حال ما خوب نیست......
به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر
این روزها احوال مردم خیلی جالب نیست، نگاه ها سنگین، افسرده و سرد شده است. آدم ها کم حوصله شده اند، همه ابلوموف وار تنها در کسالت و رخوت خود غنوده اند. هر روز صبح که روزگاری منادی شروعی دوباره برای مابقی زندگی بود، تبدیل به کابوسی برای تداوم یک زندگی افسرده و غمگین شده است. همه مدام سر بر ساعت دارند تا زمان سپری شود و از هیاهو و استرس به کنج خلوت خود پناه ببرند. همه امور و کارها پشت هم اندازی و رفع تکلیف شده است و هیچ کس امیدی ندارد که حالش بهتر شود. چرا اینگونه شده ایم؟ به کجا خواهیم رسید با این روحیه کسل شده و تنبلی فزاینده روحی و جسمی امان. کارمان به جائی رسیده است که تبدیل به یکی از افسرده ترین ملل جهان شده ایم، ملتی که مبدع و آفریننده بسیاری از جشن ها و مراسم های مفرح بوده، ملتی که برای هر ماه از سال جشن های ویژه آن را داشته است، حالا چرا باید به این حال و روز بیفتد. متاسفانه نمی توان همه این حرمان ها سستی ها را به گردن سیاست گذاشت و فقر و گرانی و مصیبت و بدبختی را عامل آن دانست. مشکل اصلی جامعه امروز ما بریدن از سنت های نیکوی گذشته است، عدم آگاهی از فلسفه زندگی و زیست در تاریخ گذشته این مملکت است. ما شاید از معدود ملت هائی هستیم که نه تنها در نظر و تئوری بلکه در عمل و اقدام از گذشته خود پیروی نمی کنیم. گذشتگان ما آب را تکریم می کردند، به گیاه و حیوان رحم می کردند و دروغ را بدترین آفت جامعه می دانستند و ما برخلاف آنها نه آب را پاس داشتیم و نه به گیاه و نبات و چرنده و وحوش بیابان رحم کردیم و بدتر از آن مدام برای لاپوشانی این بی حرمتی ها به محیط خود دروغ گفتیم. سرزمینی که چندین هزاره با همه مشکلات کم آبی و اقلیمی چنان سرپا بود که یکی از مهدهای تمدن بشری بود را تبدیل به بیابانی وسیع کردیم و بدنش را از بس چاه عمیق حفر کردیم تبدیل به یک آبکش نمودیم که دیگر حتی یک قطره آب را هم در جسمش نمی تواند نگه دارد. قنات هائی را که با مشقت و بدبختی توسط پیشینیانمان حفر شده بود و آب این مایع حیات را از کیلومترها فاصله از منبع به مظهر می رساند را کور و نابود کردیم. مدام باد کاشتیم و باد و حالا نوبت طوفان درو کردن است، طوفانی که نه از جانب دشمنان قسم خورده ودیرینه ایران وزیدن خواهد گرفت که از جانب خودمان و بواسطه قدرناشناسی و بریدن از گذشته درخشان ما بر ما وزیدن خواهد گرفت.
محسن میرجانی ارجنان
پی نوشت: ابلوموف نام رمانی است نوشته ایوان گنجاروف روس که داستان حول محور شخصیت فردی به نام ابلوموف است. این فرد نمادی از کسالت و رخوت جامعه روس در اواخر قرن نوزدهم است. فردی که سست عنصر است و ثباتی در زندگی اش ندارد. مدام فقط نقشه می کشد و انجام آن را به امروز و فردا موکول می کند. این رمان با ترجمه هنرمندانه و شاعرانه سروش حبیبی به فارسی برگردانده شده است.
علاقه مند به حوزه میراث فرهنگی