برای حوزه مظلوم صنایع دستی

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

گاهی مواقع متعجبم از این افرادی که سر خود را کبک وار زیر برف کرده اند و می خواهند خودشان را به آن راه بزنند و لی در حقیقت چون آن راه زدنشان خیلی تابلو است و دقیقا در مقابل برخی از اصول لایتغیر طبیعی و انسانی قرار می گیرند، بد جوری به قول ماها تکه کار در می خواهد.

خیلی حاشیه نروم و بروم سر اصل موضوع،

و اصل موضوع این است که تا چیزی نکاری چیزی بر داشت نمی کنی.

اصل موضوع این است که اگر در شوره زار دانه ای پاشیدی، آن دانه نه تنها جوانه نمی زند بلکه به شدید ترین وجه ممکن اثرات معدود و محدود حیات که در وجودش است نیز از بین می رود.

و آخرین اصلی که برای یادداشت امروز از آن استفاده می کنم و در حقیقت به نوعی خودم آن را ابداع کرده ام، این است که هر گاوی را به اندازه تیمار و مراقبت و رسیدگی ای که از آن می کنی، بدوش و اگر بدون اینکه آذوقه و علیق کافی و مناسب به این زبان بسته بدهی و بعد هم بخواهی شیر زیادی بهت بدهد، مطمین باش شق القمر نخواهد شد و شما هم بدون اینکه شیر بیشتری به دست بیاوری شاید با جفتک و لگد گاو زبان بسته گرسنه بینوا نیز مواجه شوی.

این تمثیل با ربط یا بی ربط را گفتم و نوشتم تا به نوعی این وضعیت را برای حوزه صنایع دستی در مجموعه میراث فرهنگی توصیح و تبیین کرده باشم. در اصل قضیه که سازمان میراث فرهنگی کشورمان حالش خوب نیست نباید شکی کرد و از همه بدتر اینکه بخش صنایع دستی این سازمان دیگر وضعیتش از کلیه زیرمجموعه های این سازمان بدتر است و به نظر می رسد که به سرطان لاعلاجی تبدیل شده است که دیر یا زود گریبان آن را خواهد.

در این چند ماهه که به عنوان سرپرست اداره فخیمه میراث فرهنگی شهرستان اردکان شروع به کار کردم، دقیقا این تمثیل پیش گفته برای پیکر نحیف و رنجور صنایع دستی شهر مان مشاهده کرده ام. دست کم سه برنامه تبلیغی و نمایشگاهی در این مدت برگزار شده که یک پای قضیه صنایع دستی بوده است. برنامه صبح و نشاط، نمایشگاه توانمد سازی بانوان به مناسبت دهه فجر و نمایشگاه شرکت تعاونی های روستایی در تهران . مخرج مشترک هر سه برنامه هم این بوده، که تعدادی از اثار مربوط به صنایع دستی شهرستان را آماده کنیم و به دوستان تحویل دهیم و تمام. خوشبختانه یا بدبختانه بواسطه عدم سرمایه گذاری و نابودی کامل دوره های آموزشی صنایع دستی، عملا این بخش از اداره میراث فلج و نابود است و ما هم نتوانستیم کمک چندانی به بزرگواران بکنیم ولی با اینهمه چند تایی وسیله باز هم برای کار و امورشان مهیا شد.

حال برای آینده و فعالیت های پیش رو چه برنامه ای داریم؟ آیا قرار است، این شوره زار صنایع دستی را شخم بزنیم، کود بدهیم و دانه و سرمایه بکاریم و یا در تمثیل گاو، قرار است به این زبان بسته علیق و علف کافی و مقوی بدهیم یا خیر؟

کاش مسیولان شهر ما همانجور که 10 روز مانده به برگزاری نمایشگاه ها و برنامه های تبلیغی، اینقدر دغدغه همه چیز دارند و فکر می کنی که در سایه اهمیت و توجه آنها همه مشکلات قابل حل هستند، کمی هم به افق های دورتر می نگریستند، به افق هایی که شاید چشم غیر مسلح و یا حتی مسلح ما نتواند آنها را ببیند، به افقی موسوم به قضاوت ایندگان و تاریخ.

به صرض قاطع اعلام می کنم اگر با این وضعیت و عدم همراهی و توجه مسیولین در حوزه صنایع دستی مواجه باشیم و هیچ گونه تلاشی در جهت احیا و باززنده سازی دوره های آموزشی نشود، تا چند سال دیگر هیچ گونه اثری از این ثروت های فرهنگی به جای نخواهد ماند. و بنای این حقیر نیز در برنامه های آتی واقع گرا بودن و مقابله شدید با هر ارگانی که تنها قصد خوشه چینی و بهره برداری دارد، خواهد بود، حال چه فرمانداری باشد یا کوچکترین اداره و تشکل اداری شهرستان. و از این تاریخ به بعد نیز این اداره هیچ گونه همکاری و مشارکتی با تهادها و ارگان های شهری و استانی و کشوری در این حوزه ندارد مگر آنکه آستین های همت بالا زده شوند و این زمین بایر و شوره زار را دوباره مستعد و بارور سازند.

و نکته پایانی اینکه ما انسان ها آن توجه و احترامی که به اصول و قوانین طبیعی باید بگذاریم و داشته باشیم، نداریم و همین موضوع است که باعث یوجود آمدن این معضلات و مشکلات می شود.

سفرنامه تهران به روایت من. بخش پایانی

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

با عنایت به خروپوف کردن شدید و فجیع بنده حقیرکه از قبل به اطلاع دوستان رسانده بودم و تاکید کرده بودم که اسایش و خواب راحت را از چشمانشان می گیرم، مجبور شدم در اتاقی جداگانه بخوابم تا مزاحم آسایش آنها نشوم البته از صحبت های صبح روز بعد کاشف به عمل آمد که با همه این تدابیر بخشی از ترکش های این خرو پوف ها به دوستان اصابت کرده است. صبح زود شهردار زحمت کشید و رفت دنبال صبحانه، نان بربری خشخاشی و سایر مخلفات که تداعی گر صبحانه های خوابگاه های دانشجویی است. بعد از صرف صبحانه فرماندار و ملت و شهردار شروع به یک مذاکره ساده برای هماهنگی در جلسات امروز شدند.بنده خدا فرماندار از دیشب پیگیر برنامه های امروز بود که عمده آن طرح مرکز رفاهی و فرهنگی و خدماتی اردکان است که قرار است در لاین ورودی اردکان و با مشارکت صنایع فولاد مستقر در اردکان شروع به فعالیت کند. موضوع دیگر منطقه ویژه اقتصادی اردکان بود که فرماندار امیدوار است با همکاری آقای محققی صاحب کارخانجات کاشی ایفا سرام این روند تسریع پیدا کند و همچنین از من نیز خواسته شد تا مختصری در رابطه با ضرورت راه اندازی طرح پردیسان اردکان بنویسم تا فرماندار با اشراف و تسلط بیشتری بتواند از موضوع دفاع کند.بعد از این مذاکره مختصر اعضا خود را آماده کردند تا به قرارهای صبح خود در وزارت کشور و سازمان شهرداری و و همیاری ها بروند. با توجه به موقعیت مناسب ملک شهرداری اردکان دسترسی به هر دو مکان مورد نظر نزدیک و سهل است.من نیز به همراه آقایان از منزل خارج شدم تا هم هوایی عوض کنم و هم یک واکس سیاه برای کفشم بخرم چرا که وضع کفشم به شدت داغون است و اگر با این وضعیت پا توی سازمان میراث فرهنگی کشور بگذارم قطعا ابرو ریزی است و خودتان هم که بهتر از من می دانید امروزه عقل ها در چشم ها جای گرفته اند. همان اول صبح آقای شرافت مدیر کل محترم سازمان میراث فرهنگی استان یزد هم باهام تماس گرفت و به ایشان توصیح دادم که من نیز به تهران امده امده ام و قرار شد که در سازمان به یکدیگر ملحق شویم. از شانس بد این حقیر، هنگام عبور از عرض خیابان ولی عصر برای پیدا کردن یک قوطی واکس سیاه بی قابلیت و یا دست یافتن به بساط یک واکس زن دوره گرد که معمولا بساط پهن می کنند و گاها درآمد روزانه آنها برابر است با دخل یک جراح مغز و اعصاب، از بالای یکی از چنارهای زیبا و تاریخی کنار خیابان که در حال حاضر اکثرا در حال خشک شدن و نابودی هستند، مقداری فضله پرنده روی کت و شلوار من ریخت که خیلی حالم را گرفت. حالا خیلی شانس آوردم که روی سر و کله ما نریخت. اشتباه کردم که سریع با اب و همان کنار خیابان شستمشان چرا که اگر اجازه می دادم تا خشک شوند ، برداشتن ان راحت تر بود و حالا آمدم و لباس ها را در خانه در روبروی افتاب گذاشتم تا کم کم خشک شود و حداکثر بتوانم بخش اعظمی از اثار فضولات پرنده را زایل کنم.

