به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

در گوشه­ي مبل چمباتمه زده بود. و مبل با پوسته­ي نرم ، چون جنینی در رحم او را فشرده كرده و در دل خود جاي داده بود.از بي حوصلگي و كلافگي ، نگاهي به سقف اتاقش انداخت ، سقفي كه اثر تيرآهن هاي مخفي در دلش ، او را همچون يك زنداني در لباسي راه راه درآورده بود.شايد در اين نگاه دنبال چيزي مي گشت. و يا شايد هم با قلم خيال خود بر بوم سفيد سقف در حال كشيدن يك نقش بود . نقشي كه بن مايه و طرح اوليه آن را مثل هميشه در ذهن داشت. گذشته ، حسرت ، دريغ و افسوس. ماندن در اين وضعيت اگر چه برايش چندان مطبوع و راضي كننده بود ولي ترجيح داد تا كمي از واقعيت هاي موجود فاصله بگيرد. آلبوم خانوادگي اش را باز كرد. هر وقت كه حوصله نداشت و زندگي كمي به او فشار مي آورد اين كار را انجام مي داد.ديدن تصاويري از گذران عمر از خردسالي به كهن سالي در حكم تماشاي يك فيلم بلندي بود كه صحنه ها و اپيزودهايش عكس هايي بود كه بر مبناي ترتيب وقايع رويدادها چيدمان شده بودند.فيلمي بود كه خود كارگردانش بود و مي توانست با گزينش برخي تصاوير معين و مشخص سناريوي جديدي را تعريف كند .با فضاسازي هاي ذهني براي هريك از اين عكس ها طراحي صحنه مي كرد و اين خيالي و ذهني بودن طراحي ها براي او هيچ محدوديتي باقي نمي گذاشت نه از جهت كمبود جا و فضا و نه از جهت امكانات و مقتضيات.با اينكه اين نگاتيوها و تصاوير را بارها و بارها ديده و حتي به كوچك ترين جزيياتش اشراف داشت ، ولي با اينهمه هر بار مي شد اين تصاوير را به گونه اي ديگر تفسير و باز سازي كرد. اين عكس ها براي او تبديل به يك شك فلسفي شده بود و هربار كه آنها را در موقعيت هاي جديدي مي آزمود ، نمي توانست مطمئن باشد كه اين همان صحنه و بازسازي و برداشت  واقعي از ان است. يك چيز اما هميشه ثابت و لايتغيير بود. با ديدن عكس ها در كوتاه ترين زمان ممكن ، گذشته و حال و اينده در هم پيچيده مي شد و ملغمه اي از يك روياي سكر آور و نشئه گون ، تمام وجود آو را در بر مي گرفت. اين البوم آيينه اي تمام نما از همه آنچه كه زيسته بود ، ناكامي ها ، كاميابي ها ، زايش ها ، ريزش ها ، غم ، شادي ، و در يك كلام آيينه اي تمام نما از موجوديت او ، ماديت او و انسانيت او به شمار مي رفت........................