشت . خانم خانه بود و همه کاره . و حالا جفای روزگار کارش را به اینجا رسانده بود که او را و اقامت او را فرزندانش بین خود تقسیم کنند. موجودی سربار شده بود. حالا دیگر آن ننه مقتدر و همه فن حریف نبود ٬ ننه ای که هر نوروز پول های تبرک شده لای کتاب را بین نوه هایش تقسیم می کرد ٬ پیرزنی مچاله شده بود که آخرین خاطران خانه زاد بومی اش را هم از وجودش چلانده بودند.او خودش هم نمی دانست چرا کار به اینجا کشید. آیا تقدیر روگار اینگونه برایش رقم خورده بود و یا اینکه داشت تقاص زورگویی ها و درشت گویی هایش را پس می داد که در حق عروس هایش روا داشته بود. هرچه بود شاید این انتقام خیلی برایش سخت بود و زیاده از ظرفیتش.حالا او می باسیست به جای گذراندن ساعاتی از روز در کنار گوسفندها و مرغ هایش در یک ساختمان خشک و بی روح گذران عمر کند و به جای نوازش نسیمی خنک که از بادگیر کاه گلی منزلش به صورتش می خورد حالا بایستی با خنکایی مصنوعی که کولر ایجاد می کرد خود را از شر گرما خلاص کنم. خوب یادش است که هر روز صبح شوهرش منقل را پر از آتش می کرد و هنوز افتاب بالا نیامده بود چای و بساطش آماده بود و چه بی رحمانه این صفحات زیبا ٬ این خاطرات زیبا از صفحه ذهنش داشت محو می شد.می دانم او به این زودی ها دق خواهد کرد و شاید این بهترین سرنوشت برای او باشد تا بیش از این خوار و خفیف نشود و هرچه زودتر بار خود را ببندد و برود. اگر تا همین چند وقت پیش منزل قدیمی او پاتوقی خانوادگی بود که صدای برخورد قاشق ها به کاسه های سفالی برای خوردن شولی یک سمفونی زیبا و هماهنگ بود حالا کم کم این حیاط خاطره انگیز و این درو دیواری که خاطره های چند نسل را در دل خود جای داده است می رود که فرو ریزد و برای همیشه از صحنه روزگار محو شود.