به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

این عکس تزیینی است

این چند جمله را دیروز هنگامی که از مسیر تبریز به زنجان در حرکت بودم نوشتم

یکی از خاصیت های تو اتوبوس نشستن ٬ هوس وشهوت نوشتن است ٬ ان هم از نوع هذیان گونه و اراجیف گونه اش.فکر می کنی سرشار از احساس و عاطفه ای ٬ فکر می کنی همه چیز با تو در حال تبادل انرژی و حس است.شاید یک دلیلش تنهاییت باشد و مرخصی ای که به زبانت داده ای تا کمی بیاساید و و در عوض روح و جانت را و نطق درونت را شکوفا سازد.و شاید دلیل دیگرش دیدن مناظری است که تو فقط و فقط می توانی در کنار شیشه قدی اتوبوس به نظاره بنشینی .تصاویر و مناظری که تو در درگیری های ذهنی روزانه ات ٬ در محیط کار و خانواده دیگر قادر به مشاهده آنها نیستی.

طبیعت بکر و سترون ٬ مزارعی که فکر می کنی با خط کش کرت بندی شده اند ٫ کوه های دوردست که در خیالت در دو قدمی تو هستند و در واقع فرسنگ ها با تو فاصله دارند.گله های گوسفند با چوپانی خرسوار ٬ ردیف گزها ٬ طاق ها ٬ سپیدارها و تبریزی ها و درختان زبان گنجشک که در کنار جاده ها هریک یا برای بقا می جنگند و یا از شادابی و شکفتگی سر بر آسمان می خرامند. 

دشت های سبز باران خورده ٬ گارد ریل هایی که مانند خط ممتدی از برابر نگاهت می گذرند ٬ هوایی گرگ و میش که گاهی آفتابی و گاه ابری می شود.و تو در صندلی اتوبوس نشسته ای و مدام چشم در راه تا با تابلویی دیگر چند کیلومتری به مقصد نزدیک تر شوی.

مقصدی که فکر می کنی سخت مشتاق و در انتظار توست ولی آنگاه که در میابیش می بینی که ٬ این توهم تو ٬ زاییده یک دلتنگی و دل نازکی است بواسطه چند روز ندیدن و نفس نکشیدن در شهر و ولایتت.

سال هاست که دربدر جاده هایی و به نوعی دیگر عادت داری به این حالات مالیخولیا گونه.دیگر این کویرهای پیرامون جاده ٬ دشت های باران خورده سرسبز ٬ زمین های سترون و ردیف درختان تبریزی کنار جاده ٬ تنها یک آنی از برخورد چشم تو با پیرامونت نیست ٬ بلکه هرکدام تابلوهایی است که تو در یک شهر فرنگ کودکیت بارها آنها را در یک حرکت چرخان مشاهده کرده ای و مشاهده کرده ای ....و جالب اینکه هیچگاه هم دلزده نشدی.

و باز دوباره باران است که به مانند یک ریتم موسیقی کوک نشده ٬ به شیشه اتوبوس می خورد و به دنبال ان واکنش طبیعی برف پاکن ها ٬ که شاید اگر هم اشاره راننده نباشد ٬ خودبه خود به کار می افتند.البته اگر تو این موضوع را باور داشته باشی که هیچ ذره ای در طبیعت بیهوده نیست و هر چیزی بهر کاری و بهر ماموریتی می رود و روح و حرکت را هم از همان منبع انرژی می گیرد.

هیچ از خود پرسیده ای که آخر چه سود از این همه فرسوده کردن تن و روان ٬ انهمه سفید شدن مردمک چشم برای رسیدن به شهری و انتظار برای ورود به منزلی دیگر.توقف هایی که چون خنجری سینه مشتاقت را برای رسیدن به یار و دیار می شکافند؟ برای این سوال جوابی ندارم و یا بهتر بگویم از نظر عقلی و کاسبکاری شاید این سوال و جواب ها خیلی معقول نباشد.و شاید از منظر دلی و عاطفی تنها می توان به افق فرارویت خیره شد و جواب همه این سوال ها را در مشاهده آخرین اشعه خورشید که در حال غروب کردن است ٬ پیدا کرد.شاید همه این دربدری ها به تماشای زیباترین تابلوی طبیعت که سرشار است از تعارض غلبه تاریکی بر نور و مقاومت نور در برابر تاریکی ٬ بیارزد.

اصولا سفر و ریشه نداوانیدن در یک مکان ٬ خاصیتش دریادلی است.قانع بودن است و و در یافتن این مفهوم که فانی هستی و رو به زوال.

 در حرکت دم به دم طبیعت و کوه ها در برابر دیدگانت که چون تصویری چیده شده در یک نگاتیو در مقابل چشمانت می گذرند ٬ و به تو می فهمانند که باید عبور کنی از هرآنچه که در اطرافت ساکن هستند و این حرکت توست که به ما نیز حرکت می دهد.