بعد از اینک فرماندار و ملت و شهردار به قرارهای صبح خود رفتند و به خانه بازگشتند باید کم کم اماده می شدیم تا به دفتر اقای دکتر شیرکوند برای جلسه پیش بینی شده برسیم. سریع خود را به میدان ولی عصر رساندیم و یک تاکسی دربست گرفتیم. بر طبق رسم معمول ابتدا کرایه را طی کردیم و او استناد کرد به تاکسی متر که من خیلی اینگونه استناد را کمتر دیده بودم و در ادامه گفت که از دو راه می تواند ما را به سازمان ببرد که یک مسیر از اتوبان چمران است و ترافیک چندانی ندارد و مسیر دیگر به میدان انقلاب و خیابان آزادی منتهی می شود که معمولا شلوغ است و ما برای محکم کاری و رسیدن سر موقع به محل قرار ترجیح دادیم که از مسیر با طول بیشتر و ترافیک کمتر استفاده کنیم تا خیالمان از بابت به موقع رسیدن راحت باشد. البته با توجه به دیدار امروز تیم ملی فوتبال کشورمان با امارات متحده عربی که راس ساعت 12:45 نیم روز آغاز شده است فکر می کردم ترافیک خیابان های تهران هم کمی سبک تر شود ولی اینطور نبود و به نظر می رسه وضعیت اقتصادی امروز ایران دیگه جایی رو برای این علایق نگذاشته و همه در حال دویدن هستند که از قافله شرایط سخت زندگی حاکم بر ایران جا نمونند. شاهد این موضوع استقبال عربی وار تماشاگران ایرانی است که امسال لیگ ایران را هم از جاذبه انداخته است. به هر روی تاکسی ما را کنار یک پل عابر پیاده روبروی ساختمان سازمان میراث فرهنگی کشور پیاده نمود و همگی پس از عبور از پل عابر پیاده خود را به ورودی سازمان رساندیم و مستقیما به سمت دفتر کار آقای دکتر سعید شیرکوند حرکت کردیم. وارد دفتر شیرکوند می شویم، دکتر هنوز به دفتر نیامده و ما را به اتاق انتظار ایشان دعوت می کنندو بعد از مدتی کوتاه آقای مهندس شرافت مدیر کل میراث فرهنگی استان یزد نیز به جمع ما می پیوندد و چیزی نمی گذرد که علیرضا تابش هم خودش را به ما می رساند. بعد از خوش و بش های مقدماتی همگی به سمت دفتر اقای شیرکوند می رویم که ایشان هم به تازگی خود را به محل کارشان رسانده اند.

ساعت 13:15 دقیقه بعدالظهراست و تقریبا کلیه مدعوین جلسه حضور دارند و تنها دکترمحمد رضا تابش است که هنوز نرسیده اند و همین الان هم آقای علیرضا تابش داره تلفنی به دکتر تابش آدرس میده و مثل اینکه دکتر تابش دسترسی محلی را اشتباهی رفته و خودتون هم بهتر از من می دونین که اگه تو این تهرون درن دشت یک مسیر فرعی را اشتباه رفتی باید کلی راه بری تا دوباره بتونی یه دسترسی دیگه ای پیدا کنی اونم کی تواین ساعت شلوغ روز. فکر کنم دکتر تابش یه کم عصبی شده اند و برای این منظور آقای علیرضا تابش جلسه را موقتا ترک می کند تا بتواند در فضای آرام تری به راهنمایی و دادن آدرس به برادر نماینده اش بپردازد. از ممیک صورت علیرضا به خوبی معلوم است که دکتر تابش بواسطه سردرگمی در پیاده کردن آدرس درست کلافه شده است.

هنوز دکتر تابش نرسیده و آقای ایروانی و جهان آبادیان هم به عنوان نمایندگان  صندوق احیا تازه به جلسه رسیده اند. در ابتدای جلسه آقای دکتر شیرکوند شروع به صحبت کردند و در خصوص ضرورت رسیدگی و مرمت اثار تاریخی و بافت تاریخی اردکان تاکید داشتند. مطلبی تقریبا کلیشه ای که هر مسیولی به اردکان سفر کرده بر آن تاکید داشته و تاکنون هم هیچ گونه بازخورد موثری از این همه تاکیدات نصیب این بافت مظلوم و بیچاره نشده است و ماحصل این موضع گیری ها البته خوراک خوبی برای سایت ها و مطبوعات بوده است.

صحبت های مقدماتی دکتر شیرکوند تقریبا مشابه مصاحبه ای بود که ایشان در اردکان و در کنار مسجد زیرده با خانم دشتی از خبرگزاری ایسنا انجام دادند و سیاست و خط مشی سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی را در خصوص ابنیه تاریخی، ضرورت حفظ و حراست آنها تا صرفه و بهره برداری اقتصادی از این اثار را اشاره کرده بودند. انصافا دکتر شیرکوند بنا به قولی که در بازدید اخیرشان در اردکان دادند، به پیگیری امور پرداخته و ماحصل این پیگیری ها همین جلسه بود. دکتر شیرکوند بر مبنای خواست های شورا و شهرداری اردکان و ضوابط و معیارهای صندوق احیا یک تفاهم نامه و یک قرارداد پیشنهادی تنظیم کرده بود که بایستی مبنای کار قرار گیرد و هنوز در گیر ودار رسیدن دکتر تابش به جلسه بودیم که به پیشنهاد دکتر شیرکوند همه اعضا حاضر در جلسه متن قرارداد و تفاهم نامه پیشنهادی را خوانند تا بعد از یک مرور مقدماتی و ملحق شدن آقای تابش به جمع،  روی بند بند این تفاهم نامه پیشنهادی بحث کنند و در نهایت به یک تفاهم کلی برسند که این موضوع پردیس اردکان حل و فصل شود و به شهرداری اردکان برای بهره برداری واگذار شود. بعد از حدود یک ربع ساعت دکتر تابش هم به جمع ما اضافه شد. معلوم بود سردرگمی و پیدا نکردن آدرس دقیق بد جوری رو اعصابش راه رفته بود. با اینهمه در بدو ورود چیزی به روی خود نیارود و خویشتن داری نمود. قبل از رسمیت یافتن جلسه با حضور دکتر تابش، برای صرف ناهار به دفتر دکتر شیرکوند رفتیم. یک تشریفات نسبتا مفصل و مناسب برای همچین جمعی تدارک دیده شده بود. ناهار شامل خورشت قرمه سبزی کاملا جاافتاده و کباب برگ و جوجه کباب زعفرانی بود. و مخلفات این بزم اداری هم زیتون پرورده، ماست موسیر و ماالشعیر بود. از شانس بد ما چند ظرف خورشت قرمه سبزی بواسطه خوش خوراک بودن آن ، همان صدر مجلسی خالی شد و جز چند تکه لیموی اماتی و مقداری از ته مانده آن چیزی نصیب ما نشد. انصافا همین مقدار هم نشان می داد، خورشت قورمه سبزی خوب پرورده شده بود. در هنگام صرف غذا طبق عادت مالوف ما ایرانی ها ، بحث های پراکنده ای در گرفت و طنز این ناهارخوری ، نشستن آقای ایروانی مدیرعامل صندوق احیا در صدر مجلس بود که به قول خودش فقط به جهت اضطرار و نبود جا مجبور به نشستن در این مکان شده بود. بعد از صرف ناهار همه اعضا به سمت میز مذاکره بازگشتند و بحث ها و مذاکرات جدی بر روی بند بند قرارداد و تفاهم نامه پیشنهادی از سوی شیرکوند آغاز شد. قبل از آغاز بحث دکتر تابش ابتدا با چند جمله با قید شرطی و التزامی، خواهان روشن شدن سطح اختیارات و تصمیم گیری آقایان ملت و مروتی به عنوان ریاست شورای شهر و شهردار اردکان شد. ایشان اعتقاد داشت اگر قرار است که بعد از این همه رفت و آمد و مذاکره و صرف هزینه های مختلف بازهم اعضا شورا نخواهند و نتوانند روی این موضوع اجماع کرده و آن را مصوب کنند، پس بهتر است که همین جا بحث را مختومه اعلام کنند و هرکس از همان راهی که آمده به دنبال کار خود برود و اگر هم واقعا اراده ای برای راه گشایی و کارگشایی در این موضوع وجود دارد ، آنوقت به متن توافق نامه و قراردادپیشنهادی مراجعه شود و بحث جدی صورت گیرد. این چند جمله بواقع منطقی و درست بودند چرا که تا به حال و در طول 4 ماه گذشته موضوع پردیس اردکان مناقشه برانگیز شده است و اوج این وضعیت در اولین جلسه شورای شهر بعد از ارسال قرارداد از سوی صندوق احیا بود که اعضا شورا این متن قرارداد 42 صفحه ای را ترکمن چای دانسته بودند و با رای قاطع آن را رد کردند. حالا خداییش این قرارداد ترکمنچای هم بستر خوب و بهانه ای خوب شده برای رد کردن و نپذیرفتن هر امر منطقی و غیرمنطقی. به هر روی شهردار اردکان و ریاست شورای شهر هریک در صحبت هایی مختصر و مفید ضمن ارایه گزارشی کوتاه ، تصمیمات اتخاذ شده در این جلسه را لازم الاجرا دانستند و تعهد ضمنی نمودند تا هرگونه توافق احتمالی در این جلسه به مثابه فصل الخطاب تلقی شده و کار به امید خدا نهایی شود.

