به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

هر سال هفته دوم اردیبهشت ماه برای علاقه مندان کتاب و کتاب خوانی ضیافتی برپاست ٬ ضیافتی که نقل مجلس آن کتاب است و سفره ان غرفه هایی است که آدمی از گام زدن در آنها خسته نمی شود.بعد از چند سال وقفه امسال تونستم یه سری به نمایشگاه بزنم البته به نوعی توفیقی اجباری بود چرا که از کلاسم در اردبیل بازمی گشتم و یک روز غیبت از محل کار را به جان خریدم تا سری به نمایشگاه کتاب بزنم.

ساعت یک بعد از نیمه شب روز یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ماه از اتوبوس اردبیل پیاده شدم و یک راست به خونه دوست دوران دانشجویی ام مرتضی برزگر بفرویی رفتم بنده خدا به خاطر من بیدار مانده بود.کمی به یاداوری خاطرات گذشته گذشت و بعد هم دمی اسودیم و صبح ساعت ۷ از خواب بلند شدم و بعد از صرف صبحانه ای مختصر راهی نمایشگاه شدم.حالا دیگه نمایشگاه کتاب سال هاست که به مصلی تهران رفته و دیگه تو ولنجک تجریش نیست. متروی توحید رو سوار شدم و ایستگاه دروازه دولت خطم رو عوض کردم و تقریبا ساعت ۹ صبح بود که به محل نمایشگاه رسیدم. شروع کار رسمی نمایشگاه ساعت ۱۰ صبح بود و تا اون موقع در کنار افرادی دیگر که مانند من برای بازدید آمده بودند در گوشه ای از محوطه مصلی ارام گرفتم.مثل همیشه بساط غرفه های تنقلات و فست فود خیلی زودتر از بقیه غرفه ها گرم میشه.با خودم فکر کردم اگه این مردم اینقدی که به شکمشون توجه می کردند به مغز و ذهنشون می رسیدند دنیا چه گلستانی می شد.سرانجام ساعت ۱۰ صبح بود که نمایشگاه بازگشاییی شد و به سمت بازدید غرفه ها رفتم. امسال چینش غرفه ها به این صورت بود: اولین غرفه اختصاص به کتاب کودک داشت و مثل هرساله نشر شکوفه وابسته به انتشارات امیر کبیر در میان ناشران کودک برجستگی خاصی داشت.در دادمه غرفه کتاب های الکترونیک بود که در این سالها با توجه به گرانی کاغذ و استفاده از فن اوری های نوین از گسترش و توسعه قابل ملاحظه ای برخوردار شده بود.این غرفه خیلی شبیه به بازار مکاره بود و متصدیان غرفه ها مدام در حال زدن مخ بازدید کنندگان بودند تا محصولات خود را قالب کنند.یکی از غرفه هایی که در این چند ساله به صورت تخصصی شروع به کار کرده نمایشگاه تخصصی صنعت چاپ است که البته خیلی بازارش کساد بود. در کنار این غرفه هیات امناء کتابخانه های سراسر کشور نیز اقدام به ایجاد غرفه ای کرده بود که موضوعاتی چون نقاشی ازاد برای کودکان و مکان هایی برای مطالعه مجانی کتاب از نواوری های این بخش بود.با یک گشت کوتاه سریع خودم رو به غرفه ناشران مستقل رساندم تا در باره کتب تخصصی رشته خودم کسب اطلاع کنم که متاسفانه تقریبا هیچ کتاب جدیدی تو حوزه باستان شناسی امسال رو نمایی نشده بود.از قضا به غرفه میراث فرهنگی و دوست خوبم اقای شکوفه سر زدم انقدر کسادی بود که با هم برای دقایقی به گپ و گفت نشستیم و حتی عکس یادگاری هم گرفتم. اقای شکوفه گفت که چه خبره امسال اصلا بچه های باستان شناسی به غرفه نیامده اند البته او اعتقاد داشت وضعیت اقتصادی و رکود چند ساله فعالیت های باستان شناسی یکی از این دلایل عدم استقبال بودند.با توجه به اینکه پولی در بساط نداشتم بیشتر تماشاچی بودم تا خریدار و البته این اپیدمی تنها شامل حال من نبود بلکه امسال هم از نظر حجم بازدید کنندگان و هم از نظر نسخه های کتاب ارائه شده در نمایشگاه از سال های کم رونق بود و تقریبا همه از گرانی کتاب گله داشتند و البته تخفیف های کتاب ها هم بیشتر تو خونه ۱۰ تا ۱۵ درصد بود که خیلی برای خریداران جذاب نبود.

طرف های ساعت ۴ بعد الظهر از نمایشگاه خارج شدم و به طرف خانه اقای برزگر به راه افتادم که از بخت بد بنده خدا تا ساعت ۶:۳۰ دقیقه سر کار بود و اگه همخانه او یعنی اقای بهروز گودرزی هم کلاسی دوره لیسانسم نبود دیگه خیلی کلافه می شدم. با اینحال حدود نیم ساعتی مثل اواره ها و غریبه ها کنار اپارتمان بچه ها نشستم که سوژه عکس جالبی شد.  

در ادامه به یک گزارش تصویری مختصر از نمایشگاه توجه کنید. حقیقتش می خواستم عکس های بیشتری بگیرم ولی ترسیدم یهو حراست نمایشگاه بهم گیر بده . برای همین به چند تا عکس که ان هم به صورت مخفیانه گرفتم اکتفا کردم.

یکی از ابتکارات نمایشگاه که چند ساله تداوم داره ایجاد مکان هایی برای کشیدن نقاشی توسط بچه هاست که با جایزه هم همراه است ولی حقیقتش کسی استقبال نمی کرد.

بازار تنقلات و فست فود فروشی ها همیشه حاشیه ای پررنگ تر از متن است که در نمایشگاه هم وفورش به چشم می اومد.

در غرفه انتشارات میراث فرهنگی در کنار دوست عزیزم اقای شکوفه. بنده خدا شکوفه بیشتر کارهای پایگاه پژوهشی شهر تاریخی یزد رو با کیفیت عالی چاپ کرده. ضمنا سلام گرمی هم به ابی جون عزیز( ابراهیم کاظم نژند) رسوند.

هنگام ظهر است و بازار ناهار خوردن و استراحت داغه. امسال انصافا شهرداری با ابتکار زیبا که تعبیه کیسه زباله در مکان های متعدد بود از تجمع اشغال و زباله در فضاهای باز جلوگیری کرده بود.

یکی از کریدورهای اصلی نمایشگاه که همچنان که می بینید خیلی خلوت و ضایع است.

و پایان کار من که غریبانه در کنار دیوار شکسته ای که جنب اپارتمان اقای برزگر است ٬ نشسته ام و منتظر تا بچه ها بیان و بریم داخل تا کمی استراحت کنم. چند تا رهگذر که از کنارم رد شدند با توجه به کوتاهی موهای سرم نگاه های چپ چپ بهم می کردند.