به نام خداوند بخشاینده بخشایشر

نقل می شود که بهرام گور می آمد روستاها را از خداوندگانش می گرفت و به اطرافیان خود می داد.اطرافیان او نمی توانستند روستاها را اداره کنند و روستاها رو به ویرانی می گذاشت.ویران که می شد خراج نمی دادند و دولت و ارتش ضعیف می شد. نتیجه آن دست اندازی به مرزها و آشفتگی کشور شده بود.هیچ کس هم جرات نی کرد این حرف را به بهرام بگوید. تا اینکه یک روز بهرام در شکارگاه ٬ یک جفت جغد روی درخت بودند که آواز خواندند ٬ بهرام گفت خیلی دلم می خواست بدانم که آنها به هم چه گفتند.یک وزیر هوشمند او گفت : قربان من می دانم.بهرام گفت : چه گفتند که این را شنید؟وزیر گفت: جغد نر می خواست با جغد ماده آمیزش کند که جغد ماده شرط و مهریه سنگین گذاشت.گفت باید صد ده خراب مهر من کنی که جغد نر هم قبول کرد و گفت خدا حکومت بهرام را برقرار کند که اگر حکومتش برقرار باشد ۱۰۰ تا ده خراب که سهل است ٬ هزار ده خراب مهرت می کنم.بهرام خیلی جا خورد و گفت : یعنی چه؟که به او گفتند قربان کاری که شما کردید و روستاها را از خداوندگانشان می گیرید و به اطرافیانتان می دهید ٬ این روستاها رو به ویرانی گذاشته است........