توافق نامه پیشنهادی دکتر شیرکوند در 11 بند تنظیم شده بود که به صورت کلی 2 بند آن همچنان مناقشه برانگیز بود. یکی تعهد ضمانت نامه مالی و بانکی  300 میلیونی که بایستی به صورت نقد به حساب صندوق احیا ریخته می شد و دیگری موضوع حق نظارت دو و نیم درصدی که بایستی شهرداری زیر بار آن می رفت و آن را نقدا به حساب صندوق احیا واریز می کرد. این دو مورد دقیقا همان مواردی بود که در اولین جلسه شورا بعد از ارسال قرارداد مناقشه برانگیز و یا به تعبیر محسن ملت ریاست شورا دل به هم زن بودند.

به صورت مختصر مفاد توافق نامه پیشنهادی از سوی دکتر شیرکوند را ارایه می کنم. در این توافق نامه ابتدا قرار بود طی یک فاز زمانی مشخص،  خانه های 5 گانه طرح پردیس ظرف مدت سه سال تکمیل و راه اندازی شوند و بعد از سه سال به مدت 20 سال بهره برداری به صورت رایگان باشد و بعد از پایان 20 سال در صورت تمایل طرفین قرارداد ، 20 سال بعد با اجاره بهای معین ماهیانه به فعالیت ادامه دهند. با اصرار دکتر تابش و قبول اقای ایراوانی این تعداد سال به عدد 25 سال بهره برداری رایگان و 15 سال بعد با اجاره بهای معین و معلوم جایگزین شد. این در حالی بود که در قرارداد اولیه ای که تنظیم شده بود تنها 11 سال حق بهره برداری رایگان قید شده بود. در خصوص موضوع ضمانت بانکی شهرداری هیچ گونه انعطافی از سوی دو طرف نشان داده نشد. چرا که از یک سو صندوق احیا این آیتم را جز ضروریات و تیپ قرار داد خود می دانست و از سوی دیگر شهرداری هم معتقد بود که هزینه کردن چند میلیاردی در این پروژه میراثی خود یک ضمانت است و باید از سوی صندوق احیا این مورد در نظر گرفته نشود. نمایندگان صندوق احیا برای اثبات این موضوع به سایر پروژه های در حال بهرهبرداری خود در کشور اشاره کردند که این ماده در آنها هم تصریح شده بود. البته دکتر تابش هم با تظر صندوق احیا موافق بود و اعتقاد داشت که این مورد جزیی از قرارداد است و شهرداری باید ان را بپذیرد. این موضوع متاسفانه همچنان در ابهام باقی ماند و به طور کامل رفع و رجوع نشد و بعدها همچنان که مشخص شد یکی از مهمترین عوامل اختلاف و عدم همراهی شورا برای مصوب کردن نهایی این پروژه شد. از دیگر موضوعات توافق نامه تنظیمی مبلغ براورد پروژه بود که ابتدا شش و نیم میلیارد براورد شده بود ولی بعد به مبلغ 7 میلیارد تومان افزایش پیدا کرد و البته این براورد هزینه تنها به امور مرمتی و فعالیت های ساختمانی اختصاص داشت و در خصوص مبلمان و دکوراسیون داخلی مجموعه و تجهیزات اداری و استقراری که بعد از چند سال مستهلک می شوند و جزو اموال سرمایه ای به حساب نمی ایند، هزینه های جاری و مربوط به رتق و فتق امور تلقی شدند. بحث حق نظارت دو و نیم درصد هم از موضوعات مناقشه برانگیز بود و در این خصوص و برای دفاع از این بند حتی شخص اقای تابش نیز اعتقاد داشت که برخی از حقوق و مسلمات قراردادهای این تیپی غیرقابل خدشه هستند و در نهایت قرار بر این شد که آقای ایروانی مدیرعامل صندوق احیا در جلسه اخیر این مجموعه این موضوع را مطرح کند و همراهی و مساعدت لازم در این باره به عمل آید که البته مذاکرات اخیر نمایندگان حقوقی این نهاد در دفتر شهردار اردکان نشان دادکه ایروانی در این خصوص موفقیتی نداشته است. بعد از چکش کاری های اصلی و بحث های مختلف در نهایت قرارداد و تفاهم نامه جدید بر مبنای مذاکرات صورت گرفته و مندرجات و اصلاحات فراوان  تایپ شدند و هریک از اعضا جلسه به امضا آن پرداختند. با این حال دکتر تابش و اقای دکتر شیرکوند از امضا این تفاهم نامه امتناع کردند و امضا خود را منوط به اعلام نظر نهایی و مصوب شدن طرح در جلسه آتی شورای شهر اردکان قرار دادند. البته آقای شیرکوند اعتقاد داشت که اگر در عرض دو هفته این پروسه به صورت ویژه مورد توجه قرار گیرد و حل و فصل شود می تواند در طلیعه دهه فجر امسال یک خبر خوب و غافلگیر کننده برای مردم شریف شهرستان اردکان تلقی شود و از نظر عاطفی و هیجانی موضع میراث را در افکار عمومی مردم شهرستان محکم و با ثبات کند. در این جلسه فرماندار اردکان نیز قول داد که در صورت مصوب شدن این قرارداد پیشنهادی در شورای شهر اردکان، تشریفات مربوط به کمیسیون تلفیق را در عرض 24 ساعت انجام دهد تا این خواست و انتظار آقای دکتر شیرکوند نیز تامین شود. به هر روی جلسه با بیم و امید به اتمام رسید و من نیز به عنوان یکی از حاضران در جلسه در معدود اظهار نظرهایم اشاره کردم که شورا خیلی در خصوص این پروژه حساس شده و از رییس شورا و شهرداری خواهش کردم که به صورت صادقانه و شفاف گونه موضوع و مشکلاتی که دارند بیان کنند تا به شفاف سازی و رفع و رجوع این جلسه کمک کند و در نهایت گره کور این پروژه باز و گشوده شود. با توجه به اصرار و توصیه علی اسدیان من چندین عکس و تصویر از جلسه امروز برای استفاده رسانه ای و خبری تهیه کردم در اواخر جلسه بود که آقای جهان ابادیان به اعضا حاضر در جلسه گفت که بازی ایران و امارات در چارچوب بازی های مرحله مقدماتی جام ملت علی اسیا که در استرالیا برگزار می شود فعلا و تا دقیقه 91 با گل قوچان نژاد که در دقایق پایانی به ثمر رسیده است، به نفع ایران در جریان است و برام خیلی جالب بود که واکنش همه به خصوص تابش نسبت به این قضیه در حد یک خبر مهم و با برد ملی بود و خیلی ابراز شادی کردند و نمی دونم شاید هم دیپلماسی ورزش هم تو این شرایط تحریم کلی به درد ما بخوره. بعد از گرفتن یک عکس یادگاری جمعی و چندین عکس از حاضران در جلسه و خوش و بش های پایانی، جلسه ختم شد و شهردار مقداری سوغات و شیرینی اردکانی که به این منظور آماده شده بود را به دکتر شیرکوند اهدا کرد. خداییش این دیپلماسی شیرینی هم داره کارکرد خوبی در حل و عقد مسایل و مشکلات بازی می کند و دیگه فکر کنم باید امروزه از اصطلاح شکر گیر به جای نمک گیر استفاده کرد. آقای علیرضا تابش به همراه دکتر تابش برای ملاقات با دکتر سلطانی فر ریاست سازمان میراث فرهنگی کشور به دفتر ایشان رفتند که در ادامه اقای شرافت نیز بدیشان ملحق شد.و ما هم برای مدتی در زیر تابش خورشید ملایم زمستانی که بی شباهت به ایام بهار ندارد منتظر ماندیم و بعد که دیدیم از دکتر تابش و آقای مهندس شرافت خبری نشد همگی با هم به سمت دفتر علیرضا تابش رفتیم. به اتاق علیرضا تابش که رسیدیم دیدیم که آقای شرافت زودتر از ما آمده اند و با علیرضا تابش در حال گفتگو و گپ زدن هستند. پس ما هم بدیشان ملحق شدیم تا بعد از پایان دیدار با تابش نماینده سریع به محل اسکانمان بازگردیم و بارو بندیل خود را جمع و جور کنیم تا به موقع به پرواز برسیم و با توجه به اینکه بلیط هواپیمای من نیز هنوز اوکی نشده بود و در آب نمک خوابیده بود و باید برای پیگیری آن ساعاتی زودتر به فرودگاه برسیم، این بود که کمی برای رفتن از دفتر تابش عجله داشتیم. در دفتر علیرضا تابش ادامه و حاشیه بحث های جلسه امروز با دکتر تابش و دکتر شیرکوند و ایروانی به نوعی در جریان بود. در فضای خودمانی و صمیمانه دفتر علیرضا تابش، ایشان گریزی هم به تاخیر دکتر تابش و ماجرای حاشیه ای آن زد که در نوع خود جالب توجه بود. او گفت که وقتی دیده دکتر تابش پشت تلفن از کوره در رفته برای مختل نشدن نظم جلسه سریع از اتاق شیرکوند خارج شده است. او در ادامه گفت که تابش نماینده بعداز اینکه چندبار در خصوص دسترسی اصلی به سازمان ناکام شده بود ، آنقدر عصابی شده بودند که سپر و گلگیر ماشینش را به بلوک سیمانی ورودی سازمان  زده و بعد هم با عصبانیت از ماشین خارج شده و چند ضربه شدید حواله سپر و گلگیر خراب شده و فرورفته ماشین می کند و مدام هم به محسن ملت سلام و صلوات می فرستاده است. گویا آقای جعفری مسیول دفتر ایشان سریع خود را به محل رسانده بودند. شاید علتش مربوط به اس ام اس اولیه ای بوده که آقای ملت برای تابش در خصوص آدرس سازمان میراث فرستاده بوده است. بعد از مدتی که از حضورمان در دفتر علیرضا گذشت، تابش نماینده نیز به جمع ما اضافه شد و صحبت های پایانی شکل گرفت و تقریبا صحبت هایی خودمانی و در جوی صمیمانه بود. البته چند پیشنهاد و راهکار هم در خصوص استفاده بهتر و بهینه از حضور علیرضا تابش در سازمان و استفاده از ظرفیت های ایشان مطرح شد. مثلا یکی از این پیشنهادها این بود که با هماهنگی میراث و شهرداری اردکان  و علیرضا تابش در تهران تورهای تهران گردی و بازدید از خانه های فاخر و کاخ های تاریخی برای شهروندان اردکانی کلید بخورد که در نوع خود جالب توجه بودند. متاسفانه اقای علیرضا تابش در این گپ خودمانی اعلام کردند که شاید مدت زمان کمی در سازمان بمانند و با توجه به پافشاری علی جنتی وزیر ارشاد فعلی و عدم تعامل مناسب میان ایشان و اقای سلطانی فر، شاید برای ادامه فعالیت و کار به این وزارت خانه بروند. البته خدا کند این موضوع محقق نشود و آقای علیرضا تابش به عنوان یک حامی و پشتیبان استان یزد در این مجموعه باقی بمانند ولی به قول آقای مهندس شرافت کار در وزارت فرهنگ و ارشاد با توجه به حساسیت های بالای جامعه موضوعی بس طاقت فرسا و سخت است. در پایان این جلسه خودمانی اقای خزیمی از مسیولان دفتر اقای تابش ما را همراهی نمود تا بازدید مختصری از کارگاه های صنایع دستی و اثار نمایشگاهی مستقر در طبقه هم کف سازمان داشته باشیم که برای دوستان و همراهان ما جالب توجه بود و انصافا با ابنکه من بارها به سازمان طی سال های گذشته رفت و امد داشته ام تا کنون نتوانسته بودم از این مجموعه بازدید کنم. اقای خزیمی اهل سیرجان بودند و با همان لهجه زیبای منطقه و محل خود نیز صحبت می کرد. از او برای همراهی و راهنمایی اش متشکرم که لحظات زیبایی را در آن بعدالظهر پاییزی برایمان رقم زد. بعد ار خروج از سازمان با یک تاکسی دربستی به سمت میدان ولی عصر برای جمع و جور کردن وسایلمان و برگشت به فرودگاه اقدام کردیم.  دیگر مجال چندانی برای اقامت در آپارتمان شهرداری اردکان در میدان ولی عصر باقی نمانده است. به پیشنهاد دوستان شامی فست فودی خوردیم و اقای شهردار هم با رابطی که قرار بود بلیط مرا اوکی کند تماس گرفت و به نظر می رسید که کار من نیز درست شده و به امید خدا به همراه سایر دوستان مسافر پرواز تهران - یزد امشب خواهم بود. ساعت 20:30 دقیقه شامگاه به فرودگاه مهراباد تهران رسیدم. از قبل به دوستان پیامک داده شده بود که پرواز 1 ساعت تاخیر دارد و برای همین عجله ای نبود و من و مهندس مروتی فارغ البال برای تهیه بلیط به ساختمان مجاور فرودگاه رفتیم. بعد از پرس و جوی فراوان بالاخره به مکان معهود رسیدیم و بعد از ارایه مدارک و کارت شناسایی بلیط این حقیر نیز صادر شد و ما هم به جمع دوستان پیوستیم که دوباره متوجه شدیم پرواز امشب بیش از یک ساعت تاخیر دارد. اقای شرافت هم با والده اشان که گویا برای دیدار اخوی به تهران امده بود در سالن انتظار فرودگاه به ما ملحق شدند. این فضای انتظار را تنها بعضی مواقع در برناکه های خبری دیده بودم ولی انصافا خیلی سخت و کند می گذرد. بحث های سیاسی پیرامون این موارد هم که همیشه به راه است که بله ما تا تحریم هستیم و این وضعیت صنعت هواپیمایی ماست بهتر از این نمی شود. آقای مروتی و محسن ملت البته به همراه تعدادی از مسافران این پرواز اعتراضی ضمنی داشتند که البته انچه که به جایی نرسد فریاد است. بواسطه این تاخیر از بلند گوی فرودگاه اعلام شد که برویم و غذا بگیریم . غذای مورد اشاره بسته ای کوچک بود شامل یک قطعه کوکو سبزی و یک اب میوه و چند تکه شکلات که البته برای سرگرم شدن بد نبود. در نهایت ساعت 1 بامداد روز سه شنبه مورخ 30 دی ماه 1393 به سمت پاویون پرواز رهسپار شدیم. بعد از چک کردن بلیط ها، من که بلیطم دقیقه نودی بود منتظر ماندم تا میهماندار هواپیما جایی به من بدهد و از قضا در همان ردیف جلو و وی آ پی برای خودم جایی دست و پا کردم و سایر دوستان به جاهای تعیین شده خود رفتند. البته به دوستان هم بد نگذشت و فردی که سفارش بلیط من را کرده بود و از قضا جزو خلبانان سابق اسن مجموعه بود، سفارش شهردار و همراهانش را هم کرده بود که از بلند گوی هواپیما آقای شهردار را صدا زدند و آنها نیز از پذیرایی علی حده بهره بردند. متاسفانه جز روزنامه کیهان هم روزنامه ای دیگر برای تورق نبود و برای سپری کردن این اوقات به حل جدول کیهان مشغول شدم. نزدیکی های ساعت 2:15 دقیقه بامداد بود که هواپیما در فرودگاه یزد به زمین نشست و من جزو اولین کسانی بودم که از هواپیما پیاده شدم. در کنار سالن انتظار اقای سید رفیعی منتظر اقای شرافت و والده اشان بودند و بعد از مدتی دوستان هم به سالن انتظار رسیدند و بواسطه این شانس برای نشستن در جایگاه ویژه متلکی هم بارم نمودند. ماشین آقای ملت در پارکینگ فرودگاه بود و از این نظر دیگر خیال مهدی مذکوری هم راحت شده بود. بنده خدا ملت باید صبح اول وقت در جلسه ای مهم حاضر می شد و این یعنی به اردکان نرسیده باید بر می گشت. ابتدا فرماندار را به خانه اش رساندیم و بعد آقای ملت مرا به خانه برد و از دوستان خداحافظی کردم. خیلی خسته و فرسوده شده بودم و تصمیم گرفتم که فردا یعنی سه شنبه را کرخصی بگیرم و به استراحت مطلق بپردازم.

