دستيست كه در گردن يار بودست
تصوير زير يك گونه سفال شاخص دوره ايلخاني و تيموري است موسوم به قلم سياه كه البته در سنت سفالگري منطقه يزد و ميبد و اردكان نامي اشنا است.

سفال قلم سياه از جمله سفال هايي است كه بوم و زمينه آن شاهد هنرنمايي و نقش اندازي گونه اي متنوع از نقش مايه ها و موتيف هاي هندسي ، گياهي و انساني و كتيبه اي است.و الحق و الانصاف از جمله گونه هاي سفالي است كه خيلي پركار و زيبا هستند.
اين سفالينه زيباي قلم سياه با شعر زيبايش (( دستي است كه در گردن يار بوده است)) ناگاه مرا به ياد رباعي هاي پر مغز حكيم عمر خيام انداخت. رباعي هايي كه هر كسي از ظن خود يار خيام شد. يكي او را نهليسم ناميد ، ديگري او را دايم الخمري مجنون و برخي هم اورا عارف و واصل راه حق.
خيلي به اين موضوعات تخصصي كاري ندارم ولي آن چيزي كه توجه مرا در كتيبه روي سفال جلب كرد يك موضوع نسبتا فلسفي است كه شايد مد نظر آن سفالگر مرحوم هم بوده است و البته متاثر از اين رباعي حكيم عمر خيام:
رفتم در كارگه كوزه گري دوش
ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش
هريك به زبان حال مي گفتند
كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش
شايد بهم بخنديدن ولي من شك ندارم كوزه گر مرحوم ما هنگامي كه در حال نقش اندازي بر بدنه اين سفال بوده با زمزمه كردن اين رباعي ، گل رسي را كه پخته شده و آمده زير دست او براي نقش اندازي ، حاصل همان جسم خاكي ما آدم ها دانسته كه روزي در آغوش يار بوده و عشق بازي مي كرده است.
آري حقيقت وجودي ما ادميان و اين دنياي سراسر تغيير همين است كه هيچ موجودي نابود نمي شود و در چرخه حيات روزي بافتي زنده است و روزي هم خمير مايه كوزه گري كه با ديد عبرت بين خود اينگونه ما را به ماهيت وجودي خودمان بر مي گرداند.
خدا بيامرزد حكيم عمر خيام و خدا بيامرزد همه عاشقاني كه روزي اين گونه عاشقانه نقش اندازي كردند و بعدها از خاك گورشان خاك رس هايي برآمد كه آيندگان هم بسازند و همچنان تا به امروز اين دور و تسلسل باقي است.
جالب توجه اينكه اين تصوير را در يك مقاله اي ديدم كه مي خواست ثابت كند اين بيت شعر نشان از سكسواليته و يك حالت شهواني در ادبيات فارسي است ، اشتباهي سهوي ويا عمدي كه بيشتر مستشرقين در هنگام برخورد با نمادهاي ما مرتكب مي شوند در حالي كه اصلا با جهان بيني ايراني هيچ گونه آشنايي و قرابتي ندارند.
علاقه مند به حوزه میراث فرهنگی