داستانک3:برای اول مهر
به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر
سال های سال بود که در غربت به سر می برد و از وطنش دور بود . از خاکش ٬ موطنش و سرزمینش . دور تا دور اتاق کارش مملو از خاطراتی زیبا و فراموش ناشدنی از عزیز ترین عزیزانش بود. ناخوداگاه به تقویم نگاه کرد و دید فردا اول مهر است و روز بازگشایی مدارس. ناگاه توسن خیالش اوج گرفت و زمان را شکافت و او را در هیات نوجوانی هفت ساله قرار داد.در عالم خیال و وهم به یاد آورد شبی که فردایش قرار بود به مدرسه رود تا نیمه های شب به خواب نرفته بود .چندین بار لباس های فردایش را پوشیده بود و درآورده بود.کیف و جامدادی اش را برای چندمین بار به هم ریخته و منظم کرده بود.در ذهنش چندین بار حوادث پیش رو در فردا را مرور کرده بود و صبرش نبود که صبح شود و به مدرسه رود.دل تو دلش نبود. کمی نگران بود ولی نگرانی ای همراه با شور و شادی.صبح آن روز از روزهایی بود که ناخواگاه از خواب پا شده بود و لحظه شماری می کرد تا آفتاب کاملا برآید و او کیف به دوش به مدرسه رود.شور و شوق کودک از یک طرف و اضطراب و دلشوره مادر از طرف دیگر. بیچاره مادر تا صبح خواب به چشمش نیامده بود و تا صبح خاطرات ۶ سال زندگی تنگاتنگ را با فرزندش مرور می کرد. از لحظه به دنیا آمدنش تا خنده ها و شیطنت های بچه گانه اش و چه شب هایی که تا صبح بر بالین نوزادش به صبح رسانده بود و خواب به چشمانش نیامده بود.او هم آن روز صبح زودتر از موعد از خواب برخاست و دوباره و چند باره وسائل فرزندش را چک کرد.لجظه وداع فرا رسیده بود. شاید وداعی کوتاه مدت و چند ساعته ولی بالاخره او مادر بود و حاضر نبود یک لحظه دوری طفلش را احساس کند.با چشمانی اشک بار و سرشار از محبت و عاطفه تا کریاس خانه کودکش را بدرقه کرد. دستان کودک که در دستان پدر قرار گرفت تا با هم به مدرسه روند دیگر بغضش ترکید و نتوانست خودش را کنترل کند.برای اینکه ته دل بچه اش خالی نشود با چادر گل گلی خود چنان ماهرانه صورتش را پوشاند تا پسرک متوجه این تغییر وضعیت نشود و هنگام دور شدن بچه با پدرش ظرف آبی برداشت و بدرقه راهشان کرد. مرد با یاداوری این خاطرات ٬ ناگاه از شدت دلتنگی گریه سر داد و به تصویری خیره شد که در جلوی میز کارش تسلی بخش همیشگی او بود. بله مادرش که چند سالی می شد از دنیا رفته بود ولی او هنوز آن اشک های زیر چادر مادرش و ظرف آبی را که پشت سرش ریخته بود و شره های آن لبه های شلوارش را خیس کرده بود را از یاد نبرده بود.عکس را برداشت و گرد و غبار آن را زدود و بوسه ای عاشقانه نثار آن کرد و قاب عکس را چنان عاشقانه در آغوش گرفت که گویی مادرش را در عالم واقع در آغوش گرفته است.


علاقه مند به حوزه میراث فرهنگی