متاسفانه این جلسه انچنان که بعدها و چند روز آینده نشان داد، نتوانست گشایشی در امر این پروژه ایجاد کند و الان که این سطور پایانی نکاشته می شود و مورخ 27 بهمن ماه است، تقریبا این موضوع قفل شده و به این وضعیت موجود امید چندانی برای گشایش وجود ندارد مگر اینکه یا طرفین کوتاه بیایند و یا بخش خصوصی ورود پیدا کند.

اردکان. مورخ 27 بهمن ماه 1393 خورشیدی. محسن میرجانی ارجنان

سفرنامه تهران به روایت من. بخش دوم

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

البته فرماندار با توجه به اضطرار و محدودیت زمانی که داشت، نظرش بر این بود که ما در همان عوارضی تهران - قم و در کنار حرم امام یک تاکسی دربست بگیریم ولی من بدیشان متذکر شدم که ساعت 3 بعدالظهر به بعد بواسطه اتمام کار ادارات در تهران ما به پیک و هرج و مرج ترافیکی برخواهیم خورد و عملا زمان از دست خواهد رفت و ایشان شاید به موقع نتواند خود را به قرارش در وزارت کشور برساند. با همه این اوصاف مسافرت با مترو مورد تایید قرار گرفت. با توجه به مسیر تعریف شده برای متروی تهران که دو مسیر اصلی شرق به غرب دارد، ما می بایست بعد از رسیدن به ایستگاه دروازه دولت مسیر را عوض می کردیم و بدین منظور ما از ایستگاه اصلی اکباتان استفاده کردیم. من که قصدم رفتن به میدان انقلاب و سر زدن به کتابفروشی ها و سایر علایقی بود که 7 سال از بهترین سال های عمرم را بر سر آن گذاشته بودم و فرماندار هم که باید به محل ملاقاتش می رفت. فرماندار گفت که کلید آپارتمان شهرداری در میدان ولیعصر را بگیرم و در آنجا مستقر شوم تا ایشان هم به من ملحق شوند که من قبول نکردم و گفتم دنبال کارهای خودم می روم و هروقت که ایشان کارش تمام شد من نیز به طرف آپارتمان حرکت خواهم کرد. با اینکه فکر می کردم فرماندار بهتر است ایستگاه چهار راه ولیعصر پیاده شود، به ناگاه در ایستگاه فردوسی پیاده شد و از هم جدا شدیم. اول قصد داشتم ایستگاه متروی انقلاب پیاده بشوم ولی بعد نظرم عوض شد و ایستگاه ولی عصر پیاده شدم تا اولین چیزی که مشاهده می کنم مجموعه تاتر شهر و آن فضای زیبای محدوده در جنوبی دانشگاه تهران باشد. ایستگاه که پیاده شدم و از پله برقی ها به فضای خیابان آمدم بواسطه بارش باران ظهری امروز، هوا بس لطیف و فرح بخش بود و دیدن دوباره آن فضا و تاتر شهر که در مقابلم بود یک حس عجیب تعلقی از جنس خاک، فضا ، روزها و ایامی که بارها این محدوده را درک کردم.و اصلا فکر نمی کردم روزی برسد که بخواهم حسرت آن ایام را داشته باشم را در خودم احساس کردم. خیابان انقلاب اما گویی در همان فضای 15 سال قبل خود متوقف مانده است. همان کتابفروشی ها، همان تابلوها، همان بساط های دست فروش های کتاب های ممنوعه صادق هدایت و چوبک و ایرج میرزا و امقالهم و همان فضا و همان کثیفی معابری که مملو بودند از کارت های تبلیغاتی برای حراج کتاب و نوشتن پایان نامه و مقالات بین المللی و دکه های روزنامه فروشی که قدم به قدم وجود داشتند و هر عابری را برای چند لحظه مجبور به مکث کردن و نگاه انداختن به تیتر روزنامه ها و مجلات می انداختند و بالاخره داربست های فلزی که فکر نمی کنم قرار باشد روزی بار خود را از این خیابان ببندند و از آن کوچ کنند. این بار علاوه بر رصد کتب جدید و مجلات باستان شناسی با دو عنوان کتاب دیگر هم، بهانه ای برای این پیاده روی و پرسه زنی دل نشین بود. کتاب حماسه طغیان اثر امیر هوشنگ آریان پور که نشر آمه آن را در سال 1388 منتشر کرده است. موضوع این کتاب اسناد و روایات تاریخی درباره نایب حسین کاشی و دارو دسته او است. این کتاب و این روایت،  جدید به نظر می رسد با آنچه که ما از این فرد و دارودسته اش در اردکان می دانیم و می شناسیم چرا که این کتاب به نوعی تقدیس و اعتبار بخشیدن به این جنبش است ولی در حقیقت این دار و دسته در منطقه یزد نام و نشان نیکویی از خود به جای نگذاشته بود. و دیگری کتاب شیاطین یا همان جن زدگان فیودور داستایوسکی محبوب است. علت اشتیاق من برای خرید و خواندن این کتاب توصیف های دلربایی بود که اورهان پاموک نویسنده شهیر ترکیه ای از این کتاب کرده و آن را زیبا ترین رمان در حوزه اجتماعی و شدت شرایط سخت آن دانسته است. این مطالب به صورت پاورقی در آخرین مرحله از بازانتشار مجله شهروند امروز توسط خشایار دیهیمی به رشته تحریر درمی آمد که متاسفانه با توقیف زودهنگامش این دفتر نیز بسته شد. متاسفاه علی رغم جستجوی زیاد کتاب حماسه طغیان را پیدا نکردم ولی کتاب شیاطین یا همان جن زدگان را در انتشارات خوارزمی یافتم . خوشبختانه نسخه اصلی ان بود که توسط انتشارات نیلوفر چاپ شده و توسط سروش حبیبی ترجمه شده است. متاسفانه قیمت پشت جلد را با برچسب تغییر داده بودند و 40 هزار تومانی بابت این کتاب پیاده شدم. چند صفجه ای از آن را که همان شب تورق کردم به زیبایی و روان بودن ترجمه و همچنین صحت ادعای اورهان پاموک پی بردم. بعد از خرید این کتاب سری به وعده گاه همیشگی ام یعنی کتابفروشی طهوری زدم تا تازه های حوزه باستان شناسی و برخی از کتاب های مرجعی که نداشتم را در صورت وجود تهیه کنم. شماره جدید باستان پژوهی در آمده بود و با چند شماره قبلی که نداشتم، همه را تهیه کردم.

