به نام خداوند بخشاينده بخشايشكر

امروز سومین روز از درگذشت ننه عزیزم بود. زنی که اندازه همه لحظات عمرم ازش خاطره دارم.خدا را شکر عمر طولانی و با عزتی داشت و در سن ۸۱ سالگی بدون اینکه وبال جان کسی بشود رخت از این دنیای فانی بست و به دیدار معبود شتافت.از این بابت خیلی خرسندم و از بابت اینکه دیگر در بین ما نیست غصه دار و ناراحتم.بالاخره مرگ حق است و روزی همگی ما بایستی از این دنیای فانی و سرگرم کننده رخت سفر ببندیم و برویم به قول معروف دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.این رسم روزگار است و کسی نمی تواند در برابر آن تاب بیاورد که این مقدر الهی است و خدا کند همه مرگ ها و فناها چون مرگ مادر بزرگم به موقع و آرام و با کمترین زجر برای متوفی و بازماندگانش باشد

اما نکته ای که می خواهم در اینجا به آن اشاره کنم موضوع خاطرات است که بواقع ذهن نوستالوژیک ما انسان ها برخی مواقع به سراغ آن می رود و آنگاه است که آدمی در می یابد که چه گوهری را از دست داده و چه فقدانی در مناسبات خانوادگی و حیات جمعی او به وجود آمده است.

برای من که ۴ سال از زندگی اولیه ام را ٬ یعنی از بدو تولد تا چهار سالگی در این خانه پدربزرگی و اجدادی زیسته ام و بالیده ام و آنگاه در سنین کودکی بیشترین دلبستگی را به این خانه اجدادی دارشته ام خیلی سخت است که باور کنم این چراغ برای همیشه خاموش شد و بعد از فوت پدربزرگم که ۲۳ سال پیش اتفاق افتاد ٬ حالا ننه ام هم به او ملحق شد و  دیگر هیچ بهانه ای ندارم تا پا به این خانه بگذارم.مرور این خاطرات و آن لهجه شیرین بفرویی مادر بزرگم چند روزی است که امانم را بریده و شاید اشکی به چشمانم نیاورد ولی بواقع از درون متاثرم می کند.

هنوز طعم چایی های قند پهلوی همراه با حلقه های دود سیگار اشنوی ویژه پای منقل پدر بزرگم و چراندن چند راس گوسفند ننه حاجی رباب و رفتن به پسته زار بفروییه در سنین خردسالی با آن پیکان خاکستری اق بابا و آن پیاده رویی هایی که بیشتر وقت ها با ممد داداشم از خانه خودمان یعنی محله جعفر خان تا محله باغستان در ظهر های گرم تابستان به شوق دیدار پدر بزرگ و مادر بزرگ در سنین نوجوانی داشتم ٬ شده جزیی از دلخوشی های شب های دراز بی خوابی ام.

و تلخ ترین خاطره و آخرین آن٬  روز قبل از فوت ننه بود. اتاق ۲ بخش داخلی بیمارستان ضیایی اردکان ٬ ساعت ۳۰: ۱۶ دقیقه٬ تا نگاهم به نگاه خسته و ناامیدش افتاد هر دو گریستیم ٬ گریستنی تلخ .من همان لحظه دانستم که دیگه ننه رفتنی است ٬ نگاهش نگاه مسافری است که دارد برای رفتن لحظه شماری می کند. دیگر تاب ماندن نداشت ٬ دیگر نمی خواست مثل معدود دفعات قبل که در بیمارستان بستری شده بود به خانه بازگردد ٬ می خواست برود ٬ رفتنی بی بازگشت ٬ رفتی برای همیشه.پیکر نحیفش مچاله شده بود. دیگر دلخوشی ای برایش نمانده بود و یا شاید هم دیگر دل خوشی از ما بازماندگانش نداشت. نمی دانم ٬ کلافه ام.

آخر شب بعد از مراسم ختم که تو کوچه محله ننه قدم می زدم ٬ دیدم و حس کردم که کوچه کم کم داره از قدیمی هاش خالی می شه. یادش به خیر مرحوم حاجی احمد آبادی . مرحوم بی بی صاحب . مرحوم رباب زن جلال . مرحوم اق مندلی و ربابه کمری. مرحوم ممد حاجی صادق . مرحوم حسین ناصر. حاجی رضا ناصر. رضا زارچی. حاجی عباس راجی .شهربانو . اق بابا حاجی عبدالرزاق. ننه ماشالله .مرحوم محمود شاكري و حاجي زري  و فاطی ناصر . خدا همه اشان را بیامرزد.

خوشحال و خرسندم که در این چند مدت بیماری و ناراحتی اش کسی کم نگذاشت بویژه ممد و اختر داداش و زن داداش عزیزم که به اقتضاء شغلشان پروانه وار دور و بر ننه چرخیدند ولی او می خواست برود و خدا را شکر سبک بال رفت و خدا نخواست که خوار و زمین گیر شود. همان طور که سال های سال در کلاته ارجنان و سی و چند سال در محله باغستان اردکان سرافراز و سربلند زیست. روحش شاد و یادش گرامی.

دوستان ٬ ننه ها و اق باباها جواهر های بی قیمتی هستند اگه شما هر کدومشون را دارین قدرشون رو بدونین که واقعا محل اجتماع و رونق خانواده هستند و بودنشان غنیمتی است برای دلمشغولی های بی ارزش دنیای امروزی.