داستانک9
به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

این عکس تزیینی است
این روایت واقعی است.
دانیا بیا مامان. دانیا بیا مامان
این فریادهای مادری در پارک خطاب به دختر کوچولویش بود.مادری که چادر سیاه ساده و آن کفش های طبی بی آلایش و گونه های فرو رفته اش حکایت از فقری دردناک و پنهان در چهره اش می کرد.دخترک حدود سه یا چهار سال بیشتر نداشت.با اینکه لباس هایش کهنه و مندرس بود ولی مرتب و تمیز به نظر می رسید.کمی دورتر مادرش روی نیمکتی نشسته بود و او را از دور می پایید.
نه اشتباه نکنید ٬ مادر نظاره گر بازی و شادابی کودکانه دانیا نبود که شاید در این سن و سال مهمترین و اصولی ترین فعالیت کودک است بلکه او را با چند بسته دستمال کاغذی به طرف افرادی در پارک گسیل می داشت تا شاید زیبایی و معصومیت دانیا لااقل دل هایی را به رحم آورد و آن چند بسته دستمال کاغذی را از او بخرند.
نمی دانم چه بگویم ٬ از یک طرف مادر دانیا را آدم سنگدل و بی رحمی فرض کنم که از کودک خود سوء استفاده می کرد و یا از سویی دیگر هنگامی که می دیدم مادر زنجور و نزار حتی یک آن از دخترش چشم بر نمی دارد و هر لحظه ای که بچه اش در فاصله بیشتری قرار می گیرد او را دنبال می کرد.
فقط و فقط می توانم افسوس بخورم ٬ افسوس به حال جامعه ای که از یک طرف عطوفت مادرانش بیشمار و از طرف دیگر فقر و فاقه اش هم کمرشکن است و در این تقابل و پارادوکس زشت است که بدون تردید تنها و تنها انگشت اتهام و مسبب واقعی را بایستی دیگری دانست. کدام دیگری؟ دیگری ای که شاید گره ای به دستش باز می شود و آن را نمی گشاید.
همین الان دانیا کوچولو و مادرش از کنارم گذشتند و به خاطره ها پیوستند ولی حکایت این دانیاها و مادرانشان ٬ در این زمانه غدار و فریبکار بسی فراوان و بیشمار است.
و من لمیده بر نیمکتم در پارک ٬ تنها و تنها می توانم بنویسم و با نگاهم دعایی بدرقه راهشان کنم و از ان بالایی بخواهم که این دانیاهای فراوان در جامعه امان را عاقبت به خیر کند تا مبادا این فقر دامن عفتشان را لکه دار کند.
به امید روزی که همه کودکان جهان ٬ فرقی نمی کند از دانیال پسرم گرفته تا این دانیا که شاید هیچ گاه دیگر در طول زندگیم نبینمش ٬ بتوانند با کمال آرامش و با خیالی اسوده بچگی کنند و انقدر جامعه با غیرت و متمول باشد که لااقل دیگر شاهد تقابل مهر مادری و فقر و مسکنت نباشیم.
داستان و حکایت دانیاها ٬ داستان برگ ریزانی است در خزان بی مهری های اجتماعی و اخلاقی.داستان به آفت نشستن غنچه ها و شکوفه هایی است که در نوبهار خود ٬ مرگ و افت زدگی را فرا راه خود می بینند.
والبته با مسمی تر اینکه ٬ این نمایش و تاتر خیابانی که بازیگر ان این دخترک گمنام بود ٬ درست در کنار آمفی تاتر شهر به اجرا درآمد و البته تماشاگری نداشت تا حداقل گلریزانی برای این هنرنمایی مشقت بار او صورت گیرد.
نوشته شده در پارک مجاور تاتر شهر . ساعت ۱۱ روز یک شنبه مورخ ۲۳ مهر ماه ۱۳۹۱ خورشیدی
علاقه مند به حوزه میراث فرهنگی