بعد از فراغت از خرید کتاب ها و مجلاف مورد نظرم ، با آگاهی از اینکه شب در آپارتمان شهرداری لباس راحتی ندارم، یک دست پیژامه شبیه به پیژامه های تظامی به مبلغ 15 هزار تومان، یک بسته ژیلت با تیغ اضافه به مبلغ 10 هزار تومان و یک برس کوچولو هم به مبلغ 2 هزار تومان  خریدم. این دو مورد اخیر را از یک دستفروش خون طمع گرفتم که علی رغم قدرت بالای ما یزدی ها در چانه زنی، حتی ریالی نتوانستم از حضرتش تخفیف بگیرم. تقریبا غروب شده بود و البته تازه زمان جنب و جوش و تحرک شهری چون تهران. خرید چند کتاب و همچنین گرفتار شدن به پالتوی فرماندار که آن را تحویل من داده بود کمی پیاده روی را برایم سخت کرده بود پس به ناچار و علی رغم اینکه هوا هم زیاد سرد نبود پالتوی او را هم پوشیدم که کمی بارم سبک تر شود و خوشبختانه این تدبیر هم مثمر ثمر شد. بعد انداختم سمت خیابان کارگر شمالی تا برسم به اول تقاطع بلوار کشاورز. محدوده ای طلایی و به یاد ماندنی در دوران زندگی دانشجوییم در تهران. خوابگاه 16 آذر، اولین خوابگاه دوران دانشجویی ام در سال 1376، ساندویجی های و اغذیه فروشی های اطراف آن، مغازه جگرکی 2000 که دیگر وجود ندارد، طباخی راد، میعادگاه هر روز صبحی که از اردکان به تهران می رسیدم و آن صاحب مغازه با دست خالکوبی شده اش، خرازی های عجیب غریب که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را می توانستی در داخل بساطشان پیدا کنی و بالاخره روزها و شب هایی که از کوی دانشگاه تا میدان انقلاب پیاده قدم می زدیم و هنوز یاد آن قدم ها، ردپایی عمیق و پر اثر بر پس ذهنم به جا گذاشته است. نزدیکی های بلوار کشاو.رز بودم که به فرماندار زنگ زدم. گفت که تا سه ربع ساعت و نهایتا تا یک ساعت دیگر به میدان ولی عصر و آپارتمان شهرداری اردکان خواهد رفت و من هم گفتم که تا این حوالی تاکسی می گیرم و خودم را می رسانم و اگر هم زودتر رسیدم کمی دور وبر میدان ولی عصر می پلکم تا زمان موعود فرا رسد. قبل از رسیدن به سر بلوار کشاورز دیدم یک آرایشگری خلوت سرراهم سبز شد و با توجه به اینکه فردا هم باید در جلسه معاونت سرمایه گذاری سازمان میراث فرهنگی کشور شرکت می کردم، این بهترین زمان بود که کمی هم به اوضاع تقریبا درهم و برهم موهایم رسیدگی کنم. این موی فر و وزوزی ما، هرآنچه هم قربان صدقه اش بروی باز هم تو را خجالت زده می کند و باید همیشه کوتاه نگهش داری. خیلی منتظر نشدم و وقتی داخل رفتم فقط یک نفر داشت سرش را درست می کرد. ابتدا که وارد شدم نگاهی جستجوگرانه به اطرافم کردم تا یک لیست قیمتی یا چیزی شبیه به نرخ اتحادیه پیدا کنم و ببینم که یک اصلاح و پیرایش در تهران چقدر برایم آب می خورد. حقیقتش من در طول اقامت مداوم 7 ساله در تهران تنها در آرایشگاه کوی دانشگاه سرم را درست می کردم و از نرخ های آزاد و نسبت آن با امروز هیچ اطلاعی نداشتم. بعد از کلی جستجو یک برگه ای که ظاهرا نرخ نامه بود را در گوشه مغازه پیدا کردم ولی متاسفانه آنقدر ریز نوشته شده بودند که اصلا قابل مشاهده و تفهیم نبود. دیگر پیه آن را بر تنم مالیده بودم و گفتم هرچه بادا باد. یک بار که هزار بار نمی شود بگذار ما هم فردا پز بدهیم که سرمان را در تهران درست کردیم. البته ظاهر مغازه و سر و ساده بودن اوضاع آن و صاحبش مرا کمی امیدوار کرد که خیلی گران نباشد. آخه هرچی باشه با توجه به توسعه تهران در شمال و غرب آن، دیگه راسته انقلاب هم چندان بالا شهر جساب نمیشه و به تبع اون نرخ هاش هم نباید زیاد کهکشانی باشن. القصه سرمان را به تیغ سلمانی تهرانی سپردیم و بعد از اتمام کار مبلغ12  هزار تومان ناقابل پیاده شدیم که به نسبت اردکان در آخرین سری مراجعه دو برابر بود و انصافا با اون تصوراتی که داشتم که حالا قراره گوشم را ببرد منافات داشت. سر بلوار قصد دارم که تاکسی بگیرم که افتتاح یا ایجاد گالری ای جدید که من قبلا ندیده بودم توجهم را به خود جلب کرد و گفتم بد نیست که برای لحظاتی هم که شده از این فضای فرهنگی بازدید کنم. این مکان در زمان ما ساختمانی بود که دانشجویان دختر دانشگاه الزهرا درش اسکان داشتند و با توجه به شرایط جدید فکر کنم که آن زمان به صورت استیجاری در اختیار دانشگاه گذاشته شده ببود. گالری مربوط به آثار نقاشی چند دختر خانوم هنرمند تهرانی بود و اگر اشتباه نکنم کارهای رنگ و روغن بودند چون حقیقتا تو این حوزه تخصص چندانی ندارم. در گوشه گوشه این گالزی تاج گل هایی از سوی دوستان و آشنایان پدیدآورندگان آثار وجود داشت که در نوع خود جالب توجه بود. تاج گل هایی که هریک با لیبل و کارتی تزیینی این موفقیت را به پدید آورندگان آثار تبریک می گفتند. تابلوها برای فروش هم بودند و قیمت های آنها به نسبت گران بود و حتی یکی دو تابلو تا مرز 3 میلیون تومان هم قیمت گذاری شده بودند. نمی دانم یا ما اینقدر وضعمان درام و خراب است و یا بعضی ها آنقدر پول دارند که فقط دو سه میلیون تومنش را برای یک تابلو هزینه کنن. موضوعات گالری بیشتر مناظر طبیعی و پرتره و تک نگاره بودند. و البته پدید آورندگان آثار نیز خود در گالری حضور داشتند تا درباره اثار خود توضیح دهند. در بدو ورود در حالی که هنوز کتاب ها و خرید هایم را حمل می کردم به تماشای آثار پرداختم که ناگهان یکی از هنرمندان این مجموعه بهم نزدیک شد و گفت که می تونم وسایلم را روی یکی از این میزهای اطراف که برای این منظور تعبیه شده بود قرار بدم. با توجه به نامتعارف بودن وسایلم که ملغمه ای بود از کتاب و پیزامه و تیغ ژیلت، طوری این وسایل را روی میز گذاشتم که زیاد تابلو نباشد. بعد از کمی گشت و بازدید گالری را ترک کردم و دقیقا در کنار سینما بولوار ایستادم تا یک تاکسی بگیرم و به محل اسکان خودمان بروم. این سینما بلوار هم برام خاطره داره و فیلم متولد ماه مهر اثر احمد رضا درویش با بازی میترا حجار و محمد رضا فروتن را در آن دیده بودم. فیلمی با حال و هوای آن دوره اصلاحات و جو ملتهب جامعه و گروه فشار و تضییقات دانشگاه. کنار بولوار کشاورز ایستادم و تاکسی گرفتم و دور میدان ولی عصر پیاده شدم. بعد از پیاده شدن مغازه ای عطر فروشی توجهم را به خود جلب کرد و گفتم یه شیشه کوچک عطر بخرم و داشته باشم. یک شیشه عطر کوچک چند سی سی که شاید می خواستم براش 10 هزار تومانول بدهم، برایم 130 هزار تومان آب خورد. حکایت از این قرار بود که متاسفانه یا خوشبختانه به تور یک فروشنده کار بلد و حرفه ای افتادم که با یک شگرد خاص و تغییر و تبدیل هایی که در فرم ظروف عطر انجام داد مجابم کرد که عطر بیشتر با تخفیف بیشتر به همراه یک اشانتیئن خرید کنم. از ظاهر اسانس ها بر می آمد که اوریجینال باشند و اگر این بنده خدا اینجوری که می گفت باشه فکر نکنم خیلی کلاه سرم رفته باشه و اردکان هم که رسیدم برخی از دوستان در خصوص این عطر و ماندگاری آن نظر مساعدی داشتند که باعث شد این فکر در ضمیرم شکل بگیرد. به هر روی خریدی بود که انجام دادم و دیگر غمم نبود که کلاه سرم رفته است یا نه.  