به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

نیمه های شب بود. خواب به چشمانش نمی آمد. جاسیگاریش پر از ته مانده های سیگاری بود که پشت سر هم دود کرده بود و مزه گس توتون بدجوری حلق و ریه اش را چسبناک کرده بود.تو فکر بود ٬ سودایی که نمی دانست از کجا آمده و به کجا منتهی میشد.فکری که چون شلاقی بر ذهنش تازیانه می زد و ذهن آماس کرده او در زیر این تازیانه های مرگبار ٬ چون زندانی ای در بند ٬ ارزوی آزادی و رهایی از بند را به گور می برد. فکری از جنس دلشوره و دلواپسی. فکری که یه سرش حسرت بود و یه سرش منظره ای مه آلود که معلوم نبود آن سر مه چیست و چه سرنوشتی فرار ویش قرار دارد.باز هم پکی سنگین به سیگارش زد و دود آن را تا منتهای وجودش فرو برد و پس داد و هنگامی که حلقه های متراکم دود از دهانش خارج می شد ٬ همان فضای مبهم درونیش را اینبار در عالم واقع حس کرد.دچار تردید شده بود . تردیدی از جنس گیجی و منگی.حالا دیگه نه تو رویا و فکرش منظره ای روشن وجود داشت و نه در عالم واقع و پشت میز کارش. همه جا را مه و غباری مبهم و راز آلود گرفته بود.در این محیط رویاگونه دیگر هیچ چیز مادی ای نمی توانست احساسات و غلیان روحیش را فرو بنشاند.حالا دیگر هر نخ سیگارش در حکم یک چوب کبریت دخترک کبریت فروش بود که با روشن نمودن آن ٬ می توانست برای مدتی در آن عوالم سیر کند و برای لحظاتی هرچند کوتاه ٬ هر آنچه که در زندگی نداشت و یا آرزویش را داشت ٬ برایش دست یافتنی و در دسترس بودند.نخ های سیگار یکی پس از دیگری برای توقف بیشتر در این ناکجا اباد مسخ شده در سیر زمان دود شدند و دود شدند............