بعد از این خرید جالب دیگه کم کم آماده می شدم تا به مکان معهود یعنی آپارتمان شهرداری اردکان بروم که تلفن زنگ خورد و علی اسدیان مسیول دفتر دکتر تابش نماینده اردکان پشت خط بود. فکر می کرد که من اردکانم و من هم فکر می کردم او هم به تهران آمده است. مقداری در خصوص جلسه فردا و موضوع مذاکرات بحث کردیم. بنده خدا در این چند مدت پیگیری سفت و سختی برای این موضوع داشت و اگر موضوع به ثمر برسد نقش ایشان بی بدیل است. مثل همیشه مکالمه و دیالوگ ما ترکیبی بود از موضوعات جدی و شوخی های متعارفی که با هم داشتیم. بعد از این مکالمه نسبتا طولانی نم نمک با توجه به آدرسی که آقای اسماعیلی فرماندار داده بود به سمت آپارتمان شهرداری اردکان حرکت کردم. آدرس خیلی سر راست بود و سریع آن را پیدا کردم. کوچه فرشید که تقریبا در نزدیکی سینما استقلال قرار داشت. وارد کوچه که شدم با تماس با فرماندار مکان آپارتمان هم پیدا شد. بنده خدا در بالکن ایستاده بود و تلفنی مرا راهنمایی کرد. این آپارتمان موصوف، واحد نوسازی بود که در یک مجموعه 4 تا 5 طبقه ای با 10 واحد واقع شده است. نوساز است و تنها واحد مسکونی مورد استفاده این مجموعه. مالک و صاحب آن یک ایرانی مقیم آمریکا است که تنها همین یک واحدش را فروخته و مابقی خالی بودند. موضوعی که در تهران متعارف است و بسیاری از واحدهای آپارتمانی بویژه در نقاط لوکس شهر این وضعیت را دارند. نمای آپارتمان از سنگ های سفید تیشه ای است. با گذر از چند پله و سه طبقه به آپارتمان رسیدم. اصلا تو حساب اسانسور نبودم و البته تاریکی و سکوت فضای داخلی مرا مجاب کرد که اگر هم اسانسوری وجود دارد شاید کار نکند. فرماندار قبلا در را باز گذاشته بود. فضای دورنی آپارتمان تقریبا 75 متر بود. وارد که می شدی ابتدا سرویس بهداشتی و بعد یک اتاق هال و آشپزخانه و بالکن و دو اتاق به اصطلاح خواب هم در کنار حمام آن ایجاد شده بود. نقشه ای تیپ برای این گونه آپارتمان ها که دیگر در تهران رایج شده است. انصافا بایستی به تدبیر شهردار وقت اردکان آقای محمد علی مروتی شریف آبادی برای خرید چنین مکانی آفرین گفت. مکانی که هم سرمایه ای است برای شهر و هم ماوایی است برای مسیولان که در صورت طول کشیدن کار اداری در پایتخت دغدغه اسکان نداشته باشند. از نظر موقعیت مکانی هم این انتخاب هوشمندانه است چرا که مهمترین نهادهای قابل مراجعه برای شهرداری و فرمانداری اردکان وزارت کشور و سازمان شهرداری ها و دهیاری ها با این ساختمان بیش از 1 کیلومتر بیشتر فاصله ندارد. .وزارت کشور که همین بغل است و ساختمان شهرداری ها و دهیاری ها هم که روبروی پارک لاله قرار گرفته است. قبل از هر چیز به توصیه فرمانداریک دوش آب گرم گرفتم که خستگی مسافرت زمینی و پیاده روی امروز از تنم زایل شود و بعد هم یک چایی دبش در محضر فرماندار خوردیم. بعد از مدت ها بود که آب تهران را می خوردم ولی آن آب هم دیگر آب سابق نبود و مثل دهه 70 آنچنان شیرین و گوارا که از خوردنش سیر نشوی. با توجه به اینکه آقایان محسن ملت رییس شورا شهر اردکان و محمد مروتی شهردار دیر وقت می رسیدند و احتمالا شام خورده بودند، رفتم تو فکر تهیه شام. بنده خدا فرماندار تمایلی به خوردن شام نداشتند و با اصرار من راضی شد که شام بخوریم. یک فست فودی پرطمطراق در کنار سینما استقلال سرراست ترین آدرس ممکن برای یک شام یود. با توجه به سابقه قبلی، فرماندار گفت که خوراک سنیشل مرغ سه تکه آن مناسب و خوب است و من هم دو پرس خوراک سنیشل مرغ سه تکه سفارش دادم و سر راه قند و دو نون باگت بزرگ هم گرفتم. فست فودی نسبتا شلوغ بود و ترکیب جمعیتی داخل فست فود نشان می داد که از همه طیف جمعیتی پیر و جوان مشتری پر و پا قرص این اغذیه های آماده و نسبتا پرخطر هستند. با فرماندار دو نفری شام را میل کردیم. متاسفانه فکر کنم اقای فرماندار سر قضیه شام خوردن پیش من رودربایستی گیر کرد و برای اینکه تو ذوق من نزند شام را خورد چرا که بعد از صرف شام حالت مزاجی اش متغیر شد و تا صبح فردا نیز همچنان دل درد داشت. بنده خدا فرماندار بعد از صرف شام چند تا قرص و دوا خورد که با توجه به شرایط سنی ایشان، مصرف اینگونه داروها به نظرم خیلی زود است ولی واقعیت امر این است که فشار و استرس کار فرمانداری و انرژی فوق العاده دکتر تابش نماینده اردکان در پیگیری امور، شاید یکی از دلایل این موضوع باشد. در این اوقات که فرماندار با درد شکم دست و پنجه نرم می کرد و روی کاناپه دراز کشیده بود در حال نیمه خواب و بیداری بود، من نیز منتظر بودم که دوستان شهرداری و شورا نیز به ما ملحق بشوند و چند بار هم تماس گرفتم و آقای ملت گفت که پرواز کمی تاخیر داشته است که البته این امری بدیهی است تا باشد این تاخیرها چرا که با چند دو جین از این توپولوف ها و آنتونوف ها و فوکرهای از رده خارج و درب و داغون، آدم بیشتر به فکر فرود سر و سامان و بی دردسر است تا تاخیر در پرواز. ساعت 45 دقیقه بامداد بود که زنگ آپارتمان به صدا درآمد و این نشان می داد که شهردار و رییس شورا به سلامتی رسیده اند. در خصوص مسافرت های هوایی در ایران واقعا باید نگران بود با این ناوگان فرسوده و پکیده ای که ما داریم. با ورود محسن ملت و وجود یک احساس خودمانی و همذات پنداری ای که میان من و ایشان وجود دارد، اصلا جو آپارتمان تغییر کرد. خنده های مداوم و بی دلیل من و ملت صحنه ای جالب و البته کمی مصحک را رقم زده بود که با پیوستن شهردار هم به جمع ما کلا جنس جور شد. بعضی وقت ها خارج شدن از پوشته های تصنعی مقامات و پست های دولتی لحظات شیرینی را رقم می زندو امشب از آن شب ها بود. حسین اسماعیلی ، محسن ملت و محمد مروتی نه به عنوان فرماندار، رییس شورای شهر و شهردار اردکان بلکه به معنای اشخاص حقیقی خودشان، امشب برایم ظهور و بروز پیدا کردند. از همان بدو ورود محسن ملت صدای قهقمه خنده من و اقای ملت جوی زیبا و کمی حیرت انگیز را برای فرماندار رقم زد و شاید هم جناب فرماندار اصلا باورش نمی شد که من چنین پوسته شخصیتی هم دارم. بعد از خوش و بش های اولیه، مجسن ملت  از کیفیت سفر و چگونگی رسیدنشان به آپارتمان شهرداری گفت. همیشه و یکی از خاطرات زیبای مسافرت های این چنینی دیالوگ هایی است که بین رانندگان تاکسی و مسافرینی که تازه به شهری رسیده اند در می گیرد.و امشب هم این اتفاق برای دوستان ما آقایان ملت و مروتی رخ داد. اقای ملت گفت از فرودگاه که تاکسی گرفتیم و بعد از خوش و بش های اولیه با راننده تاکسی ، متوجه شدیم که او اصالتا اهل ده بالای یزد است و قریب به 40 سال است در تهران زندگی میکند.به گفته ملت این راننده به شدت از زندگی در تهران متنفر بود و نوعی اجبار و اضطرار با عث شده بود که در این شهر بماند. موضوعی که کم و بیش گریبانگیر بیشتر ساکنان و با شندگان تهرانی است که از سال ها قبل از شهر و وطن خود به اینجا مهاجرت کرده و جلای وطن آبا و اجدادی خود نموده اند. این راننده آنچنانکه ملت برایم تعریف کرد قبلا مسیول فنی تعمیراف هواپیماهای اف 14 در سازمان صنایع هوایی دفاع بوده و وضع مالی نسبتا مناسبی داشته است.صاحب چند ملک و مستغلاف دیگر نیز بوده است. آنطور که راننده برای دوستان ما تعریف کرده، ناگهان آن روی تلخ و نحس زندگی هم به او رو می کند و بواسطه یک عارضه قلبی ناگهانی و بعد هم سکته مغزی مجبور می شود که همه املاک و دارایی خود را بفروشد و برای 3 سال مقیم استرالیا شود تا درمان قطعی اش انجام شود چرا که سیستم پزشکی ایران در آن برهه وشرایط خاص جنگی و محدودیت های ناشی از تحریم های بین المللی  توانایی مداوای بیماری ایشان را نداشته است. خوشبختانه این پیگیری ها مثمرثمر واقع می شود و او به بهبودی نسبی دست می یابد ولی دیگر هیچ گونه مال و ثروتی برایش باقی نمانده و حالا او تنها با ماهی 800 هزار تومان حقوق بازنشستگی پیش از موعد باید بخشی از هزینه سنگین زندگی خود را از راه مسافرکشی به دست بیاورد و به قول محسن ملت در یک چشم بر هم زدن موقعیت آدمی بالا و پایین می رود. و این درسی است که ما هیچ کدام از آدم ها اصلا بهش توجه نداریم. بعد از مقداری گفت و گو از این در و آن در صحبت کردن ، کم کم دوستان بواسطه در پیش بودن چلسات فشرده فردا صبح برای خواب و استراحت آماده شدند.

ادامه دارد...............

مردم گرایی یا مردم فریبی

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر 

بسم الله الرحمن الرحيم ( قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي (25) وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي (26) وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي (27) يَفْقَهُواقَوْلِي(28) ) سوره طه

سلام و درود خدا بر محمد مصطفی و خاندان پاک و مطهرش. و اما بعد، شک و تردید، نداشتن شجاعت و ظرفیت قبول اشتباه و انحراف در یک موضوع و اشراف نداشتن به کلیت موضوع و جزیی نگری و تنظیم مقدمه و موخره ای که باب میلمان باشد و نه رضای خداوند تبارک و تعالی را در آن خواهان باشیم، هر کدام دانه تسبیحی است و آنگاه که آنها را در ریسمانی از تهمت و افترا به یکدیگر بیاویزیم، ثمره ای جز افتراق و ظن و گناه ندارد.جامعه ای که اینگونه اخلاقیات را به مسلخ بهره برداری های شخصی و جناحی می برد، بانگ جرس نابودی و زوال خود را در تیه گمراهی به صدا در آورده است.

وب سایت و رسانه مجازی محترم اردکان گویا در جواب به یادداشتی از این حقیر، تحت عنوان((مسیول داری یا مردم داری؟ /تلاش برای گمراه کردن اذهان مردم از حقیقت یک صبحانه کاری)) به جای پاسخ به توضیحات و ملاحظاتی موثق و روشن که برای همه انها شاهد دارم و خود رسما و قانونا در آن حضور داشتم وآنها را در 5 بند تنظیم کردم و انتظار این بود که این دوستان در جهت آگاهی و صحت و سقم این موارد، به یک یک آنها یا اهم آنها بپردازند و آنها را در محک نقد و راستی آزمایی قرار دهند و کام تشنه و حقیقت جوی شهروندان اردکانی را سیراب کنند، دیواری کوتاه تر از این حقیر پیدا نکردند و همه ناشی گری و آماتور بودن خود را در زمینه جمع آوری اطلاعات از منابع غیر موثق و بدون نام و عنوان را بر سر این حقیر آوار کردند. به ضرص قاطع معتقدم، دوستان ما در این درگاه مجازی حتی یک بار با حوصله یادداشت این حقیر را حتی سرسری و با عجله نخوانده اند و حتی هدف از نگارش آن را نیز درک نکرده اند و یا انقدر در جامعه ما بذر شک و نفاق و عدم اطمینان پاشیده شده که مطلع یادداشتم را هم باور نداشتند، آنجا که اشاره کردم، این یادداشت نظرگاه من به عنوان فردی کاملا مطلع در روند این پروسه است و هرگونه برداشت منفعت طلبانه از آن عین گناه و بی انصافی است.

و اما بعد، سر آن ندارم که باز مشکلات ژورنالیستی و تکنیک های کسب خبر از این صبحانه به اصطلاح کاری را به دوستان گوشزد کنم که در حقیقت منشا این جنجال و فرافکنی شده است. چرا که اگر این دوستان خواهان مکشوف شدن حقیقت بودند به این توضیحات وقعی نهاده و بر مبنای روند دشوار 6 ماهه به قضاوت می تشستند و جامعه آماری خود را در این پروسه به یک نشست جند دقیقه ای نماینده و اعضا حاضر در جلسه خلاصه نمی کردند.

این حقیر لااقل توقع داشتم بند 3 یادداشت مذکور مورد توجه دوستان قرار گیرد که به چه مجوزی شهردار محترم و ریاست شورا در جلسه تهران شرکت کردند و اگر عضو یا اعضایی در جریان این سفر کاری مهم و استراتژیک قرار نداشتند که بخشی از بازخوردش مطرح شدن آن در صبحانه کاری بود، گناه این حقیر چیست و تجربه بروکراسی این چند ماهه به من یاد داده که برای تمشیت امور حتی در جریان مرخصی ساعتی کارکنانم باشم چه برسد به اینکه آنها بخواهند ماموریتی اداری روند.

و این موضوع که حاضران در آن صبحانه کاری و از جمله نماینده محترم خواهان امضا این قرارداد در آن محل بودند در حقیقت یک توهین بزرگ به فردی است که سابقه 16 ساله در روند قانون گذاری این مملکت دارد و هنوز تشخیص نمی دهند که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد و اگر اینجور است پس این همه چانه زنی بر سر موضوعاتی چون روند هسته ای ایران که ماه ها بر سر تنظیم موافقتنامه هیات های پارلمانی و سیاسی در هتل های کشورهای مختلف چانه زنی می کنند نیز گناهی نابخشودنی و خیانت در حق ملت است.

و اما بعد، این درگاه فرهنگی اخلاق مدار و حامی حقوق حقه جامعه علی رغم توضیحات این حقیر که همگی آنها مستدل و قابل اثبات در هر دادگاه اخلاقی و وجدانی است، بر مبنای تصورات و برداشت های تاریک خانه ای خود و صغری کبری چیدن های شبح وارش و پای چوبین استدلالش که باید منتج به کشف یک راز بزرگ از مفسده ای خیالی شود، همچنان بر طبل توخالی متهم جویی می نوازد و اینجاست که یادداشت اخیر از قالب یک روند ژورنالیستی خارج شده و به اتهام پراکنی و بازی با آبروی افراد می انجامد، و انگشت اتهام را به طرف این حقیر که کمترین اختیار و مسیولیت را در این پروسه داشته ام، نشانه می گیرد.

من متهم می شوم به اتهام پراکنی به این درگاه فرهنگی که ان شالله در آینده از این اتهامات کشف رمز شود، من متهم می شوم به پوشاندن ضعف های متعددم در تنظیم این قرارداد که اصلا در آن نه جایگاهی دارم و نه اختیاری، من متهم می شوم به سفارشی نویس بودن و داشتن حب به جایگاه و میز و دولت داری.

و اما بعد، برای تظلم و دادخواهی به درگاه خداوند و قضاوت افکار عمومی جامعه و مردم که در بین انها راه می روم و زندگی می کنم، چاره ای ندارم جز اینکه به مولایم حضرت سجاد اقتدا کنم، آنجا که در مسجد اموی و در آن هیاهوی تبلیغات اموی به معرفی خود برخاست، آنگاه که شامیان مسلمان شده به اسلام اموی او را نمی شناختند و این خطبه آتشین را ایراد کرد که مطلعش این است(( انا ابن مکه و المنی: من فرزند مکه و منا هستم)

بلی دوستان من شوفرزاده ای بی ادعا و شهروندی بی آزارم که الان 10 ماهی است به سرپرستی اداره ای منصوب شدم که هر روز صبح هنگام رفتن بدان جا غمی سخت وجودم را فرا می گیرد. از پژوهش گری و معلمی دانشگاه به پادویی ، کارچاق کنی، پرداخت قبض آب و برق،مقسم مصالح ساختمانی، تهیه قند و چای اداره و زیر بغل گرفتن اسناد اداری و منتظر ماندن پشت در اتاق ذی حسابی  گرفتار شده ام. گاه و بی گاه باید به فرمانداری و شهرداری بروم و خود زنی کنم. در جریان افتتاح بازارچه صنایع دستی که به گواه مسیولان پروژه آبرومندی بود، یک هفته تمام خودم و پرسنل نجیب و زحمت کشم شبانه روز تلاش کردیم و شرم می کشدم که حتی نتوانستم یک برگه بی ارزش لوح تقدیر برای آنها آماده کنم.  هر روز باید عرق شرم بر جبینم بنشیند که نمی توانم حتی کوچکترین درخواست این مردم محروم و مستضعف را برآورده کنم. 7 ماه است نیرویی زحمت کش را با قول مساعد مسیولان شهر سر کار آورده ام و هنوز ریالی حقوق به او نداده ام.

در همه عمر به تاسی از ابوی زحمت کشم نه دنبال رانت و گروه و دسته ای بودم و نه از امتیازات آن بهره ای بردم. سال 1376 در کنکور سراسری با رتبه 314 در رشته باستان شناسی دانشگاه تهران قبول شدم و در سال 1380 کارشناسی ارشد را هم در همان جا گذراندم. هنگام خدمت سربازی از طریق قانونی برای امریه سربازی اقدام کردم که موثر واقع نشد و به عنوان یک سرباز وظیفه با درجه ستوان یکم در پادگان شهید کبریایی کاشان دوران پرمشفت سربازی را گذراندم. بعد از اتمام خدمت نه به دنبال سفارش بودم وخودم و لطف خدایی که همیشه حامیم بود کمک کرد تا به صورت قرارداری در پایگاه پژوهشی میراث فرهنگی یزد شروع به کار کنم. قراردادهای یک ماهه ، سه ماه و شش ماهه را از سر گذراندم ولی یکبار هم دفتر نماینده نرفتم. رکورد 6 ماه حقوق نگرفتن با همسر و یک فرزند را در سابقه ام دارم. تا اینکه در سال 1391 در امتحان تبدیل وضعیت با رتبه اول استان یزد به صورت پیمانی استخدام شدم و در همان سال هم در آزمون دکتری علی رغم اینکه می توانستم از توصیه و سفارش بهره ببرم و در دانشگاه های تهران مشغول به تحصیل شوم تنها به اتکا لطف خداوند و تلاش خودم در دانشگاه محقق اردبیلی پذیرفته شدم و در نهایت با اصرار فراوان مسیولان و انکار فراوان خودم الان 10 ماهی است که سرپرست این اداره شدم و اگر فردا از سمتم برکنار شوم آن روز را به شکرانه این لطف سر بر آستان خداوندی فرو می سایم. قصد اضافه گویی ندارم و معتقدم نباید برای توجیه اهداف خود به هر وسیله ای متوسل شد و رفتارهای ماکیاولیستی را پیشه کرد.

و در پایان همچنان منتظر روشن گری و توضیحات دوستان در خصوص 5 بندی که در یادداشتم در شهروند بدان اشاره کردم، می مانم. امید است دوستان با سعه صدر و پرهیز از شتاب زدگی به بازخوانی موارد مطروحه بپردازند و اگر دروغگویی و عدم صحتی در آن وجود دارد، گردنم از مو باریک تر است و در هر تریبونی که دوستان بفرمایند حاضرم این رسوایی احتمالی را بانگ بزنم. توصیه ام به دوستان این است که اینگونه برای یک دستمال که در اینجا ساخته ها و ابداعات ذهنی و نه واقعیت های میدانی 6 ماه گذشته است، قیصریه ای را که اعتماد و حس مفاهمه مردم و مسیولان است را به آتش نکشند. و این نکته را هم اضافه کنم که یادداشت این حقیر دانسته ها و آگاهی های موثق من از این پروسه بود و هیچ گونه قضاوتی در خصوص مباحثی مثل ورود اقای مهندس سید حسینی معاونت محترم عمرانی استانداری به بحث ندارم. و تنها نظرم در این خصوص علی رغم نظر شما که می خواهید همه چیز را با توهم توطیه تعریف کنید، دلسوزی و پیگیری یک مسیول است که بواسطه دارا بودن سابقه مدیریتی در سنوات قبل در حوزه میراث فرهنگی و درک عمیق ایشان به مقتضیات زیر ساخت های گردشگری ومبدع هتل رستوران های سنتی در استان و نامگذاری سال 1384 به نام سال خوش آمد گویی به یزد ، خواهان تسهیل در این روند بوده اند که البته این امری پذیرفته شده در معادلات سیاسی است و عزیزان شورا می توانند اصلا زیر بار آن نروند و به وظایف قانونی خود در این خصوص عمل کنند. و در پایان باز هم تاکید می کنم اگر دین نداریم آزاده باشیم. به امید رهایی و نجات این حقیر از این مسیولیت و بازگشت به صبغه و پیشینه پژوهشیم و معلمی دانشگاه .

این یادداشت در شب رحلت حاجیه خانم فاطمه خاتمی تنظیم شده است. بانویی قران پژوه و متقی و امیدوارم  همگی با تاسی از این بانوی متقی و پرهیزگار مدار و نگاه و قضاوتمان آموزه های قرانی و سعی در مولفه قلوبهم باشد